کوکب الشرق

کوکب الشرق نامی بود که مصری ها به ام کلثوم، چهره ی جاودانه ی هنر آواز داده بودندو به راستی این نام بر او می برازید. وی فرزند ابراهیم البلتاجی بود که در سال 1904 در روستای طمبای الزهایره در استان «الدقهلیه»، واقع در شمال قاهره چشم به جهان گشود. در سیزده سالگی به همراه پدرش در روستاها می گشت و مراثی مذهبی و اشعار عارفانه می خواند. در همین ایام بود که صدای جادویی او توسط استادان هنر شناسی چون «شیخ ابوالعلاء محمد» و « شیخ زکریا احمد» کشف شد.بنابراین وی بعد از چندی، به همراه پدر، روستا را به قصد قاهره ترک نمود تا به توسط «شیخ ابوالعلاء» که دوست پدرش بود، با یکی از موسیقیدانان معروف آن زمان در مصر دیدار کند. در همین زمان وی شروع به خواندن ترانه کرد، و بعضی از این شعرها را بدون موسیقی می خواند و به همین دلیل در میان صداهای زنانه، به سرعت چهره ای سرشناس شد.
یک سال بعد او با« احمد رامی» شاعر آشنا شد. رامی تازه از رشته ی ادبیات و زبان فارسی در هند فارغ التحصیل شده بود و ام کلثوم به او مژده داد که می خواهد یکی از شعرهایش را بخواند. چیزی نگذشت که دست سرنوشت، « احمد صبری» دندان پزشک را که آهنگ سازی ماهر بود، پیش روی او قرار داد و صبری خداقل برای 14 ترانه ی او آهنگ هایی بسیار شنیدنی ساخت. و طولی نکشید که محمد القصبحی که در نواختن عود چیره دست بود، به این گروه پیوست. در آن زمان بود که ام کلثوم به همراهی گروه موسیقی خود متشکل از عود محمد القصبحی، قانون محمد العقاد، و کمانچه ی سامی الشوا روی صحنه رفت و غوغایی برانگیخت.
ام کلثوم از آن پس تا سال1975 یعنی زمان مرگش، هنرمند خستگی ناپذیر و بی جانشین صحنه ها بود . او شصت سال تمام آواز خواند و این مدت طولانی در تاریخ خوانندگی بی سابقه است.
اما راز هنر ام کلثوم و نبوغ وی تنها معرفت و آگاهی او از هنر خوانندگی و نوازندگی نبود، بلکه شیفتگی عاشقانه ی او به هنر آواز بود. آنگونه که پیش از آنکه شنونده ی خود را در حالت جذبه و حیرت غرق کند، خود در آن غرق می شد .او تحت تأثیر غنای این هنر آنچنان از خود بی خبر می گشت که ببینده احساس می کرد در آوازش محو شده است.از این رو همیشه در صحنه دستمال حریری در دست می گرفت و در حالات جذبه و شوق، بی آنکه در آن لحظه بفهمد چه می کند، آن را با دو دست خود پاره پاره می کرد. این حالات مستانه ی پرشور نه تنها در حرکات، بلکه در چهره اش نیز جلوه گر می شد، چنانکه در هنگام چهچه های مستانه چشمانش بی اندازه درشت می گشت، گویی که می خواهد از چشمخانه در آید. به همین منظور او، برای اینکه چنین حالاتی موجب دگرگونی بیننده نشود، دورنمای چشم خود را با عینک سیاهی مخفی می کرد.
بعدها هیأت ارکستر«ام کلثوم» به هشتاد نوازنده رسید و بسیار شکوهمند بود، بویژه اینکه ببیننده وقتی در میان این اعضاء چشمش به چهار هنرمند نابینا می افتاد که با «نای» های بلند و لباس های مرتب آخرین مد، در ردیف جلو هنرنمایی می کردند، نمی توانست از دم آن فضای عارفانه بگریزد.
