پچپچه

 
نویسنده : آری - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

نوشته های ما و پیام های شما ....

تقریبا ً یک ماه و نیم است که از تولد پچپچه می گذرد .  در طی این مدت چند مطلب عرضه شده که دو مطلب از آن میان، متن  دو پیام بوده که به دلیل سلامت گفتار و اندیشه ی نویسندگان ( سالک  و رسا پور ) و دیگر به دلیل اینکه سخنی در ارتباط با بحث مورد نظر داشته  ، دریغ بوده است که از نگاه خوانندگان گرامی نگذرد .

پچپچه گو اینکه بسیار نو پاست ، اما همواره برآن است که صد در صد ادبی بماند ، باز تاب اتفاقات فرهنگی و ادبی باشد و بی هیچگونه جانبداری از شعر یا شاعر ویزه ای به نقد های بی طرفانه ی شعر بپردازد . از این رو با گستردگی بسیار پرسه زدن های خود در را  سایت های شاعرانه ادامه می دهد و هیچ اندیشه ی  زیبا و موجهی که بر پایه ی ذهنیتی نو ،  آفرینش شعری را موجب شده باشد ، از چشمش پنهان نخواهد ماند .  و اصلا ً یک سایت شاعرانه باید هم همین باشد . از تکرار بپرهیزد و به دنبال شعر های نو تر و اندیشه های جوانتر و شعر جوان تر ها باشد که سرشار از تازگی است .

ما برنامه ای برای مسابقه ی شعر و اهدای جوایز نداریم زیرا فکر می کنیم که پیام های شما هر کدام یک اثر شاعرانه است و هر واژه ای که به کار می گیرید ، نمودار ذوق و اندیشه ی شماست ونیز از سویی دیگر...  بیشترین نیرویی که  ما را  به کار خود دلگرم می کند و ادامه ی این راه را برای ما ن ممکن می کند  ، پیام های شماست ... البته قصد ما این نیست که خوانندگان بیشتری برای خود دست و پا کنیم که افتخاری هم نیست ... بلکه قصد ما این است که خوانندگان ژرف نگری برای خود به دست آوریم که آن افتخاری است عظیم ... خواننده ای که دل به نوشته ی ما بدهد ، آن را با تأمل بخواند و پیامی را هم که می فرستد ، در ارتباط با نوشته بفرستد که ما جایگاه کار خود را بشناسیم و بفهمیم که در کجای کار ایستاده ایم  .... یا کارمان را تصحیح کنیم ....یا تقویت ...

قصد ما با بیشتر داد و ستد های ذهنی  و انتقال اندیشه است و خوب می دانیم در جهانی که بوسیله ی اینترنت بی مرز شده، این داد و ستد گسترده تروبهتر انجام می پذیرد.

بیایید در زمانه ای که جهان بیرونی مان بر شاخ چهار ، پنج  دیوانه  - نه دیوانه ها ی بهلول وار - بلکه دیوانه ها ی احمق می گردد که لحظه به لحظه برای سر نوشت ما انسان ها برنامه ی دیگری تدارک می بینند ، برای جهان درونی مان که همانا احساس و اندیشه باشد ، بهای بیشتری بدهِم و به آن تکیه بزنیم که تکیه گاهی مؤمنانه تر از آن نخواهیم یافت .... و آنگاه زمانی است که خوانده ها و نوشته های یمان را جدّی تر  گرفته  باشیم ...  

در ارتباط با آنچه نوشته آمد ، از میان پیام های رسیده چند پیام مؤثر را دیگر باره مرور می کنیم که حامل ذهنیتی و سخنی هستند  و صد  البته که به دیگرباره خواندن می ارزند ...  گروه نویسندگان پچپچه 

 

 

 

نویسنده: massoud        دوشنبه، 29 دى 1382، ساعت 8:25

very nice. Short but right to the point.Although I think it is better to change Mikhnim to mikhanam and add the word padeshah before sarzamin I wish you the best. I will visit your page more often to see more of your work.Keep it up

 

E-mail:  وارد نشده است URL:  وارد نشده است       


*********************
نویسنده:
mahidarkhak               جمعه، 26 دى 1382، ساعت 17:12

Salam. 1- address o as weblog e Sima gereftam 2- in dotA ro yAdet raft: a) dAsh Akol : mar jan ..be ke gooyam ..marjan ..to mano koshtee ...eshgh e to ..man o ...kosht b) citizen Kane: Gole Rose

