پچپچه

آب حيوانش ز منقار بلاغت می چکد
نویسنده : آری - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

دوستان وفادار پچپچه درود بر شما ...

آب حيوانش ز منقار بلاغت می چکد

زاغ کلک من بناميزد چه عالی مشرب است !

توضيح کوتاهی در مورد بيت بالا :

حافظ غزلی دارد که اينگونه آغاز می شود :

آن شب قدری که گويند اهل ِ خلوت امشب است

يارب اين تأثير ِ دولت در کدامين کوکب است

تا به گيسوی تو دست ناسزايان کم رسد

هر دلی از حلقه ای در ذکر يارب يارب است

.........................

.........................

..........................

و آخرين بيت که مورد نظر ماست اينگونه است :

آب حيوانش ز منقار بلاغت می چکد

زاغ کلک من بناميزد چه عالی مشرب است !

در اسطوره ها آمده است که :

چون اسکندر به طلب آب حيوان به ظلمات رفت ، آنجا ده هزار چشمه ی جوشان يافت که يکی از آنها آب حيوان ( = آب زندگانی جاويد )  بود . اسکندر تمامی چشمه ها را آزمون کرد ، اما چشمه ی مطلوب را نيافت  .ولی در اين ميان  دو برادر که خضر و الياس باشند ، چشمه را يافتند و پس از نوشيدن آب حيات مَشکی از آن آب برای اسکندر برداشتند و بيرون آمدند . اما چون اسکندر هنوز بيرون نيامده بود ، آن مشک را بر درخت سروی آويختند تا اسکندر از آن بنوشد و زندگی جاويد يابد . در اين هنگام کلاغی (= زاغی) تشنه  آمد ، با چنگال مَشک را پاره کرد و آب در منقار گرفت تا بنوشد و همچنانکه می نوشيد ، آب از منقارش فرو می چکيد .

حافظ در اين بيت جاودانگی کلک شاعرانه ی خود را به منقار آن زاغی تشبيه کرده است که بلاغت ( =  آب حيات ) از آن می چکد و زندگی جاويد يافته است و براستی هم که درست می گويد .

نکته ی ديگر کلمه ی بناميزد است که همان ( به نام ايزد ) می باشد و جا دارد که گفته شود در بسياری از ديوان های حافظ  از جمله ديوان حافظ به تصحيح احمد رضايی هم به همين صورت يعنی ( به نام ايزد ) نوشته شده ..

... و اين توضيح از آن جهت آمد که با درنگ پرحوصله تر و نگاه دقيق تری با شعر های حافظ روبرو آييم ، چرا که پشت آنان تکيه گاهی از اشاره های اسطوره ای و فلسفی است .


 
 
برگردان شعری عربی از ابونواس شاعر ایرانى (اهوازى)روزگار هارون الرشید :
نویسنده : آری - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

 

                         ...ما دو عاشق بودیم

 

                                         که هنگام بوسه

 

                                                بر حجر الاسود ،

 

                         به ناگهان چهره هایمان در برابر هم

 

                                                          قرار گرفت ،

 

                                        و بی آنکه خطا کنیم ،

 

                                        به مراد دل رسیدیم ...

                           

 

 


 
 
 
نویسنده : آری - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

  

             آنان هرگز نخواهند مُرد و يادشان همواره در جان ِ ما باقی است ...

 از چپ به راست ؛ مرتضا کيوان ، احمد شاملو ، نيما پوشيج ، محمد زُهَری ، سياوش کسرايی

                        به مناسبت پنجاهمين سال خاموشی مرتضی کيوان

مرتضا کيوان در آسمان انسانيت يک ستاره ی درخشان بود و هزاران افسوس که بسيار ناهنگام به خاموشی پيوست . وی در مرداد ماه سال ۱۳۳۳ باز داشت گرديد و در ۲۷ مهرماه همان سال (۱۳۳۳)  ، در ۳۳ سالگی و در حاليکه فقط دو ماه از ازدواج عاشقانه اش با پوری سلطانی می گذشت ، همراه با ديگر يارانش به جوخه ی آتش سپرده شد . کيوان مرد تا آوازه ی بلندش در سراسر ميهنی که آنقدر به آن شيفته بود طنين انداز شود !