کنسرت های ام کلثوم از مرزهای کشور خود گذشت و به سرزمین های دیگر هم راه یافت و وی از ین طریق نه تنها مصر را از نیازهای اقتصادی می رهاند، بلکه باعث شناسایی هنر و هنرمندان مصر، به بیرون از مرزها شد.. چنانکه در 63 سالگی در فستیوال آواز پاریس شرکت نمود و با صدای گرم خود که اثری از خستگی در آن نبود، آنچنان شور و هیجانی ایجاد کرد که همه مسحور شدند. این فستیوال در آن زمان به ام کلثوم چهارده هزار لیره پرداخت که تمامی آن به خواست ام کلثوم صرف کمک به ممالک عربی شد که در جنگ با اسراییل صدمه خورده بودند. وی همچنین عادت داشت که آخرین شب جمعه ی هر ماه برای مهمانان خصوصی خود در « قصرالنیل» آواز بخواند و از این طریق با پول هنگفتی که صدها تن از ثروتمندان کشورهای عربی و شیخ نشین های خلیج فارس هزینه ی سفر خود می کردند، امتیاز اقتصادی عظیمی برای مصر فراهم آورد.
باید گفت هنوز هم که هنوز است با گذشت بیش از سی سال از مرگ کوکب الشرق، رادیو مصر، هر غروب از ساعت 5 تا 9 به مدت 4 ساعت ترانه های این خواننده ی بی نظیر را پخش می کند و مردم مشتاقانه گوش می کنند و نیز هنوز هم ترانه های این هنرمند در صدر فروش قرار دارد. و این پر بیراه نیست، هست؟
برگرفته از پیک خبری ایرانیان/جای پای عشق/ پیرایه یغمایی
نظرات () نجمه زارع ؛ گلی که نا شکفته پرپر شد ...
او زمانی که با شتاب اين جهان بی مهر را ترک می گفت فقط 23 سال داشت ...
نجمه زارع در 29 آذر ماه 1361 در کازرون چشم به جهان گشود ، اما به دليل کار اداری پدر درقم پرورش يافت . وی دانش آموخته ی رشته ی عمران دانشگاه همدان بود . او با تمامی جوانی در کار سرودن غزل خيالی بالا بلند و متفاوت داشت و در ميان شاعران جوان يکی از بهترين ها بود .
کتاب شعر نجمه به نام «عشق، قابيل است» در زندگی اش مجال انتشار نيافت .
شعرهای نجمه بی پيرايه بود و معصومانه با خواننده ارتباط برقرار می کرد و چون از دل بر می خاست به دل می نشست.
او احساسات بی دغدغه ی خود را در قالب غزل بيان می کرد و غزل هايش – بی آنکه عمدی در آنهاباشد ، به پاره ای از مسائل اجتماعی اشاره داشت :
اینجا دلم برای تو هِی شور میزند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمیشود ، اخبار هیچوقت...
يا در جای ديگر :
نوشتهام به دلمِ شعرهای غیرمجاز
که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز
به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز
و اين شعر که با رديف دشوار «خواب آور» نشانگر زندگی مسموم و مأيوسانه ی اين زمان افيونی است :
ضعیف و لاغر و زرد و صدای خوابآور
کنار بستر من قرصهای خوابآور
لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خوابآور
منی که منحنی زانوان زاویهدار
جدا نمیکندم از هوای خوابآور
همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خوابآور
زمین رها شده دورِ مدارِ بیدردی
و روزنامه پر از قصههای خوابآور
هنوز دفترِ خمیازههای من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خوابآور
آنچه که در غزل های نجمه چشمگير است رديف ها و قافيه های دشواری است که او برای غزل هايش بر می گزيند رديف هايی از قبيل «گرم است» :
فضای خانه که از خنده های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است
دوباره «ديده امت» زّل بزن به چشمانی
که از حرارت «من ديده ام ترا» گرم است
بيا گناه کنيم عشق را ... نترس ... ، خدا ،
هزار مشغله دارد ، سر ِ خدا گرم است
رديف «به باد دهد» که در شعر بی سابقه است :
بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد
زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه...، مرا
دوصد کنایه و ضربالمثل به باد دهد
چهقدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد
يا غزلی با رديف «خيابان شلوغ»:
کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ
میرود تنهای تنها، باز هم میبینمش
باز هم رد میشود از این خیابانِ شلوغ
نجمه ی زارع با تمامی جوانی در سرايش فقط از احساس بی مانند خود تأثير پذيرفت و خط خود را داشت و هزاران افسوس که نماند تا اين خط و انديشه را به کمال برساند و همچنان که گويی سرنوشت خود را پيش بينی کرده بود، مرگ نقشه های زندگی او را ناديده گرفت.