 

E-mail:  mahidarkhak@yahoo.com

URL:  mahidarkhak.persianblog.ir

 

********************

 نویسنده: Mehran

چهارشنبه، 17 دى 1382، ساعت 6:43

To Iris; Cleopatra is preparing her death scene and this is her Death-wish: Give me my robe, put on my crown, I have Immortal longings in me! From "Antony and Cleopatra" by SHAKESPEARE

 

E-mail:  وارد نشده است URL:  وارد نشده است       

 

********************

نویسنده: سیما   سه شنبه، 16 دى 1382، ساعت 2:58

همیشه شنیده بودم:دردی است غیر مُردن ؛ کان را دوا نباشد /پس من چگونه گویم ، کاین درد را دوا کن/ و فکر می کردم منظور مولوی عشق است ...اما حالا شعر معنی بهتری پیدا می کند.....

 

E-mail:  sim_nas@hotmail.com

URL:  kabootaroyass.persianblog.ir

 

********************

نویسنده: نسرین پنجشنبه، 16 بهمن 1382، ساعت 16:4

فکر میکنم مرگ یک خواب یر آرامش هست . البته من هنوز یک کم کار دارم که نیمه تمام مانده اند . میدونی که!!! باید باری را که بر دوش گرفته ام ُ به منزل برسانم . یسرم مرا صدا میکند ُ باید بروم .

 

E-mail:  وارد نشده است URL:  وارد نشده است     

 

********************

نویسنده: yasser

سه شنبه، 30 دى 1382، ساعت 15:58

سلام.نصرت شنیده ام که تو تریاک می کشی /با دست خود پنجه به سر خاک می کشی/می دانی در مراسم تدفین نصرت عزیز چند نفر حضور داشتند؟ ?? نفر بله اشتباه ندیده ای فقط ?? نفر.کاش ما آدمها اندکی ........بگذریم. من و توآن دوخطیم آری موازیان به ناچاری/ که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود. تابعد......

 

E-mail:  yasser_360@yahoo.com

URL:  yasser360.persianblog.ir

 

********************

نویسنده: mahidarkhak               جمعه، 26 دى 1382، ساعت 19:13

Salam- Dr barahani , yA oonjooree ke be shagerdanesh migeh yA shAgerdAnesh khatabesh mikonand --OstAd-- engAr as hameh yek keseedeyee khordeh . bA chasboondan e khodesh be frough, too rooznameh too kelAsAsh-- tA mitooneh be Al ahmad mipareh ... Ishoon as "honaresh" o "moghe'eeyatesh estefAdeh mikoneh yA "doost jalb" koneh ..yA "doshman" o betarsoonehj o parkhAsh koneh ... ishoon khodeshoon o behtareen cheesee midoonan ke barAyeh adabiAte irani dorost shodeh...pas azashoon lotfan enteghAd nakonin va surprise nashin.

 

E-mail:  mahidarkhak@yahoo.com

URL:  mahidarkhak.persianblog.ir

 

********************

نویسنده: s.m.h              چهارشنبه، 8 بهمن 1382، ساعت 20:56

چه قدر شما خوبید . گوهر راز از دل بیتاب می آید برون/ گنج از این ویرانه چون سیلاب می آید برون/ پیچ و تاب از جوهر شمشیر اگر بیرون رود/ جان عاشق هم ز پیچ و تاب می آید برون/ صبح از خون شفق دامان خود را پاک کرد/ همچنان از چشم ما خوناب می آید برون/ دست تا بر تار زد مطرب دل ما خون گریست/ از زمین ما به ناخن آب می آید برون/ بی ظهور عشق ، عاشق بی حجاب هستی است/ ذره با خورشید عالمتاب می آید برون/ نیست صائب از سرشک بوالهوس ، رنگ اثر/ این گهر از دیده ی بی خواب می آید برون/ ---------------------------------------- دوست عزیز از همه تلاش شما خوشحال شدم . کارتان عالی ست . باید بگویم که هنر روح آدمی را چنان صیقل می دهد که آب رودخانه ها صخره ها را . امیدوارم بتوانیم با هم همکاری داشته باشیم

 

E-mail:  sadsalfarhang@yahoo.com

URL:  http://www.sedakon.persianblog.ir/

 

********************

   

نویسنده: behzadkhajat               دوشنبه، 6 بهمن 1382، ساعت 12:52

سلا . سر زدم . سیمین بهبهانی یا هر شاعر دیگر را نمی شود به این سادگی ها قضاوت کرد . آن هم در سرزمینی که هم چلستون دارد و هم بیستون !

