پچپچه

راز لبخند مونالیزا
نویسنده : آری - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤
 

                              

 

                              

مفهوم واقعی لبخند مونا لیزا سالیان سال ذهن عاشقان آثار هنری را به خود مشغول کرده است ولی دانشمندان بتازگی توانسته اند راز آن را کشف کنند.
به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از پایگاه اینترنتی اسکاتزمن، دانشمندان با استفاده از نرم افزاری که برای پی بردن به احساسات صورت طراحی شده است،‌ متوجه شده اند که چهره مونا لیزا 83 درصد شاد، 9 درصد منزجر، 6 درصد هراسان و 2 درصد خشمگِن است.
این مطالعه که توسط پروفسور نیکو سه به از دانشگاه آمستردام انجام شد ه نشان می دهد که با مقایسه این چهره با عناصر اصلی مربوط به چهره یک تصویر، مانند قوس لبها و چین و شکنهای اطراف چشمها، می تواند به انواع مختلف احساسات موجود در آن پی برد.
این فناوری جدید را می توان برای ایجاد کامپیوترهایی که بر اساس وضعیت خُلقی کاربر واکنش نشان می دهند به کار برد.
تا کنون نظریه های مختلفی در رابطه با هویت زنی که در تصویر مونا لیزا دیده می شود و مفهوم لبخند او ابراز شده است. برخی معتقدند که این زن تنها یک مدل ساده برای نقاشی داوینچی بوده است در حالی که برخی دیگر اعتقاد دارند که چهره خود نقاش در این تصویر پنهان شده است.
به گفته پروفسور دونالد ساسون از دانشگاه لندن یکی از مهمترین مسائل در مورد این چهره این است که لئوناردو از تکنیکی استفاده کرده است که اختراع او نبود ولی او آن را گسترش داد و اصطلاحاً دودی خوانده می شود.
وی در پاسخ به این سئوال که چرا مونا لیزا لبخند می زند، گفت هیچ راهی برای پی بردن به این که چرا فردی که در یک تصویر است لبخند می زند وجود ندارد. به گفته وی دندانهای مردم در قرن پانزدهم وضعیت بسیار وحشتناکی داشت و آنها حاضر به نشان دادن دندان های خود نبودند.

 

 


 
 
مكر زنان
نویسنده : آری - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤
 

 

