پچپچه

یادی از عارف
نویسنده : آری - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥
 

                                    چه کج رفتاری ای چرخ ...

 

 

                  یادی دیگرگونه  ازعارف قزوینی به بهانه ی مرگش دراول بهمن ماه 1312

 

 

 

عارف قزوینی پیش از آنکه به صف آزادی خواهان بپیوندد و شاعری ملی- میهنی شود، یعنی زمانی که در دربار قاجار کیا و بیایی داشته، به عشق زنان بسیار گرفتار می آید و از آن جایی که بسیار احساساتی بوده و به سرعت دل می باخته، این عشق ها در زندگی شاعرانه و هنری او رد پایی عمیق می گذارند. عارف در آن زمان  بجز عشق زنان معمولی بی گمان به چهار دختر ناصرالدین شاه دل می بازد و آنان را با نام در ترانه های خود آواز می دهد. و صد البته که آنان هم به عشق و دلدادگی عارف پاسخ می دهند و چرا که نه؟- عارف جوان،خوش چهره، خوش اندام و خوش لباس است(در سرگذشت وی آمده که او همواره عمامه ی کوچک و عبا و لباده ای فاخر همراه با کفشی فرنگی می پوشیده و به صورت ظاهر چیزی از اشراف زادگان کم نداشته)، از طرفی دیگر شاعری است پرشور، تصنیف پردازی قدرتمند، دارای حنجره ای شگفت انگیز و دربار قاجار هم که جایگاه داد و ستد های عاشقانه و به کلام دیگر هوسبازانه بوده است.

 

یکی از این دختران ناصرالدین شاه، «اختر السلطنه» نام دارد و عارف برای او تصنیفی می سازد که مطلعش این است:

 

گر مراد دل خود حاصل از اختر نکنم / آسمان! ناکسم ار چرخ تو چنبر نکنم

 

 دختر دیگر ناصرالدین شاه که عارف به او دل می بازد،«قدرت السلطنه» است که عارف به جهت وی این تصنیف را می سازد:

 

نه قدرت که با وی نشینم/ نه طاقت که جز وی ببینم/ شده است آفت عقل و دینم/ ای دل آرا/ سرو بالا/ کار عشقم چه بالا گرفته/ترک چشمت نی ز پنهان/ آشکار/آشکار/ آشکارا/ ای نگارا/ خانه ی دل به یغما گرفته /خانه ی دل .....  

 

دختر دیگر ناصرالدین شاه که منظور عشق عارف است،«افتخار السلطنه» نام دارد که عارف تصنیف زیبای «افتخار آفاق» را به نام وی می سراید:

 

افتخار همه آفاقی و منظور منی/ شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی/ ز چه رو شیشه ی دل می شکنی/ تیشه بر ریشه ی جان از چه زنی؟/ سیم اندام ولی سنگ دلی/ سست پیمانی و پیمان شکنی ...

 

ملاقات های افتخار السلطنه و عارف در مجالس بزمی صورت می گیرد که شوهر افتخار السلطنه «نظام السلطان» ،دوست صمیمی عارف آن را بر پا می کرده و به قولی خودش به دست خود تیشه برداشته و به ریشه ی زندگی اش می زند و الحق و الانصاف هم که عارف حق دوستی را به کمال و تمام ادا می کند! و در همان بزم های سه نفره، نه تنها با ایما و اشاره و شعر های پرشور عاشقانه دل همسر دوست صمیمی اش را از راه به در می برد، بلکه خودش هم آنچنان دلباخته می شود که آرزو می کند جای نظام السلطان باشد. بطوریکه در یک تصنیف فریاد می زند که« اگر عارف، نظام السطان شود، چه میشه؟».

 