 

E-mail:  وارد نشده است URL:  http://www.behzadkhajat.persianblog.ir

 

*******************
نویسنده: پریسا  جمعه، 10 بهمن 1382، ساعت 8:46

آنچه خانم یا آقای سالک نوشته ، از نظر من قابل اهمیت است . مخصوصا ً آنجا که می گوید این حیثیت مدت هاست که خدشه دار شده است .

 

E-mail:  وارد نشده است URL:  parisap.persianblog.ir

 

********************

نویسنده: mahidarkhak               جمعه، 10 بهمن 1382، ساعت 21:39

Salam, dardeh sher e ma faghat "bam" nist. dardeh shabeeh sAzeeyeh. cheh sabkeh "she'r kohan: ghazal ghaseedeh" cheh "she'r emroozi". axareh sher hA hamoon kalamat o tashbihAto estefAdeh mikonan. yAdeshoon rafteh ke Honar yano noAvaree na copy sAzi.

 

E-mail:  mahidarkhak@yahoo.com

URL:  mahidarkhak.persianblog.ir

 

********************

نویسنده: محسن داودی          چهارشنبه، 8 بهمن 1382، ساعت 16:11

سلام . وبلاگ بسیار جدی داری . خوشحالم که از طریق وبلاگ دوستم :http://www.sedakon.persianblog.ir با این وبلاگ آشنا شدم . راستش خیلی کم پیدا میشن اینطور وبلاگها . موفق باشید

 

E-mail:  mohsendawoudi@yahoo.com

URL:  poemforyou

 

********************

نویسنده: محسن .د              جمعه، 17 بهمن 1382، ساعت 2:13

من یکی ازمشتریان مجله ی بررسی کتاب هستم و این نقد را هم خوانده ام . حقیقت اینکه یغمایی بنظر من خوب از عهده ی باز کردن یکی از شعرها بر آمده . و می توان اذعان کرد که این نقد ، حتا به رشد آن شعر کمک کرده است . محسن .د

 

E-mail:  وارد نشده است URL:  وارد نشده است       

 

*********************

 نویسنده: سیامک

پنجشنبه، 2 بهمن 1382، ساعت 17:11

سلام دوست من ! خوبید ؟! ...ممنونم از لطف و مهرابنی بسیارتان ... در زمینه جانمایه ( یا همان آن شاعرانه ) با شما کاملا هم عقیده ام .البته نمی توان انتظار داشت که همه اشعار یک شاعر در اوج قرار بگیرند و بی شک همه شاعران اوجها و فرودهایی دارند و استثنایی هم در این میان نیست جز حافظ که او البته با رندی اش چنان چکیده ای از آثارش را به ثبت رسانده است که مو لای درزش نمی رود !! ... امیدوارم صفحه شما جایی باشد برای نقد تحلیلی در عرصه بلاگستان که جای آن بسیار خالیست و من مطمئنم بسیار مفید خواهد بود ...لااقل بسیار مفیدتر از بحثهای فرمالیستی که با اندیشگی درونی شعر فاصله دارند ... خوشحالم که از اشعار سعید بیابانکی یاد کردید . شاعری که به نظر من آن شاعرانه در کارهایش بسیار است و البته نگاهی مضمون پرداز و تصویر گرا....شاعری که سابقه ای طولانی در شعر معاصر دارد و به حق شاعری مسلط و شناخته شده در محافل شعری داخل کشور هستند .... و البته چنانکه بسیار نقد بی تعارف شما را بر سیاه مشقهایم انتظار می کشم تا بیاموزم امید دارم که این روال همچنان ادامه یابد ...شاد باشی و برقرار

 

E-mail:  sbahramparvar@yahoo.com

URL:  shaeraneha.com/weblog

 

 

 


 
 
 
نویسنده : آری - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢
 

از هنرمند گرامی مهر انگيز رساپور ( م. پگاه)  پيامی دريافت کرده ايم که قابل درنگ است .