وی روز شنبه 31 شهريور سال 1384 بعد از يک هفته بيهوشی در بيمارستان آيت الله گلپايگانی قم جهان را بدرود گفت . هر چند رسانه های گروهی در مرگ اين شاعر جوان بی مهری کردند ، اما دوستان وبلاگ نويس و همرزمان قلمی اش اندوه زده در مرگ او به ماتم نشستند . برای نمونه بخشی ا ز نوشتار امير مرزبان از وبلاگ «اتاق 203» اشاره می شود :
جمعه، 1 مهر، 1384
عشق قابيل است
اين وبلاگ سياه پوش است / عزيز بود / خيلی عزيز / برای همه/ متين بود و مهربان و محجوب و سرشار ازعشق....... / ...قلمم نمی کشد بنويسم عشق قابيل است / قابيل اين دفعه قربانی زيبايی داشت / بعد چه فايده دارد بنويسم که نجمه زارع در گذشت / بنويسم يک تزريق داروی بيهوشی فرستادش بسوی باغهای بهشت من توی صورتم خون مرد وقتی توی ای سی یو / همه حالشان خوب نيست...همه دلتنگند / دلتنگ شعر..دلتنگ مهربانی و دلتنگ عشق /... اما او آن بالا ها دارد بهشتی می شود ... آن بالا ها دارند برايش مهمانی می گيرند و ما دوره می کنيم شب و روز را ... هنوز را / نجمه زارع درگذشت !!! ............ و کتاب«عشق قابيل است» خودش را نديد . ديروز سی شهريور ساعت يازده صبح بيمارستان آيت الله گلپايگانی ... بارانی بود پس از چهار روز اغما نجمه ..... رفت ............
و اينک با نام جاودانگی اين نوشتار را با غزلی زيبا از نجمه به پايان می بريم و پَرسه های عميق تر را به زمان ديگر وا می گذاريم . يادش گرامی باد !
خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرايطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق يک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی ... تو هم چه ذهنيتی داری از گناه !!
...
سخت است اين که دل بکنم از تو ، از خودم
از اين نفس کشيدن اجباری ، از گناه
بالا گرفته ام سر خود را اگر چه عشق
يک عمر ريخت بر سرم آواری از گناه
دارند پيله های ی دلم درد می کشند
بايد دوباره زاده شوم ... – عاری از گناه –
| پرکلاغی | جمعه 28/2/1386 - 11:49 |
| میشه بازهم از اين شاعر شعر بذاری؟ خيلی شعرهاش رو دوست دارم. | |
سه غزل ديگر از نجمه زارع به خاطر پر کلاغی :
۱
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
۲
یک درختِ پیرم و سهم تبرها میشوم
مردهام، دارم خوراکِ جانورها میشوم
بیخیال از رنجِ فریادم تردّد میکنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها میشوم
با زبان لال خود حس می کنم اين روزها
همنشین و همکلامِکور و کرها میشوم
هیچکس دیگر کنارم نیست، میترسم از این
اینکه دارم مثل مفقودالاثرها میشوم
...
عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازهای
میکُشم خود را و سرفصلِ خبرها میشوم!
۳
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا...
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا...
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورقهای سرنوشت
فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا
کمکم زمانه داشت به هم میرساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا...
...
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چهقدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب میپریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا...
نظرات ()
با « گلريز» به بهانه ی دلتنگی ...
گلريز نيکروش از خاک کردستان؛شاعری است با احساسی متفاوت وبا شعری که از ژرفای جانش برمی خيزد. او با شعر شوخی نمی کند. شعر را دستاويزخودشيفتگی قرار نمی دهد. شعر می سرايد، چون در لحظه ی سرودن، احساس می کند که حرفی برای گفتن دارد و از اين روست که شعرش سرشار از درونمايه ای است که در اعماق جانش خانه کرده. شعر « از پنجره ی اتاق خواب من تا گورستان رو به رو ...» حاوی اندوه « انسان» امروز است که فاصله ای ميان مرگ و زندگی نمی بيند. و آنچه می بيند«کوره راه باريک و کوتاه» ی است که آن را هم « سنگ هايی به بزرگی رنج انسان» پر کرده است.
گلريز در اين شعر ميراث های ناخواسته ای را که از پدر و مادر، به انسان منتقل می شود، چون «بردباری های مادرانه» و « بی تابی های پدرانه» زير سئوال می برد و می انديشد که آن آرامش گم شده را می توان در نسل های قديمی تر«مادر بزرگ ها» يافت.اما او در اين سفر بی برگشت، در کنار مادربزرگ هم درنگی چندان نمی کند. همچنان به راه خويش ادامه می دهد تا به« درون آنی که در انتظارش نشسته» بيارامد.
کاربرد کلمه ی«جهان تان» و ضمير(تان) که برای سوم شخص به کار می رود، در بند:« تاديگر نشانی از جهان تان/با من باقی نماند»، احساس بيگانگی شاعر را با جهان تلخی که بناگزير در آن می زيد، به شگفتی آشکار می کند و در پايان ترکيب « لالايی زايش» می تواند تولدی ديگر باره را به انسان به پوچی رسيده ی امروز نويد دهد.
و اينک شعر:
فاصله بين مرگ و زندگي؛
از ميان پنجره ی اتاق خواب من،
تا گورستان روبه روست.
كوره راهي باريك و كوتاه،
با سنگ هايی به بزرگي رنج هاي انسان
بارها بر زمينم زد
و من برخاستم.
خسته؛
با يادهای سرد و گرم،
و انبوهی از آرزو،
به آنجا رسيدم.
تا به مقصد برسم،
غبار راه، رنگ از شبق موهايم
بر گرفت،
چشمان زلالم به كور سو افتاد!
در اين راه؛
هزاره ها را پشت سر گذاشتم...
عمق زمان را در نورديدم،
به بلندا رسيدم...
به گودال پرتاب شدم،
و در خود سفر كردم .
فاصله بين مرگ و زندگي
از ميان پنجره ی اتاق خواب من
تا گورستان روبه روست ...
براي رسيدن به آنجا،
كوره راهي باريك را طي خواهم كرد،
با دسته اي از ياسمن هاي سفيد.
به آنجا قدم مي گذارم
آرام
در درون آني كه به انتظار نشسته،
خواهم آرميد!
دسته گلم را
تنگ،
بر سينه خواهم فشرد!
و به ياد خواهم آورد؛
در اين سفر كوتاه،
چه ها كه نديدم؛
زيبائي ناب،
زشتي بيکرانه
عظمت عشق
تنگناي كينه
و آنگاه بر لبخند تلخم
ياسمن هاپاسخي سپيد خواهند داد ..
فاصله بين مرگ و زندگي
از ميان پنجره ی اتاق خواب من
تا گورستان روبه روست ...
به آنجا كه برسم
بی گمان در كنار مادرم
نخواهم آرميد!
