پچپچه

از صدا افتاده تار و کمونچه ...
نویسنده : آری - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦
 

 

                         

 

                                  دیداری با فرهاد مهراد به بهانه ی سال مرگش

 

9 شهریور 1381، صبح یک یکشنبه ی غمگین فرهاد رفت.

رفت تا جدول نیمه تمام عمرش را پر کند. همان جدولی که سی سال پیش در «هفته ی خاکستری» خوانده  بود:

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم ...

خبر مرگش تلخ و کوتاه بود. «فرهاد مرد!» اما فرهاد فقط یک نام نبود، یک چهره نبود، یک صدا نبود، فرهاد، فرهاد بود. متفاوت بود و سرانجام یک شب ماه آمد و او را با خودش برد. مگر خودش نخوانده بود:

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره کوچه به کوچه

باغ انگوری، باغ آلوچه ...

منو می بره، از توی زندون

مثه شب پره، با خودش بیرون

او در بیست و نهم دی ماه 1322 چشم به جهان گشود. نهمین و آخرین فرزند خانواده .

پدرش رضا مهراد کاردار وزارت امور خارجه در کشورهای عربی بود.

رفتار فرهاد در خانواده آنقدر متفاوت بود که همیشه از سوی اطرافیان به «تقلید از بزرگترها» تعبیر می شد. بیشتر از سه سال نداشت که عشق به موسیقی او را وادار می کرد پشت در اتاق برادرش بنشیند و برای شنیدن تمرین ویلون او و دوستانش گوش پهن کند.

در همین دوران یکی از دوستان برادر متوجه علاقه ی او به موسیقی شد و خانواده، به اصرار برادر بزرگتر یک ویلون سل برای فرهاد خرید و به این ترتیب تمرین های فرهاد آغاز گردید. اما عمر ویلون سل بیش از سه سال نپایید. ساز شکست و به قول خود ِ فرهاد: « ساز صد تکه شد و روح من هزار تکه ...»

در کلاس یازده هم بود که با یک گروه نوازنده ی ارمنی آشنا شد و بعد از چندی به عنوان نوازنده ی گیتار در همان گروه شروع به فعالیت کرد.

چندی نگذشت که وی در یکی از کنسرت های بزرگی که به مدیریت اطلاعات جوانان در امجدیه برگزار شد، جند ترانه با گیتار اجرا کرد و غوغایی به راه انداخت و از همان جا بود که به گروه Black Cats راه یافت و مرد اول آنجا شد.

آشنایی او با زبان و ادبیات ملل و وسواس شدیدش در ادای صحیح کلمات، هنگامی که ترانه ای را به زبان ایتالیایی، فرانسوی و یا انگلیسی اجرا می کرد، نقش عمده ای در موفقیتش داشت. و از این رو در سال 42 موفق شد برای اجرای چند ترانه ی انگلیسی به برنامه ی تلویزیونی«واریته استودیو ب» راه یابد.

نخستین ترانه ی فرهاد به زبان فارسی، «صدای بی صدا» نام داشت. دومین کارش «جمعه» بود. ترانه ای که به خاطر محتوایش بحث های بسیاری برانگیخت و در رده ی یکی از سیاسی ترین ترانه های دهه ی پنجاه شناخته شد:

تو ی قاب خیس این پنجره ها /عکسی از جمعه ی غمگین می بینم/ چه سیاهه به تنش رخت عزا/ تو چشاش ابرای سنگین می بینم/ داره از ابر سیا خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه/ نفسم در نمی یاد / جمعه ها سر نمی یاد /کاش می بستم چشمامو / این ازم بر نمی یاد/ جمعه وقت رفتنه / موسم دل کندنه / خنجر از پشت می زنه /اون که همراه منه / داره از ابر سیا .....

 

سومین ترانه اش« هفته ی خاکستری» بود. ترانه ای دیگر، از بافتی دیگر، برخلاف بافت ترانه های رایج و مبتذل آن زمان. تلنگری به انسان های غرق در روز مره گی. این ترانه حکایت سرگردانی نسلی بود که خلوتی برای تنهایی خویش میان جاز و اذان، نمی یافت.