از آن جا که پچپچه و خوانند گان پچپچه شعر را آفرينشی جدّی و برخا سته  از ژرفای جان و انديشه می دانند ، جا دارد که در پيام اين هنر مند مشارکتی ذهنی داشته باشند . لذا پيام همانگونه که رسيده ، درج می شود .

مهر انگيز رساپور ، صاحب مجموعه شعر " پرنده ديگر ، نه "  و همچنين سردبير مجله ی ادبی ( اينترنتی) واژه  است ، که اين مجله با گرد آوردن هنرمندان و نويسندگان مطرح ، قدم های درشتی بر می دارد . گروه نويسندگان پچپچه . و نيز آدرس مجله ی واژه برای علاقه مندان :   www.vajehmagazine.com

 

دوستان عزيز

از توجه و لطف ِ شما بسيار متشکرم .

من سايت شما را ديدم و به پيام محبت آميز شما پاسخ دادم ولی متأسفانه به نظر می آيد که آن را دريافت نکرده ايد .

باعث خوشحالی است که شما هم به نوبه ی خود در شناساندن شعر و ادبيات ِ جدی امروز ما فعاليت و تلاش می کنيد .

شعر و ادبيات غنی و درخشان فارسی ثابت کرده است که هر بار در حساس ترين شرايط زمانی و در عين اغتشاش ، هرج و مرج و نابسامانی ، توانسته است به موقع ، عاشقان واقعی و دلسوزان مسؤل و ايثار گر خود را به صحنه بياورد .

شما در مطالب تان به نکات ِ ظريفی اشاره کرده ايد که روشن کردنشان در اين شرايط ، ضروری است . موفق باشيد . سايت شما را به ديگر دوستان هم معرفی خواهيم کرد .

با بهترين آرزوها

مهر انگيز رساپور ( م. پگاه ) 

 

 


 
 
 
نویسنده : آری - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢
 

بايد اکنون پرده ای د يگر نواخت ... اين جمله يا اين مصراع ،( به نقل از نيمروز) عنوان نقد پر مايه ای است از پيرايه يغمايی در مورد کتاب " پرنده ديگر ، نه " مجموعه ی اشعار مهر انگيز رسا پور ( م. پگاه )، که در آخرين شماره ی مجله ی بررسی کتاب به چاپ رسيده است . اين نقد که در حقيقت شکافتن یکی از اشعار سپيد اين مجموعه می باشد ، سر و صدايی در ميان خوانندگان اين مجله ی معتبر بوجود آورده که قابل توجه است .

از آنجايی که کار ما در اين وبلاگ نقد شعر است و تا جايی که ممکن است می خواهيم از حيثيت شعر دفاع نماييم ، بخش مقدماتی اين نقد را که در نشريه ی نيمروز هم به صورت کوتاهی آمده است . باز نوِيسی می کنيم . اما پيش از آن امتنان خود را به دکتر مجيد روشنگر سردبير گرامی  مجله ی بررسی کتاب ابلاغ می نماييم که با وجود چنين مطالبی راه را برای آيندگان باز می کنند .   گروه نويسندگان پچپچه

 

در زمانه ای که شعر بيشتر به خود فروشی های ذهنی و به شعبده بازی های کلمات می ماند تا شعر ، و شاعر بجز خود مخاطبی ندارد  ؛ و در زمانه ای که به قول سيد علی صالحی می توان بی هيچ دغدغه ای اسم شعر ها را از بالای آنها برداشت و همه شان را پشت سر ِ هم خواند – بی آن که به محتوای درونی آنها آسيبی برسد ، اگر آدم ناگهان چشمش به يک شعر خوب بيافتد که سخنی داشته باشد ، در خود جشن می گيرد و با آن تفأ ل می زند و اين کاری بود که من با شعر مرد مشعشع مهر انگيز رسا پور کردم .