اگر گلايه کند
خواهمش گفت:
«ديگر نمي خواهم
بردباري ات را بياموزم.»
در كنار پدر نيز نخواهم خفت،
به او خواهم گفت:
«بي تابي ام از توست.»
فاصله بين مرگ و زندگي
از ميان پنجره ی اتاق خواب من،
تا گورستان روبه روست،
كه گاه و بي گاه
نگاهم را به خود مي كشد.
هنوز گل هاي دو روز پيش
بر تني از آرزوهاي خفته
خود نمائي مي كنند.
آنگاه كه من به آنجا برسم،
مادر بزرگ با موهاي بافته
وآن متانت نجيب
در انتظارم نشسته است!
از سماورش كه قل قلي آهنگين دارد،
استكاني چاي مي ريزد.
طعم چاي او،
با طعم كرسي گرمش،
استخوان های سردم را
داغ مي كند!
فاصله بين مرگ و زندگي
از ميان پنجره ی اتاق خواب من،
تا گورستان روبه روست...
من باقامتي نه چندان ايستاده
وگام هائي نه آن چنان استوار
به آن جا مي رسم
و درون آنی که به انتظارم نشسته،
خواهم آرميد!
چشم هايم را محکم بر هم می فشارم،
تا ديگر نشانی از جهانتان
با من باقی نماند.
و آنگاه كه لالای زايش را،
در گوش خويش تكرار می کنم،
ديدگانم را فرو خواهم بست...
نظرات ()
جُم جُمک بَلگ خزون

يادی از دکتر جليل ضياء پور، استاد نقاشی و پدر نقاشی مدرن درايران
روانشاد جليل ضياء پور از پيشگامان جنبش هنری نو گرای ايران و از جمله هنرمندانی بود که در جهت معرفی هنر مدرن و سبک کوبيسم تلاش بسيار کرد. وی در سال 1299 در بندر انزلی چشم به جهان گشود. در سال 1324 از دانشکده ی هنرهای زيبای تهران با دريافت رتبه ی اول فارغ التحصيل شد. بعد از آن به فرانسه رفت و در رشته ی هنرهای تجسمی در مدرسه ی هنرهای زيبای پاريس« بوزاره» آموزش ديد و در سال 1328، پس از دريافت مدرک دکترا در رشته ی هنرهای تجسمی،به ايران بازگشت و بلافاصله انجمن هنری « خروس جنگی» را بنيان گذاشت و خود چون يک خروس جنگی به جنگ سنتگرايان رفت، تا ثابت كند كوبيسم دروازه ی هنر مدرن و زبان هنری زمانه است. او افزون بر اينکه در اين انديشه پای افشرد، خود نيز سعی نمود اين فرم هنری را با طنين ايرانی در آميزد، از اين رو به سراغ داستان های فولکلوريک و مردان و زنان بومی رفت و نقش آنان را از قبيل زنان كُرد و لر و ترکمن و شمالي و بندري و زنان چادرنشين، بر شبكههاي كاشيگونه ی نقاشيهايش ثبت كرد.
چنانکه يکی از آثار زيبای او از شعر فولکلوريک جمجمك برگ خزون سر چشمه گرفته است:
جم جمک بلگ خزون/ مادرم زينب خاتون/گيس داره قد کمون/ از کمون بلندترک/ از شبق مشکی ترک/ حمام سی روزه می خواد/ شونه ی فيروزه می خواد ...
در اين اثراستاد ضياءپور «زينب خاتون» رابه صورت اغراق آميزی تصوير کرده و او را به تقسيمات هندسی کاشیکاری های رنگی تابلو سپرده است.
در اين تابلو زينب خاتون روی دو پا نشسته و با استناد به يکی از بندهای شعر« شونه ی فيروزه می خواد» شانه ی فيروزه ای رنگی را به دست های حنا گرفته ی خود دارد و گيس از کمون بلند ترک و از شبق مشکی ترک خود را شانه می زند.