کم کم نظام السلطان از این شعرها و آن نگاه ها و آه ها،  پی به عمق فاجعه می برد و می فهمد که چه آتشی روشن کرده اما برنامه های بزم همچنان بر اثر مکر زنانه ی افتخار السلطنه ادامه می یابد. بیچاره نظام السلطان هم ناچار است، در این بزم های سه نفره شرکت کند، اما جرأت نمی کند، حتا برای به اصطلاح «قضای حاجت» هم لحظه ای مجلس را ترک کند. تا اینکه یک شب هر چه مقاومت می کند، فایده ای نمی بخشد و ناچار می شود که برای چند لحظه ای برود و زود برگرد. اما هنگام بازگشت با آنچه که نباید، روبرو می شود و و دوست عزیز و همسر زیبایش را در حال بده و بستان بوسه های آبدار عاشقانه می بیند. البته به روی مبارک نمی آورد و با خونسردی مجلس بزم آن شب را بی آنکه خم به ابرو بیاورد، به پایان می رساند. به این ترتیب بزم های سه نفره برچیده می شود، اما عارف از این عشق دست بر نمی دارد و مرتب تصنیف های عاشقانه به اسم افتخار السلطنه می سراید . این تصنیف ها به گوش زن و شوهر می رسد و زن را دل شیفته تر و شوهر را خشمگین تر می کند. افتخار السلطنه که دیگر در مقابل این عشق طاقت ندارد، یک روز با احتیاط به همسر می گوید که چون عارف وضع زندگی اش خوب نیست، یک شب او را دعوت کند و به رسم صله به او مقداری کمک برساند. نظام السلطان که دل پر دردی از دوست ناجوانمرد خود دارد، اینجا دیگر رگ غیرتش به جوش می آید و می گوید« لازم به دلسوزی شما نیست، آن صله هایی که شما می خواهید به عارف بدهید، او از زنان زیبای دیگر می گیرد!»

 

اما عشق عارف به افتخار السلطنه با همه ی این شیفتگی ها، ذره ای به عشق عارف به تاج السلطنه، دختر دیگر ناصرالدین شاه نمی رسد، چرا که تاج السلطنه هم در میان این دختران از امتیاز دیگری برخوردار بوده. اول آنکه او در زیبایی و طنازی سرآمد بانوان زمان خود است. چنانکه خود او در خاطراتش (که اخیرا ً به چاپ رسیده)،در مورد این موهبت خدایی می گوید:

 

«لازم است شرحى از صورت و اخلاق طفولیت خود به شما بنویسم؛ من خیلى با هوش و زرنگ بودم و خداوند تمام بال هاى سعادت را از حیث صورت به روى من گشاده بود.موهاى قهوه اى مجعد بلند مطبوعى داشتم. سرخ و سفید، با چشم هاى سیاه و درشت و مژه هاى بلند. دماغى خیلى با تناسب، لب و دهن خیلى کوچک با دندان هاى سفید که جلوه ى غریبى به لب هاى گلگون من می داد .در سراى سلطنتى که نقطه ى اجتماع زن هاى منتخب شده ى خوشگل بود، صورتى خوشگل تر و مطبوع تر از صورت من نبود.»

 

دوم اینکه تاج السلطنه به اقتضای زندگی مرفه، از تحصیلاتی قابل توجه و تربیتی جدید نیز برخوردار بود. او در سال 1301 قمری زاده شده و در هشت سالگی در حالی که آرزو دارد به اروپا برود و با زنان «حقوق طلب» آنجا ملاقات کرده و در مورد شرایط بسیار نابسامان زن ایرانی گفتگو نماید، به توصیه پدر به عقد شجاع  السلطنه در می آید و این را آغازگاه بدبختی خود می داند. البته بعدها – بعد از متارکه از شجاع  السلطنه به این آرزوى جامه عمل می پوشاند. به اروپا می رود و با افکار نوین اجتماعی آشنا می شود . زبان فرانسه را فرا می گیرد، به نقاشی و نواختن پیانو می پردازد و به مطالعه ی تاریخ و فلسفه روی می آورد و مدتی نیز به گروه «طبیعیون» می پیوندد. و همه ی این مسائل باعث می شود که وی خود را نه یک سر و گردن، بلکه هزار سر و گردن از دیگر زنان آن دوره بالاتر بداند و اعتنا به کسی نکند.

 