متأسفانه شعر سپيد که شعر امروز ماست و بايد باز تاب فلسفه ی ذهنی شاعر سپيد پرداز باشد ، امروزه تا حد ترانه های لُس آنجلسی بی محتوا و قابل ترحم شده و علت هم اين است که شاعران نو پرداز تصور می کنند که سرودن شعر نو بسيار آسان است .. . از اين رو با پس و پيش کرد ن افعال و گاهی با حذف بی جانشين آنها و رديف کردن کلماتی که تازگی ها خيلی هم باب شده و اصواتی بی معنا ، بدون پشتوانه ی ذهنی شعر می سازند و بعد هم ناشران خدا نشناس و شعر نشناس تر آنها را چاپ می کنند و در اختيار خوانندگان می گذارند . در حالی که نمی دانند ورود به شعر نو خطر ناک تر است و به معنای واقعی دل و جرأت می خواهد . زيرا ممکن است در يک غزل ؛ وزن رقصان و کوبنده ،  قافيه و رديف ، وجود حرف رَوی  و صنايعی از قبيل جناس و ايهام  و ... و ... شعر را گوشنواز و بدون محتوای فلسفی هم شعر کند ، اما در شعر سپيد که شاعر همه ی اينها را از شعر می گيرد ، حتما ً بايد چيزی به شعر بدهد که شعر بتواند به آن تکيه کند و اين دار بست بجز ذهنيت فلسفی و اجتماعی شاعر چيز ديگری نيست . پس شاعر سپيد پرداز بايد از ذهنيتی سرشار و شکوفا و نو بر خوردار باشد تا سخنی برای گفتن داشته باشد .

..............................

............................ 

تعداد اينگونه شاعران که شعرشان جهت و خط مشخص خود را يافته است ، بسيار نيست ... اما آنها به معنای واقعی شاعرند و می توانند به سادگی ميان ذهن نا خود آگاه و خود آگاه خود دالانی بسازند و آزادانه از اين سو به آن سو در رفت و آمد باشند و همواره دست آوردهای اين دو سوی دالان  ( ذهن آگاه و نا آگاه را به هم منتقل کنند و پس از آميختن با عنصر خيال و ابزار کلمه از آن شعر های ناب بسازند . از اين روست که شعر آنان جوششی است ، نه کوششی  .

و مثلا ً شعر سياسی – اجتماعی آنان شعر است ، شعار نيست .

در مورد شعر پگاه زياد نقد نوشته اند . دست کم من خودم سه ، چهار نقد را خوانده ام ( از جمله دو نقد در بررسی کتاب شماره ی 40 ) اما متأ سفانه همه نيمرخ شعر را ديده اند ، يا فقط سايه ای از آن را ... زيرا به نظر من بيرون آوردن تکه ای يا جمله ای يا بندی از يک شعر بلند که دارد مسيرمشخصی را طی می کند و فضايی ويژه دارد ، کار سلامتی نيست . همچنان که ما اگر در يک غزل هفت بيتی هم که ساختار منظمی دارد ، يک بيت را بيرون کشيده و به عنوان شاه بيت منظور کنيم ، آن شش بيت ديگر را محترمانه جواب کرده ايم . شعر سپيد که ديگر جای خود دارد ، ورود به يک شعر سپيد ، درست مثل ورود به يک خانه ی ناشناس است که همه چيز آن از در و پنجره گرفته تا راهرو و اتاق و پلکان به هم مربوط اند و همه با هم فضای ويژه ای را بوجود می آورند . پس نمی توان از آن خانه مثلا ً " پرچين " را در نظر گرفت و بر اساس آن خانه را قضاوت کرد . هر چند که آن پر چين زيبا و خوش نما هم باشد .

............................................................................

..............................................................................

..................................................................................

 


 
 
 
نویسنده : آری - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

نوشتار زير که توسط  ای- ميل  به ما رسيده ، نظر يکی از خوانندگان باذوق ماست . از آنجايی که همه ی عزيزان خواننده بايد در خواندن پيام های اين سايت مشارکت ذهنی داشته باشند ، آن را به همان صورتی که رسيده ، زير نظر خوانندگان قرار می دهيم و همگان می توانند در مورد آن نظر موافق و مخالف خود را ابراز دارند . با سپاس از تمامی عزيزانی که با پيام ها و رهنمود های خود ، ما را در اين راه ياری می دهند .