آخرين نامه ی او که چند ساعت پيش از مرگش نوشته شده بدين مضمون است :

مادر عزيزم ؛ يار و همسر عزيزم ؛ خواهر عزيزم :

به دنبال زندگی و سرنوشت و سرانجام خود می روم . همه ی شما برای من عزيز و مهربان بوديد و چقدر به من محبت کرديد ، اما من نتوانستم ، نتوانسته ام جبران کنم . اکنون که پاک و شريف می ميرم ، دلم خندان است که برای شما پسر ، دوست و شوهر و برادر نجيبی بودم ، همين کافی است . دوستانم زندگی ما را ادامه می دهند و رنگين می سازند ... همه را دوست دارم زيرا زندگی پاک و نجيبانه و شرافتمندانه را می پرستيده ام . زن عزيزم يادت باشد که (عمو تيغ تيغی ) تو راه را تا آخر طی کرد ...

بوسه های بی شمار برای همه ی ياران زندگی ام .

                                         مرتضی کيوان ، سه و نيم بعد از نيمه شب دوشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۳۳

احمد شاملو در مورد وی می گويد : با مرتضی برحسب تصادف آشنا شدم ..... من از او بسيار چيز ها آموختم . مرتضی برای من واقعا ً يک انسان نمونه بود . يک انسان فوق العاده ......

هر دردی برای آدميزاد کهنه می شود ، مرگ مادر ، مرگ پدر ، ولی هيچوقت غم او برايم کهنه نشده است و هميشه مثل اين است که حادثه همين امروز اتفاق افتاده ...

شعر (از عموهايت ) که شاملو  آن را در رثای مرتضی کيوان سروده بی گمان يکی از ماندگارترين کارهای او و نشانگر ژرفای درد  اوست .

به ياد جاودانگی هر دوی آنها شعر را  ديگر باره باهم مرور می کنيم...

از عمو هايت ...

نه به خاطر آفتاب

نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش 

به خاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر دريا ، نه به خاطر جنگل

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها

به خاطر يک چپر

به خاطر همه ی انسان ها

به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا

به خاطر خانه ی تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيايی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستويی در باد ، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ

هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سرد ترين شب ها ،

                                                          تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های کوچک تو

نه به خاطر انسان های بزرگ

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان ، هنگامی که می بارد

به خاطر کندو ها و  زنبور های کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند

به ياد آر

عموهايت را می گويم ،

                                از مرتضی سخن می گويم .


 
 
هانس هولباین(Hans Holbein
نویسنده : آری - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هانس هولباین(Hans Holbein )نقاش آلمانی ۱۴۹۷- ۱۵۴۳ نخستین دوره ی فعالیتش را در شهر بال آغاز کرد ، اما بعد به انگلستان رفت و به مقام نقاش درباری رسید .

شاهکار هولباین تصویری است به نام سفیران فرانسه (تابلوی بالا) . در این تابلو دو سفیر فرانسوی به نام های دنتویل و دوسلو که از اومانیست های سر سخت بودند ، دیده می شوند . تصویر ظاهرا ً ساده به نظر می رسد اما در روایت پنهان خود حکم عرفانی رنسانس (به یاد مرگ باش ! ) سرمشق هنرمند بوده است .

دو نجیب زاده ی جوان در اتاقی شکوهمند ، در دو طرف یک میز  آراسته به یک رومیزی گرانبها کنار دیواری ایستاده اند . لباس های گرانبها ، طرح دست باف پرده ی سبز زمردی پشت سرشان ، موزاییک کف اتاق که با پرسپکتیو ی بی نقص نقاشی شده و اشیای دیگر در اتاق همه از یک غنای دنیایی و یک اقتدار زمینی حکایت می کنند .

از کتاب ها ، ابزار نجوم و ابزار موسیقی پیداست که آنان به علوم و هنرهای دوران خویش آشنایند .نگاه پر نخوت و سردشان آشکارا نشان می دهد که سرمست از زندگی و قدرت اند ؛ اما واقعیتی دیگر با نشانه هایی پنهانی وجود دارد که کشف آن در نگاه اول دشوار می نماید ؛ علامتی بر کلاه یکی از نجیب زادگان دوخته شده که اسکلت جمجمه ای است و جز با دقت بسیار شناخته نمی شود .

زمان نگار چوبین روی میز ساعت و روز مرگ پدر نقاش را نشان می دهد .

سیمی از سیم های عود پاره شده است .

اما مهمترین این نشانه ها شییی است شگفت انگیزکه به گونه ای مورّب کنار پای سفیران در فضا شناور است . حضور این شیی ناشناخته در چارچوب این پرده ی واقع گرا خود موردی است حیرت آور . شگفتی آنجا افزون می شود که اگر به فاصله ی یک متر و نیم ازسمت راست پرده بایستیم ، درمی یابیم که این جسم اسکلت جمجمه ی انسانی است که بگونه ای از شکل افتاده ترسیم شده است که سفیران چشم به روی آن بسته اند .

به روی آن واقعیت پنهان  در نظام هستی و در چارچوب پرده ی هولباین ...