پچپچه

نگاهی به پشت سر ...
نویسنده : آری - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦
 


                                      

                       همه چيز و همه كس هست!


ناصرالدوله (فرمانفرماى كرمان ۱۳۰۶ قمرى) شش سفر به بلوچستان رفت و در سفر ششم بود كه چند نفر بلوچ از جمله سردار حسين خان بلوچ را دستگير كرد، به كرمان آورد و به زندان انداخت.
در همان سال ها گلو درد بدى- به واقع ديفترى- شايع شده بود كه قربانى بسيار مى گرفت و بعضى از پزشكان آن را نوعى طاعون مى دانستند.
روايت است كه پسر خردسال سردار حسين خان بلوچ كه با پدر زندانى بود و هر دو زير يك غل به سر مى بردند، به همين گلو درد بى علاج گرفتار شد. و هر چه سردار بلوچ التماس و زارى كرد كه كودك بيمار را از غل و زنجير درآورند و از زندان خارج كنند، تا شايد بهبود حاصل كند، ناصرالدوله توجهى نكرد.
بالاخره سردار حسين خان از بيچارگى چنگ به دامن «افضل الملك» كه از مشاوران و نزديكان ناصرالدوله بود، انداخت و گفت: «پانصد تومان از تجار كرمان قرض كرده ام، آن را به ناصرالدوله بده و دست كم فرزندم را از پيش چشمش ببر تا شاهد مرگ او نباشم.» افضل اين مطلب را به ناصرالدوله ارجاع داد نيز و اضافه كرد كه «ظلم است پسرى پيش چشم پدر در زندان بميرد و كسى به دادش نرسد، اگر پدر گناهكار است، پسر كه گناهى ندارد.» اما ناصرالدوله در نهايت سنگدلى پاسخ داد: «در باب اين مرد چيزى نگو كه فرمانفرماى كرمان، انتظام مملكت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسين خان نمى فروشد.»
سرانجام كودك معصوم همان روز در برابر چشمان خونبار پدر جان داد.
اما قضيه به همين جا ختم نشد، چندى روز بعد يكى از پسران ناصرالدوله به همان بيمارى گرفتار آمد و هر چه پزشكان تلاش كردند، سودى نبخشيد. ناصرالدوله پانصد گوسفند نذر كرد و به دستور او گوسفندان را در طى بيمارى فرزند كشتند و گوشت را ميان فقرا قسمت كردند، اما افاقه اى نكردو اين كودك معصوم هم پيش چشم پدر مرد.
ناصرالدوله در مرگ فرزند نعره ها كشيد و جامه ها دريد. در همين حال و احوال بود كه افضل الملك براى اداى تسليت از در وارد شد. ناصرالدوله تا چشمش به افضل افتاد با صداى بلند شروع به گريه و زارى كرد و همراه با گريه فرياد مى زد كه: «افضل باور كن كه خدايى نيست، پيغمبرى نيست، هيچكس نيست، وگرنه، اگر من پيرمرد قابل ترحم نبودم و دعاهاى شبانه ام كارگر نبود، حداقل به دعاى فقرا و فديه اين پانصد گوسفند و نذر و نذورات مى بايست فرزند من نجات يابد.»
افضل كه خود از اوضاع و احوال بسيار غمگين بود، به آرامى به او گفت: «حضرت اجل؛ اين فرمايش را نفرماييد كه خدايى هست، پيغمبرى هست، هم چيز و همه كس هست، اما بدانيد كه فرمانفرماى جهان هم انتظام مملكت خود را به پانصد گوسفند رشوه اى فرمانفرماى كرمان نمى فروشد.»
آنگاه دو مرد مدتى دراز در هم نگريستند و سپس از ژرفاى جان گريستند.


 
 
ديداری با محمد قاضی در۲۴ دی ماه
نویسنده : آری - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦
 

                                        

                                            همان دون کيشوت کافی بود ...