 

سايت شما هم از جملهء سايت هائي شده كه من روزانه به آن ها مراجعه مي كنم. در روزهاي تعطيل آخر هفتهء گذشته هم سري به آن زدم و هم نوشته هاي خودتان و هم اظهار نظرهاي مراجعه كنندگانتان را خواندم. سر صبر در زمينهء نقدتان از شعرا هم مطلبي را نوشتم و همانطور كه در سايت تان آدرس داده بوديد دكمهء مربوطه را فشار دادم. اما افسوس كه كار نكرد. اكنون سعي مي كنم آنچه را كه نوشته بودم دوباره به ذهنم فراخوانم و با اي – ميل برايتان بفرستم.

بسيار خوشحالم كه شما جسورانه پا به ميدان گذاشتيد و برخي از حرف هاي دل مرا نيز در نوشته تان بيان كرديد. همچنانكه لابد پي برده ايد من شاعر نيستم اما از شعر خوب تأثير مي گيرم. درست همانطوري كه خميني “ ورزشكار نبود ولي ورزشكاران را دوست داشت “ . عذر مي خواهم كه از تركيب  ” شعر خوب “ استفاده كردم. تركيب مناسب تري نيافتم. من در ذوقيات معتقد به خوب و بد نيستم. شايد تركيب ” مؤثر

و ” نامؤثر “ در اين رابطه بهتر باشد. بعنوان مثال شعر نيما ( اگر احياناً از عهدهء خواندنش برآيم ) هيچ تأثيري بر من ندارد. بجان شما خيلي و بدفعات هم تلاش كرده ام و نشده. چندين نسخهء متفاوت هم از اشعار او را دارم و اين را هم خوب مي دانم كه بيان روشن چنين سخني مرا از جرگهء روشنفكران و ترقيخواهان به بيرون پرتاب مي كند ( هر چند پيشتر ها هم با بيان اين نكته كه ” شاملو شاعر من نيست “ گناه نخستين را مرتكب شده ام.).

من شك ندارم كه اينهمه دوستدار وطرفدار كه بويژه شاملو و بعد نيما دارند حكايت از   اين مي كند كه شعرشان بر روي اقشار و گروه هائي مؤثر است و من بسيار بعيد مي دانم كه اين خيل عظيم از هواداران و دوستداران، همگي قصد تظاهر داشته باشند يا بخواهند اينطور وانمود كنند. آنچه كه مي گويم اين است كه بر من تآثيري  نمي گذارند و اين بي گمان گناه نورون هاي عصبي من است و نه چيزي ديگر.

 

با وقوع زلزلهء بم  همانطوري كه خود بهتر از من شاهديد، ما با زلزله، انفجار و فوران

ديگري كه همان سيل اشعار يا شبه اشعاري است كه سايت هاي انترنتي را

به توپ بسته اند روبروشديم. گوئي شاعران بي سوژهء ما چنان محروميت كشيده بودند كه منتظر زلزله، سيل يا آتشفشاني نشسته بودند تا آن را سوژه كنند. اما گرفتاري اينست كه فاجعه، خود آنقدر دردناك بود كه اشعاري كه قرار بود انسان را در زمينهء اين فاجعه بهيجان آورند، در سايهء خود فاجعه قرار گرفتند!

اين حالت زماني پيش مي آيد كه انسان زور بزند كه شعر بگويد. اگر شعر خودجوش نباشد، اگر هزار جور حساب و كتاب در شكل گيري اش نقش داشته باشد خيلي زود هم تق ش در مي آيد يعني مردم بسادگي از كنارش مي گذرند. نمي دانم چرا يك دفعه ياد اين بيت مولوي افتادم كه اشاره به عرصه اي ديگر دارد:

عشق هائي كز پي رنگي بود

عشق نبود عاقبت رنگي بود.

 

باري من يكي دو خط نخست اين اشعار را در اينترنت نگاه مي كنم. اگر در آن ها  احساس، نقش يا ديدگاهي نو تشخيص دهم يا حدس بزنم، جلوتر مي روم وگرنه

كوتاه مي آيم.

در مورد حكم كلي كه شما در ابتداي مطلبتان نوشته بوديد يعني اين كه ” شعر حيثيت هنري ايران است “ من دارم فكر مي كنم و كمي دودل هستم. اگر چنين باشد بايد گفت كه مدت هاست اين حيثيت خدشه دار شده است و بايد براي اعادهء حيثيت هنري اين كشور زلزله زده فكري كرد. اما بويژه براي شاعران و هنرمندان به باور من هيچ چيز مهم تر از اين نيست كه به احساس خود دروغ نگويند، به آن آزادي كامل بدهند و تحت هيچ شرايطي در مورد مسائل و موارد احساسي ”زور “ نزنند.