و بعدی «شبانه» بود با شعر جاودانه ی احمد شاملو. ترانه ای سیاه که شاعر آن، راز واژه گانش را می دانست و از پیش وزن کرده بود.

یه شب مهتاب/ ماه میاد تو خواب/منو می بره/ کوچه به کوچه/ باغ انگوری/ باغ آلوچه/ دره به دره/ صحرا به صحرا/ اونجا که شبا/ پشت بیشه ها/یه پری میاد ترسون و لرزون/ پاشو می ذاره تو آب چشمه/شونه می کنه موی پریشون/یه شب مهتاب/ ماه میاد تو خواب/ منو می بره ته اون دره/ اونجا که شبها/ یکه و تنها/تک درخت بید/ شاد و پر امید/ می کنه به ناز/ دستشو دراز/ که یه  ستاره بچکه/ مثل یه چیکه بارون/به جای میوه اش/ سر یه شاخه اش / بشه آویزون/ یه شب مهتاب/ ماه میاد تو خواب/منو می بره از توی زندون/مثل شبپره با خودش بیرون/ می بره اونجا /که شب  سیاه /تا دم سحر
شهیدای شهر /با فانوس خون /جار می کشن/تو خیابونا/سر میدونا/ عمو یادگار/ مرد کینه دار/مستی یا هشیار/خوابی یا بیدار/مستیم و هشیار شهیدای شهر/خوابیم و بیدار شهیدای شهر/آخرش یه شب  ماه میاد بیرون/ از سر اون کوه/بالای دره/روی این میدون/ رد می شه خندون یه شب ماه میاد

 

و بعدی ترانه ی «کودکانه» بود، یاد آور مطبوع یادهای کودکی ...

بوى باغچه، بوى حوض، عطر خوب نذرى /شب جمعه پى فانوس توى کوچه گم شدن /توى جوى لاجوردى هوس یه آبتنى /با اینا زمستونو سر مى کنم /با اینا خستگیمو در مى کنم

ترانه ی «رضا موتوری»، ترانه ی نسل لوطی مسلک و پایین شهری این مملکت بودکه هیچگاه در مقابل هیچ قدرت کاذبی سر خم نیاورد، اما همیشه کمرش خمیده ماند.

ترانه «آیینه»  تأثیر آثارجاودانه ی ادبیات را بر ترانه سرایی می رساند. خواندن مسخ کافکا با ترجمه ی صادق هدایت باعث تولد این ترانه ای شد که از سرگردانی انسان در جهان معاصر می گفت و چنین بود که ترانه از اقلیم یک فرهنگ خاص فراتر رفت:

می بینم صورتمو تو آینه / بالبی خسته می پرسم از خودم:/ این غریبه کیه؟ از من چی می خواد؟/  اون به من یا من به اون خیره شدم/ باورم نمی شه هر چی می بینم/  چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم/ به خودم می گم که این صورتکه / می تونم از صورتم ورش دارم

 

و بعد از آن گنجشگک اشی مشی بود که با ریشه ای فولکلوریک، باری سیاسی دوش داشت:

گنجشگک اشی مشی/ لب لب بوم ما نشین/ بارون میاد خیس میشی/ برف میاد گوله میشی/ می افتی تو حوض نقاشی/ کی می گیره/ فراش باشی/ کی می کُشه؟ قصاب باشی/ کی می پزه ؟ آشپز باشی/ کی می خوره ؟ حکیم باشی ....

و بدینسان فرهاد که اصلا ً سیاسی نبود به خواننده سیاسی معروف شد و بعد از این ترانه ی« شبانه ی دو» را با شعر بسیار زیبا و ماندگار احمد شاملو خواند و ولوله ای در میان مردم بویژه جوان ها انداخت:

کوچه‌ها باریکن/ دُکّونا بسته‌س،/ خونه‌ها تاریکن/ تاقا شیکسته‌س،/از صدا افتاده/ تار و کمونچه
مُرده می‌برن
/ کوچه به کوچه. ...