اما تکلیف شاعر شوریده ی ماچیست؟ شاعرعاشق پیشه ی ما که این آوازه ها را همراه با آوازه ی زیبایی بی مانند او شنیده، – و اکنون از راه گوش عاشق شده-   چه کند؟ هر جا که می رود سخن از این فتانه است.پیش خود می اندیشد، خوب ... حالا راه به کوی او ندارد، بیرون کوی او که می تواند قدم بزند و به اصطلاح بپلکد. پس دریکی از روزهای اردیبهشت سال 1323 قمری به طرف خانه ی دلدار به راه می افتد.خیابان های غربی تهران را می پیماید ، مسافتی که از شهر دور می شود، به در باغ بزرگی می رسد. اکنون ظهر است و هوا اندکی گرم و شاعر خسته... پس زیر درخت های کهنسال جلوی باغ می نشیند، سر را از عمامه برهنه می کند، دست بر پیشانی می نهد و از سر دلسوختگی زمزمه سر می دهد. چیزی نمی گذرد که صدای چرخ کالسکه ای را از پیچ جاده ی مشجّر می شنود. پس از چند دقیقه کالسکه جلوی در بزرگ باغ می ایستد، کالسکه چی پایین می آید و در کالسکه را می گشاید و یک خانم زیبا با فربهی مطبوعی از آن پیاده می شود و بطرف باغ می رود و قلب و جان شاعر ما را هم با خود می برد. عارف دست به دامن کالسکه چی که می خواهد باز گردد، می شود اما به جای پاسخ دو فحش آبدار و یک اردنگی جانانه نثارش می شود.  اما ... عشق است و این چیزها سرش نمی شود باید خودش را به آب و آتش بزند، تا به معشوقه برسد.  نه .... این فکر را نکنید، از دیوار بالا نمی رود ، البته دور خیز می کند که برود، اما ناگهان دو جوان اشرافی سوار بر اسب را می بیند که به سوی باغ می آیند و تا باغبان در را به روی آنان باز می کند ، شاعر هم خود را باریک کرده و همراه آنان به مجلس بزم معشوقه وارد می شود. تازه وارد ها به خانم تعظیم می کنند عارف هم همچنان می کند، خانم به آنان اذن نشستن می دهد. پس از مدتی خدمتکاران خوراک های خوشمزه و نوشیدنی های گوناگون می آورند و شاعر هم سرش از باده ی ناب گرم می شود و دیگر حتا اندک اضطرابی هم به دل راه نمی دهد که ممکن است این خانم زیبا روی دُمش را بگیرد و با افتضاح بیرونش کند. سرها که گرم می شود تاج السلطنه به رحیم خان دستور ساز زدن می دهد. با ساز رحیم خان عارف که سرش از جام و دلش از عشق گرم است و شکوه آن بزم هم مفتونش کرده، در همان دستگاه شروع به خواندن می کند و آن وقت است که تازه میزبان پی می برد که این میهمان، ناخوانده است و به حیله در این مجلس نشسته. اما از آنجا که آن صدای جادویی او را سحر کرده از عارف می خواهد که باز هم به بزم آنها بیاید و خوب دیگر کور از خدا چه می خواهد؟، دو چشم بینا!

 

و به این ترتیب تاج السلطنه و عارف به هم دل می بازند و تصنیف« تو ای تاج»  متولد می شود:

 

تو ای تاج، تاج سر خسروانی/ شد از چشم مست تو بی پا جهانی/ تو از حالت مستمندان چه پرسی/ تو حال دل دردمندان چه دانی/ خدا را نگاهی به ما کن/ نگاهی برای خدا کن / به عارف خودی آشنا کن / ....(ناگفته نماند که مصراع دوم این تصنیف، نخست به این صورت بوده: تو ای تاج، تاج سر خسروانی/کند افتخار از تو تاج کیانی... که چو ن می بیندبه تاج کیانی که شرافت ملی است، اهانت می شود، آن را تغییر می دهد!).


 
 
بوتیک
نویسنده : آری - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥
 

                    بوتیک و هنر ایجاز در گفتار، در زمان و در مکان 

 

 

در سال های اخیر درمیان فیلم های سینمای فارسی، فیلم بوتیک با داستان متفاوت و جذاب و بازی هنرمندانه و بسیار طبیعی بازیگران خود از امتیاز بالایی برخوردار است و در جایگاه  ستایش انگیزی قرار دارد

بوتیک نخستین فیلم بلند کارگردان جوان حمید نعمت الله است و فیلمی است که از نظر شخصیت پردازی و رابطه سازی های موفق و دیالوگ هایی موجز، به اوج تأثیرگذاری های عمیق رسیده.

پیش از اینکه به بررسی کوتاهی در مورد فیلم بپردازیم، جا دارد که نظر کارگردان را مرور کنیم:

حمید نعمت الله در مصاحبه ای می گوید:«بوتیک بعد از چند فیلم کوتاه و چند اثر تلویزیونی، نخستین فیلم بلند من است. این فیلم اثری اجتماعی است و برای نمایش در سینماهای همین مملکت ساخته شده و قرار است تا مخاطب عمومی برای تماشای آن بلیت بخرد و به سینما برود.» وی در پاسخ این سؤال که « آیا فکر می کنید فیلم پر مخاطبی ساخته اید، می گوید: همه کسانی که فعالیت هنری می کنند، همواره مترصد یافتن سوژه ای مناسب برای ساخت اثری پر مخاطب هستند. من به این فیلم نسبت به سایر آثارم، اشراف جدی تری و عمیق تری داشته ام. از سوی دیگر مخاطبی که برای خودم فرض کرده ام، آدمی سخت گیر است که نگاهش سطحی نیست. طبیعتاً برای چنین مخاطبی باید اثر جذاب تولید کرد، زیرا جذابیت جزو آداب این حرفه است. البته همیشه هم جذابیت به معنای فروش بالا نیست».