شعر و هنر اگر قريحهء لازم در كسي وجود داشته باشد، خود به بيرون مي تراود  

هنرمند شايد تنها بايد آن را پالايش دهد. چنين اثري فكر مي كنم روي مخاطب، اثر

بگذارد در غير اينصورت ”شعر“ خواهد بود. 

در اين زمينه با هم صحبت خواهيم كرد.

فعلاً: قربان شما

سالك                    

 


 
 
 
نویسنده : آری - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢
 

.................. ؟

  ..  حيثيت هنری ايران به شعر است چنانکه حيثيت هنری ايتاليا به مجسمه سازی معماری است وچنانکه حيثيت هنری اسپانيا به موسيقی و رقص های کوليانه است . و اگر – ما که ايرانيان باشيم – بخواهيم اين ميراث کهنسا ل را حفظ کنيم بايد شعر خوب را از شعر بد تشخيص دهيم ؛ شعر خوب را بستاييم ؛ شعر بد را نخوانيم ؛ شعر بد نسراِِييم ؛ در مقابل شعر بد ( بد در هر زمينه) ايستادگی کنيم بخصوص اگر اين شعر بد از شاعر پر آوازه ای صادر شده باشد که در اين صورت اصلا ً قابل بخشش نيست .

مشکل بعضی از شاعرهای مشهور و معروف و به اصطلاح مردمی ما اين است که تا می بينند مورد تأييد مردم قرار گرفته اند ، به خودشان اجازه می دهند که هر چه را که دلشان می خواهد بسرايند و کاملا ً بدون هيچ مانعی در اين ميدان تکتازی کنند ، گويی که با يک مشت خواننده ی بی حس و حا ل و ناهوشمند سر و کار دارند و راستش را هم بخواهيد اين گناه از خود ماست که در ذهن خود از آنها آنچنان بتی می سازيم که ديگر خودمان هم دلمان نمی آيد آن را بشکنيم و اينگونه می شود که احمد شاملو را با همه ی کم و کاستی های شاعرانه اش دربست می پذ ير يم و به او استناد می کنيم و از او ا لگو می گيريم و اگر هم بر فرض محال کسی بگويد بالای چشمش ابرو ، با متعصبانه ترين کلمات به دفاع بر می خيزيم . حال اينکه بهتر است بجای اين برخورد متعصبانه با مطا لعه در آثار و با دنبا ل کردن خط شاعرانه ی هر شاعری به قضاوت عادلانه بنشينيم  و بدانيم بهترين شيوه برای اينکه در راه شعر و شاعری به سلامت قدم بگذاريم نخست اين است که سخن بحق را بپذ يريم و سخن بحق را بگوييم .

روی سخن اين نوشتار با خانم سيمين بهبهانی است که در چند دهه به بانوی غزل در ادب فارسی شناخته شده است : خانم سيمين بهبهانی تا آنجا که غزل های شخصی و عاشقانه می سرايد ، مورد قبول است و اصلا ً  عاشقانه هايش  حرف ندارد چون آنها را می سرايد ؛ نمی سازد ...    

يادمان باشد که ساختن شعر آسان است و درست مثل ساختن يک خانه می ماند . اگر مصا لح را در ا ختيار داشته باشی ، با صرف کمی وقت و کمی پول می توانی خانه ی دلخواهت را بسازی . در غزل هم اگر اوزان عروضی را بدانی ( فعولن ، فعولن) و ابزارت را که واژگان باشند ، در خدمت بگيری می توانی غزلی بسازی .