                                      

مثل بذر،

من واژه هايم را

روی زمين افشانده ام

يکی در خاک ادوسا

يکی در استامبول

و آن ديگری در پراگ

ميهن محبوب من،

تمام زمين است

و به هنگامی که

نوبت من در رسد،

بر گورم

تمام زمين را بکاريد

                    «ناظم حکمت»

 

محمد قاضی – مردی که با ترجمه فرياد کشيد-  در ۱۲ مرداد ۱۲۹۲ درمهاباد چشم به جهان گشود.

از ابتدای نوجوانی زبان فرانسه را در مهاباد نزد شخصی به‌نام «گیو» که از کردان عراق بود، آموخت. در سال ۱۳۰۸ به تهران آمد و در ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبی دیپلم گرفت. در مهرماه ۱۳۲۰ به استخدام وزارت دارایی درآمد. قاضی از سال 1328به کار ترجمه پرداخت که آن را تا آخرين روزهای زندگی بدون وقفه ادامه داد.  

در ۱۳۵۴ به سرطان حنجره و از دست دادن تارهای صوتی دچار شد و زير تيغ جراحی قرار گرفت، اما هرگز يأس و افسدگی را به خود نپذيرفت و زبان طنز خود را فراموش نکرد چنان که بعد از عمل جراحی اين رباعی طنز آميز را درباره ی خود سرود:

قاضی که به راه ترجمه، جوکی شد

از بس که نوشت، چون قلم دوکی شد

ديديم که عاقبت به دست جراح

تبديل به يک عروسک کوکی شد

محمد قاضی سر انجام پس از گذراندن يک زندگی پربار، در سحرگاه چهارشنبه ۲۴ دی‌ماه ۱۳۷۶ در بیمارستان دی، در سن ۸۴ سالگی چشم از جهان فرو بست و در زادگاهش مهاباد به خاک سپرده شد. در حالی که بيش از نود(90) ترجمه از آثار جاودانه از قبيل دون کيشوت، سپيد دندان، شازده کوچولو، مسيح باز مصلوب، نان و شراب و ... و ... برای ما به ميراث می گذاشت. که به قولی همان دون کيشوت کافی بود.

محمد قاضی همواره در فضاهای خفقان آوری فعال بود که هر کتابی را نمی شد ترجمه کردو هر چيزی را نمی شد نوشت و هر واژه ای را نمی شد به کار برد، اما او با توجه به اعتبار عظيم «انسان» کتاب را با روشن بينی و هدفمندی ويژه ی خود گزينش می نمود.  چنانکه  وقتی «خوزوئه دوکاسترو» نويسنده ی « آدم ها و خرچنگ ها» از او می پرسد که «انگيزه ی شما برای ترجمه ی اين کتاب چه بوده است؟ » ، پاسخ می دهد که:  

«...ما نمی توانيم از بدبختی ها و بی عدالتی های رايج در کشورمان مستقيما ً سخن بگوييم، چون سر و کارمان با ساواک و با زندان و زجر و شکنجه خواهد بود. ولی اگر نويسنده ای – مثلا ً شما- دردها و بدبختی های مردم ستم کش کشورش را در کتابی عرضه کرده باشد و ما حس کنيم که آنچه بر سر مردم کشور شما می آيد، عيناً يا تقريبا ً همان است که در آن کتاب تشريح و توصيف شده است، به ترجمه ی آن می پردازيم تا تسکينی به درد دل خود بدهيم و اگر مورد اعتراض و تعقيب دستگاه سانسور هم قرار گرفتيم، می گوييم اينها مربوط به فلان کشور است و ربطی به کشور ما ندارد ... به عبارت ديگر، ما در پناه شما حرف های خودمان را می زنيم.» (سرگذشت ترجمه های من/345)

محمد قاضی بی ترديد يکی از شريف ترين مترجمی بود که همواره به متن اصلی وفادار بود و آنچه با نام او به صحنه ی ترجمه رسيده بی گمان از اعتبار شايسته ای برخوردار است. روانش شاد و يادش جاودانه باد!

 

و بدين سان

زندگی تو

در اين زمين

پايان يافت

که آن همه  

آتش

و عشق

و تاکش را ستودی!