رنگ زرد جاندار کاشی ها با رنگ قهوه ای سوخته بدن برهنه ی زينب خاتون و نيز رنگ نارنجی حنای کف پا و کف دست او ، فضای زنده ای را به بيننذه هديه می دهد.
و بطور کلی تلفيق واژهها با رنگ بندي پرده و تنظيم موزاييکی تابلو آنچنان هماهنگی گرمی ايجاد می کند که هرگونه ايستايي و سكون از ذهن می گريزد.
استاد جليل ضياء پور در سی ام آذر ماه 1378 پس از گذراندن يک زندگانی هنرمندانه به جهان ديگر شتافت.
روانش شاد و يادش جاودانه باد!
مأخذ: علی شعار/در سالمرگ استاد جليل ضياءپور/قدس 30 آذر 1384
مهدی حسينی/هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق/تنديس/ شماره 65
نظرات () سینمای گوتیک، ژانر وحشت

این سینما ملهم از سبک معماری گوتیک است که در سده های 12 تا 16 میلادی در کشورهای اروپای غربی رایج بود. عناصر اصلی این سبک عبارت اند از تاق های نوک تیز، ستون های کشیده و پنجره های بلند و باریک و نوک دار با کاربرد شیشه های رنگی. نمونه ی بارز این سبک کلیسای نوتردام پاریس است. و نیز ملهم است از شیوه ی نویسندگی مردم پسند اواخر قرن 18 میلادی که با تم تنهایی و وحشت پدید آمده.
مطب (= دفتر ، کابینه، اتاقک) دکتر کالیگاری The Cabinet of Dr Caligari ،به کارگردانی رابرت وینه Robert Wiene در 1919 یکی از نخستین فیلم های سینمای وحشت گوتیک است که به سینمای آلمان تعلق داشت. پس از نمایش این فیلم، فضای گوتیک با رشته رویدادهای سوررئالیستی آشفته شکل گرفت. این فیلم با درون مایه هایی از دیوانگی، اغتشاش و مبارزه ی عشق و پلیدی، براستی از بسیاری از فیلم های جن و پری و خون آشامی وحشتناک تر بود. بعلاوه این فیلم برای نخستین بار کاراکتر«دیوانه» را به تماشاگران معرفی کرد و خلاصه تا هشت سال به عنوان شاهکاری بی رقیب بر پرده ی سینما های اروپا باقی ماند.
داستان این فیلم بطور خلاصه از این قرار است که در یکی از روستاهای مرزی هلند، ساحر معرکه گیری به نام کالیگاری با همکاری مرد خوابگردی به نام سزار، نمایش اجرا می کند. سزار کسی است که شب ها با پیکر یکدست ِ سیاه و چهره ی سفیددر هیأت روحی سرگردان در شهر به راه می افتد تا توطئه های شوم و مرگبار کالیگاری را به اجرا در آورد. در این میان دانشجویی به نام فرانس – پس از مرگ دوستش – به کالیگاری مشکوک می شود. سزار برای کشتن نامزد زیبای فرانس« جُوان» مأموریت می یابد اما زیبایی جُوان، او را افسون می کند، پس دخترک را می رباید و با نگاه داشتن دختر در میان بازوانش، سعی می کند از راه بام ها و شیروانی ها فرار کند. بعد معلوم می شود که کالیگاری، مدیر شرور یک تیمارستان محلی است که در برخورد با پیکر بی جان سزار خود نیز دیوانه می شود. راوی فیلم جُوان است و تمام داستان فیلم از نظر گاه او روایت می شود.
البته فیلم مطب دکتر کالیگاری از دیدگاه زیگفرید کراکائر، به علت اینکه با فضای بیمار گونه ی خود به ظهور هیتلر کمک کرده، سرزنش پذیر دانسته شده است.