اما سرودن شعر(=  شعر گفتن) حتما ً  جان مايه می خواهد . در سرودن تو بايد ا حساس درونی ات را در شعرت جاری کنی ؛ بايد در کلمه به کلمه ی شعرت حضور داشته باشی ؛ و خلاصه اينکه با يد آن اتفاق درونی در تو ا فتاده باشد که بتوانی در موردش قلم به دست بگيری ... اينجا ديگر شعر وظيفه ای عمل نمی کند ، فرمايشی نيست ،ساخته نمی شود ، سروده می شود (= گفته می شود) و شعر است . حال اگر شاعر در( فعولن ، فعولن ) آن هم اشکالی داشته باشد ، با مراجعه به کسی که اين نکات را بداند ، اشکال را بر طرف می نمايد ، اما احساس که جان مایه ی شعرا ست همچنان بجای خود باقی است وبر آن شعر حکومت می کند . نمونه های شگفت انگيزی از اين نوع شعر ها را می توان به سادگی در کار های جوان تر ها پيدا کرد ، بی آنکه به آنها نان قرض داد . اين شعرها از يک احساس جاندار و خالص و از ژرفای جان آنان سر چشمه می گيرد . مثل غزل های آقای سيامک بهرام پرور که سرشار از يک درون مايه ی احساسی است . ( در نوشتار ديگری در مورد کارهای سيامک بهرام پرور که جای درنگ دارد گفتگو خواهد شد) .

و اما بر می گرديم به سر ِ مطلب اصلی  ؛ من آژ سيمين بهبهانی شعر ساختگی  زياد خوانده ام ، مثل شعری که ا و برای پای بريده ی احمد شاملو ساخته است جا دارد که دو ،سه بيت از ا ين شعر آورده شود :

عزيز تر زجان احمد ! دويدن تو با پا نيست / به پای شعر می پويی؛ مگو که پای ِ پويا نيست / تو مرد ِ مرد ِ مردانی ، دليل رهنوردانی / به پای دل دلالت کن ، که پای تن توانا نيست / مگو سخن ز بيماری ، که شعر تندرستت را / به جنگ نا درستی ها ، شهامت است و پروا نيست / ...................... / ..............

من فکر می کنم حتا وقتی خود احمد شاملو هم اين شعر را خوانده – با آن رو حيه ی طنزی که در او وجود داشت و نيز با آن نا باوری اش به شعر قديم – از ته ِ دل به اين شعر خند يده است .

حال قضاوت با شما خوانندگان عزيزاست که اين شعر سروده شده يا ساخته شده و يا اينکه چقدر درآن جان مايه ی شاعر می تپد و يا نمی تپد

وديگر اينکه اصلا ً اينگونه شعر ها که به روابط دوستانه ی دو نفر ارتباط دارد خيلی به ذهنيت اجتماعی آسيب نمی زند و می شود آنها را نا ديده گرفت ، اما در مورد مسأله ی دردناکی چون فاجعه ی زلزله ی بم که به همه ی ما مردم بستگی دارد ، روح دردمند چون به شعری ساختگی و فقط در حد يک انجام وظيفه از شاعر پر آب و تابی مثل خانم سيمين بهبهانی روبرو می شود نمی تواند آرام بماند . و فقط به شعارهای پوشالی و دور از ا ندوه و مصيبت ،دل خوش کند که ای بم ،ای شهر نارنج و خرما دوباره می سازمت  و اصلا ً چه اصراری است که حتما ً آدم شعر بگويد ؟ مگر کسی شاعری را به دار می کشد اگر که شعری در اين مورد خاص نگويد. اين  شعر خانم بهبهانی را من در روزنامه ی کيهان لندن دو هفته ی پيش درصفحه ی نوشته های دکتر صدر الدين الهی ديدم و به حال خودمان متأسف شدم .

اما در همين گير و دار ها هم به شعری در همين زمينه از سعيد بيابانکی بر خوردم که از اند وه درونش آ ب می خورد و مرا به تماشای تصاويری می برد که بی آنکه خود بخواهم جزو آن تصاوير می شدم . او بی آنکه غمش را بسازد؛ غمش را سروده بود ... کاری ندارم که اوزان عروضی به قاعده بود يا نه ، که او جوان است و می تواند آن ها را بياموزد. ا و در نهايت تأثر- زمان را- در شعر خويش به زندان کشيد ه و با اندوهی از اين دست مويه می کند که :

کجايی ای دست خالی ؟ کجايی ای دار قا لی ؟

بلند و سر سبز ديشب ، به زير آ وار امشب !

اما مطمئن باشيد که اگر سعيد بيابانکی شعرش را به اين صفحه کيهان لندن می سپرد ، هرگز چاپ نمی شد  چرا که همواره نام ها و رابطه ها بر ما حاکم هستند  ؛

                 نه هوشياری ها ،

                           نه احساس ها ،

                                  و نه ژرف نگری ها ...