                       «پابلو نرودا»

 

 


 
 
کارلو مانزونی
نویسنده : آری - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦
 

 

                                کليد خانه

 

آقای «ونه راندا» جلوی در خانه ای ايستاد و به کرکره های تيره ی پنجره های بسته نگاه کرد و بعد چندين بار سوت زد، مثل اينکه می خواست کسی را صدا کند.

کنار يکی از پنجره های طبقه ی سوم مردی نمايان شد .

مرد برای اينکه صدايش برسد، فرياد زد:

- کليد همراهتان نيست؟

آقای «ونه راندا» فرياد زد:

- نه، من کليد ندارم.

مرد از کنار پنجره دوباره فرياد کشيد:

- در خانه بسته است؟

آقای«ونه راندا» جواب داد:

- بله بسته است.

- پس برايتان کليد را پرتاب می کنم.

آقای «ونه راندا» پرسيد:

- برای چه؟

مرد کنار پنجره تأکيد کرد:

- خوب برای اينکه در خانه را باز کنيد!

آقای«ونه راندا» فرياد زد:

- بسيار خوب، اگر می خواهيد در خانه را باز کنم،پس کليد را پايين بياندازيد!

- مگر نمی خواهيد بياييد تو؟

- من؟   نه، آخر برای چه؟

مرد کنار پنجره که از ماجرا سر در نمی آورد،پرسيد:

- مگر تو اين خانه زندگی نمی کنيد؟

«ونه راندا» با صدای بلند گفت:

- من؟  نه!

- پس کليد را برای چه می خواهيد؟

- اگر شما می خواهيد در را باز کنم، مجبورم با کليد اين کار را انجام دهم. فکر می کنيد مثلا ً در را می شود با پيپ هم باز کرد؟

مرد کنار پنجره فرياد زد:  

- من ابدا ً نمی خواهم در باز بشود . من صدای سوت زدن شما را شنيدم، تصور کردم اينجا زندگی می کنيد!

«ونه راندا» با صدای بلند پرسيد:

- همه ی آنهايی که در اين خانه زندگی می کنند، سوت می زنند؟

مرد کنار پنجره جواب داد:

- فقط اگر کليد نداشته باشند.

«ونه راندا» فرياد زد:

- من کليد ندارم!

مردی که کنار پنجره ی اول ظاهر شده بود، داد زد:

- می خواهم بدانم معنی اين همه داد و فرياد چيست؟ آدم نمی تواند چشمش را روی هم بگذارد؟

«ونه راندا» گفت:

- ما فرياد می زنيم، چون آن آقا در طبقه ی سوم قرار دارد و من در خيابان. اگر يواش حرف بزنيم نمی توانيم حرف همديگر را بفهميم.

مردی که کنار پنجره ی طبقه ی اول ايستاده بود پرسيد:

- حالا شما چه می خواهيد؟

«ونه راندا» گفت:

- اين را بايد از آقايی که در طبقه ی سوم زندگی می کند، بپرسيد من که تا به حال به موضوع پی نبرده ام، يک بار می خواهد کليد در خانه را برای من به پايين پرتاب کند تا در خانه را باز کنم، بعد می گويد اگر سوت می زنم پس حتما ً توی اين خانه زندگی می کنم. خلاصه ی کلام هنوز نفهميده ام چه خبر است . راستی شما هم سوت می زنيد؟

مردی که کنار پنجره ی طبقه ی اول ايستاده بود، هاج و واج گفت:

- من ؟ نه ، چرا بايد سوت بزنم؟

«ونه راندا» گفت:

-  خوب ...چون در اين خانه زندگی می کنيد. آقايی که در طبقه ی سوم زندگی می کند، گفت کسانی که توی اين خانه اقامت دارند، سوت می زنند. به هر حال ....  به حال من فرقی نمی کند، اگر دلتان می خواهد می توانيد سوت بزنيد.

بعد آقای «ونه راندا» با ادای احترام خداحافظی کرد و به راه خود ادامه داد و غرغر کنان به خود گفت :

« اينجا حتما ً نوعی تيمارستان بايد باشد !»  

 

کارلو مانزونی، نويسنده ی ايتاليايی

برگردان : جاهد جهانشاهی