مكر زنان                         

روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن .
زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد به بهانه اي رفت تو و پرسيد داري چي مي نويسي؟
مرد جواب داد دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند
زن گفت : اي مرد تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتابی بنويسي و به بقيه ياد بدهي؟
مرد گفت : من شما زن ها را بهتراز خودم مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم
زن گفت : عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود
مرد گفت : اين حرف ها را لازم نيست به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن
مرد گفت : خيلي ممنون حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد .معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب !
زن گفت : بسيارخوب !
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غاليه وحنا وسرمه و وسمه و غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد .
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب برداشت ، ديد دختر غريبه ای مثل پنجه ی آفتاب ايستاده روبرويش .دلش شروع كرد به لرزيدن و با دستپاچگي پرسيد تو كي هستي؟
زن, پشت چشمي نازك كرد و  با کرشمه گفت :دختر قاضي شهر
مرد گفت : شوهر کرده ای يا نه؟
زن گفت : نه ! 
مرد گفت : چطور دختري به شکل و شمايل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد .
مرد گفت :چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن !
زن جواب داد :  هر وقت خواستگاري برايم مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مي كند .
مرد گفت : اي دختر زيبا روی ؛ من دل در گروی تو داده ام آيا زن من مي شوي؟
زن گفت : من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند .
مرد گفت : دستم به دامنت؛  راهی نشانم بده وبگو چه كار كنم كه تو را از آن خود کنم ؟ 
دختر گفت : اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم اين طور شايد راضي بشود و مرا  به تو بدهد .
مرد گفت : بسيار خوب!
و رفت پيش قاضي وگفت : اي قاضي آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم .
قاضي گفت : جوان خوش آمدي؛ اما بدان که دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد.
مرد گفت : دخترت را با همه عيب هايش قبول دارم  و حلقه ی غلامی اش را به گوش می گيرم .
قاضي گفت : حالا كه خودت مي خواهي, ما هم از داشتن دامادی چون تو خوشحال می شويم . مبارك است !
وروز بعد به همه ی مردم شهر خبر داد و همه جمع شدند و جشن مفصل و مرتبی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.
بعد از جشن عروس و داماد را به اتاق خلوتی فرستادند و داماد مشتاق که سر از پا نمی شناخت؛با يك دنيا شوق و ذوق جلو رفت تا تور عروس خانم را بردارد ، اما چشم تان روز بد نبيند همچين که تور را برداشت و چشمش به روي عروس خانم افتاد، دو دستي زد تو ی سر ش ،چون پی برد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است  و آن زن زيبای مکّار فريبش داده؛ ولي از آنجا که جرأت زير قولش بزند و به قاضي بگويد که دخترش را نمي خواهد ؛ ناچار شد کسب و کار و زندگی و فاميلش را بگذارد و به جای دوری برود که هيچکس نتواند ردش را پيدا كند
پس صبح روز بعد بی آنکه به کسی بگويد ؛ خانه ی قاضی را ترک کرد و به شهری رفت که هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت
مدتی گذشت ، کم کم جا افتاد .دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع به كار و كاسبي نمود .
بعد از چندی يك روز همان ماهروی فريبکار به در دكانش آمد و سلام كرد .مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت : اي زن تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟
زن خنديد و گفت : من از تو هيچي نمي خواهم؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست که ادعا داشتی هيچ وقت فريب زن ها را نمي خوری؟
مرد گفت :  بله بله يادم هست ... غلط کردم ، گُه خوردم ، حالا ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا  برو و دست از سرم بردار !
زن گفت : اگر قول بدهی که ديگر براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم.
مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار .
زن گفت : اگر به حرف من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي خودش طلاق دخترش را از تو بگيرد .
مرد که از آن ازدواج دل ِ خونی داشت گفت : باشد ... باشد  هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم.
زن گفت : اول بايد قول بدهی که با من عروسی کنی .
مرد کمی فکر کرد و پيش خود گفت اين همان زنی است که تو را بدبخت کرده ؛ اما وقتی به زن نگاهی انداخت ، همه ی آن مصيبت ها را فراموش کرد و گفت قول می دهم که هيچی ، از خدا هم می خواهم .
زن گفت : حالا كه عقلت دوباره به سرت برگشته ، همين فردا با يك دسته کولی راه بيفت برو به سوی  شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن ! بدان که تا قاضی در را باز کند و چشمش به تو بيافتد ، خواهد پرسید که اين همه مدت كجا بودي؟ تو هم بگو دلم براي قوم و خويش هايم تنگ شده بود و به ديدن آنها رفته بودم وآن ها چون چند سال بود كه مرا نديده بودند نگذاشتند زود برگردم حالا هم  چون شنيده اند که من عروسی کرده ام ؛ آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
مرد آنچه را که زن يادش داد ، مو به مو انجام داد و با سي چهل تا كولي ريز و درشت راه افتادو رفت خانه ی قاضی و چون قاضی از او پرسيد که اين همه مدت كجا بودی و اين ها که هستند جواب داد :
پدر زن عزيزم مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروس شان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.
بعدهم شروع كرد به معرفي آن ها و گفت : اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه ، اين ..... آن ...... اين ......
كولي ها  هم ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي يكي مي پرسيد جناب قاضي سگم را كجا ببندم؟
يكي مي گفت : جناب قاضي دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاده ي ما را به دامادي قبول كردي
ديگري مي گفت : خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده ...
يكي مي گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود...
ديگري مي گفت : بُزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي
قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت : تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار و برو !
مرد گفت : پدر زن عزيزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟
قاضي گفت :  مهريه نمی خواهم که هيچي، يک پول دستی هم به تو خواهم داد .
مرد كه از خدا مي خواست زودتر از اين شر خلاص شود, حرف قاضي را پذيرفت دختر را فوري طلاق داد و بلافاصله با زن زيبا عروسي كرد.

و اين داستان از آن جهت نوشته آمد که آقايان گرامی کاملا ً حواسشان جمع باشد و يک وقت به سرشان نزند که پا در کفش خانم ها کنند !