این نکته که کارگردان فیلم را – بدون در نظر داشتن فروش و تمنا های بازار اقتصادی-  برای مخاطب سخت اندیش خود می سازد، قابل تأمل است و از این روست که فیلم از رده یک اثر معمولی و بازاری خارج شده و در جایگاه دیگری می نشیند.

بوتیک آسیب زدگی های اجتماع را در وجود چند جوان که در یک خانه ی مجردی زندگی می کنند و چند شخصیت نابسامان و آسیب خورده ی دیگر که در بیرون از این خانه هستند،عنوان می کند که هر کدام از آنها سمبل یک قشر اجتماع اند و بدینگونه طبقات خسران دیده ی اجتماع که در گستردگی آن تردیدی نیست، هنرمندانه در وجود چند نفر بازیگر خلاصه می شود. این فیلم با تمامی جسارتی که در فاش کردن این آسیب ها دارد، به روابط عاطفی بی اعتنا نمانده و نشان می دهدکه اگر هنوز رد پایی از انسانیت و عطوفت باقی مانده می توان آن را در میان طبقه ی پایین جامعه دنبال گرفت زیرا هنوز آنان هستند که با تمامی وازدگی ها و تنگنا هایشان می گذارند که محبت بر آنها حکومتی قاطعانه داشته باشد چنانکه افرادی که در آن خانه ی مجردی به ناچار در کنار هم زیست می کنند، هر چند که از نظر عادات و اخلاق با هم ناهمگون اند، اما نسبت به هم رفتاری متعهدانه و مهربانانه دارند و بر خود واجب می دانند که در غم ها و نگرانی ها و شادمانی ها و بیماری ها و بی پولی های هم شریک باشند و به قولی آنها درد مشترک هم اند.

شخصیت پاکیزه ی جهانگیر با آن عرفان آرام بیرونی و آن عشق پر شور درونی که از او یک جوانمرد می سازد، آنچنان امنیتی به تماشاگر می بخشد که حتا هنگامی که او دست به قتل هم می زند، در ذهن تماشاگر تبرئه می شود. بازی هنرمندانه ی محمد رضا گلزار در نقش جهانگیر بدون حرکات اضافی دست و صورت این امنیت را دو صد چندان می کند. او بی آنکه کلامی از عشق و ازدواج بگوید، عاشق است و خواهان ازدواج و اتی(گل شیفته فراهانی) بی آنکه کلامی از عشق و خواستگاری بشنود، به عشق و تقاضای ازدواج او پاسخ می گوید. اینجاست که باید به کارگردان که بسیار رندانه نیمی از دیالوگ ها به تماشاگر واگذار می کند، آفرین گفت.

بازی شیطنت آمیز و پرحرارت اتی که در رنگین کمانی از حسرت ها و آرزوها و تعهد های خواهرانه و شادی های کوتاه و بغض های گره گیر پیچیده شده، تأثیری عظیم بر تماشاگر آوار می کند و او را به سوی آن جهانی تبعید می کند که جهان «اتی» هاست.

ژاله(افسانه چهره آزاد)، شاپوری(رضا رویگری) ، مهرداد، صحنه های درخشانی را به فیلم هدیه می دهند و بقیه ی بازیگران نیز با بازی های جوششی و نه کوششی استعداد های ذاتی خود را عرضه می دارند.

از امتیازهای قابل توجهی که می توان به این فیلم داد، ایجاز است. این ایجاز نه تنها در دیالوگ ها ی مؤثر، بلکه در زمان و مکان فیلم تسلط دارد. چنانکه داستان این فیلم فقط در دو یا سه روز خلاصه می شود و مکان فیلم هم بیش از سه خانه و یک بوتیک جای دیگری نیست.

مهر پایانی فیلم بوتیک صحنه ای بسیار گیرا و با معناست. و جهانگیر را نشان می دهد که بعد از قتل شاپوری در اتاقک آسانسوری است که به شتاب به سمت پایین می رود وآنگونه  که تابوتی در ژرفای گور محو شود، عشق و انسانیت هم در تاریکی های مجهول گم می شود.