برگرفته از نیمروز / صفحه ی بشنو این نی / پیرایه یغمایی
نظرات ()
کسی که پای دار می میرد ... انگشتان گیج / انگشتان ساده ی مظلوم / انگشتانی که می فهمند، می بافند، گره می زنند / انگشتانی که .... شعر مریم صناعت که دردمندی انگشتان قالی باف را با تصویرهای زیبای قالی های ایرانی درهم می آمیزد، نشانگر آن است که درد از روی ذهن شاعر عبور کرده و با جان او آمیخته است،و شاعر از پرداخت نامتعادل ِ درد و زیبایی- تصویر های بُریده بُریده ای را کنار هم می چیند و خواننده را از لابلای این مرز بندی، به شگفتی می گذراند. در حقیقت می توان گفت که در شعر مریم صناعت واژگان به هم وصل نیستند، بلکه با هم ارتباط دارند. درنگ روی بعضی از بخش ها، این گفته را ملموس تر می کند : انگشتانی که /در جاده های مشجر ملون / سقوط می کنند .... انگشتانی که ریشه دارند/ و از نوک ریش ریش شان / رج رج حروف / همراه هزار بیت ختایی رنگ / اصطلاحات قالی بافی از قبیل اسلیمی های وزین مشابه، ترنج، لچک، رنگ ختایی، جاده های مشّجر ملوّن و ... و .... که اشاره به نقشه های قالی دارد و قرار گرفتن شان در کنار واژگان درد انگیزی که ظاهرا ً نسبتی با آنها ندارد، اما در حقیقت شعر را به پایان حیرت انگیز خود هدایت می کند، فضایی متفاوت فراهم می آورد.و مُهر کوبنده ی پایانی و استفاده از جناس کلمه ی «دار» و طغیان شاعر در جمله ی آخر که انسان فقط در بالای دار نمی میرد، بلکه در پای دار هم می میرد (انگشتان کسی که / پای دار می میرد!) آنقدر هشدار دهنده است که خواننده را وادار به ایست می کند. اینجاست که باید به نقل قول از بودلر گفت : وقتی که شعری بهره ور از کمال اشک به چشم میآورد ، گواه بر آن است که خواننده خود را تبعید شده به دنیایی ناقص احساس میکند. تنها با معانی هنر است که روح، جلال و شکوه واقع در آن سوی گور را مشاهده میکند. انگشتان ِ ... مریم صناعت انگشتان التهاب انگشتان گیج انگشتانی که در سطر سطر تار و پود عاریه حرام می شوند و در جاده های مشجر ملون سقوط می کنند انگشتان ساده ی مظلوم که همیشه سمت سایه سار راست شمسه - این خورشید دائم کسوف را – نشانه می گیرند و دلشان انگشتانی که می لرزند انگشتانی که ریشه دارند انگشتان سواد انگشتانی که می دوند انگشتان عشق انگشتان کسی که برگرفته از پیک خبری ایرانیان/جای پای عشق/ پیرایه یغمایی
فوران می کند ....
انگشتانی که / ..... /و در ترنج انفجارهایی که هزاران لچک /با نقش انگشتان خونین می آفرینند / هلاک می شوند .
برای اضطراب سبزواژه های سجاده ای می گیرد
انگشتانی که می لرزانند
چهارچوب قوافی هندسی ِ
اسلیمی های وزین مشابه را
که دور تک تک شاخه های خشکیده آن پیچیده اند
و از نوک ریش ریش شان
رج رج حروف
همراه هزار بیت ختایی رنگ
فوران می کند
می فهمند ، می بافند ، گره می زنند
و در ترنج انفجارهایی که هزاران لچک
با نقش انگشتان خونین می آفرینند
هلاک می شوند
انگشتان رنج
انگشتان چشمانی که پیوسته بالا را می نگرند
انگشتان صدایی که می نالد :
«هرگز به آنجا نخواهم رسید!»
پای دار می میرد !
نظرات ()