 

محمود استاد محمد، بازیگر،نویسنده و کارگردان تئاتر در روزنامه ی حیات نو در مورد فرهاد نوشت:

فرهاد موسیقیدان بود. پیانو و گیتار را خوب می نواخت موسیقی کلاسیک را از رنسانس تا قرن بیستم می شناخت ولی در حیطه ی موسیقی مدرن، دانشی بسیط، حسی جوشنده و نگاهی بدیع داشت و البته خواننده هم بود. آری او خواننده بود اما از امتیازات خوانندگی استفاده نمی کرد. ترانه های او سیاسی بود اما خودش میراث خوار سیاست نبود، لاف سیاسی نمی زد. دکان سیاسی باز نمی کرد.از هیچ نمدی توقع هیچ کلاهی نداشت –که هیچ- حتی به کلاهی که دیگران بر سر خودشان می گذاشتند می خندید.

اگر نوار «جمعه»  [شبانه]آن زمان را ـ نه جمعه بعد از انقلاب – اگر چاپ سالهای پنچاه را پیدا کردید می بینید که ترانه سرا[آهنگساز] - با یک هیبت سیاسی – ترانه اش را تقدیم کرده است به دکتر اسماعیل خویی، آهنگساز [ترانه سرا] – با یک شهامت مبارزاتی – آهنگش را تقدیم کرده است به دکتر غلامحسین ساعدی و فرهاد برای آنکه در آن تقدیم نامچه دکاتیری کم نیاورد ،صدایش را تقدیم کرده است به دکتر صلحی زاده و آن روزها دکتر صلحی زاده مشهورترین پزشک ترک اعتیاد بود.

«وحدت» سرود سنگرهای خیابانی سال 57 شد. مگر ممکن است طنین صدای فرهاد در شبانگاهان سنگرهای خیابانی فراموش شده باشد؟ ولی شده بود.

این ناممکن اتفاق افتاده بود و فرهاد نمی توانست برای «سرود وحدت» مجوز پخش بگیرد.مسئولان اداره موسیقی – همان سنگریان سال 57- دیگر فرهاد را نمی شناختند، نمی خواستند وحدت را بشنوند  و فرهاد از این امتناع سخت، این برخوردهای سرد و یخین دچار سرسام شده بود.

یک بار از او پرسیدم که چه میگوید آن سنگر نشین امروز مدیر شده ؟ با چه دلیلی مجوز را امضا نمی کند؟  فرهاد با همان تسخر سوزنده اش گفت: « می گوید «ح» جیمی کلمه ی ترجیع ترانه را غلط تلفظ کرده ای.» و عکس العمل  فرهاد مهراد که در تکلم زبان عرب بلیغ بود، که عربی رابا فصاحت حرف می زد، چه می توانست باشد؟

فرهاد از دو سال قبل از مرگ با بیماری«هپاتیت سی» پیشرفته که به کبد او آسیب زده بود، دست و پنجه نرم می کرد اما سرانجام این بیماری او را از پا در انداخت و او روز یکشنبه 9 شهریور 1381 در پاریس چشم از جهان فرو پوشید و همان جا به خاک سپرده شد و اینک به نام جاودانگی شعر  شبانه ی احمد شاملو را با صدای قدرتمند فرهاد با هم زمزمه می کنیم .

روان هردوی آنها شاد باد! 

 

شبانه

کوچه‌ها باریکن
دُکّونا بسته‌س،

خونه‌ها تاریکن

تاقا شیکسته‌س،
از صدا افتاده

تار و کمونچه
مُرده می‌برن
کوچه به کوچه.

نگا کن!
مُرده‌ها به مُرده
               نمی‌رن،
حتا به شمع ِ جون‌سپرده
                    نمی‌رن،
شکل ِفانوسی‌ین
که اگه خاموشه
واسه نَف‌نیس
هَنوز یه عالم نف توشه.

جماعت!
من دیگه حوصله ندارم

به «خوب» امید و از «بد»

گله ندارم.
گرچه از دیگرون

فاصله ندارم،
کاری با کار ِ این

قافله ندارم!

کوچه‌ها باریکن
دُکّونا بسته‌س،
خونه‌ها تاریکن

تاقا شیکسته‌س،
از صدا افتاده

تار و کمونچه
مُرده می‌برن
کوچه به کوچه...

با استفاده از:سایت رسمی فرهاد مهراد،سایت سید محمد مظفری، گفته های منوچهر اسلامی، مقاله ی محمود استاد محمد

 

 


 
 
ريموند کارور
نویسنده : آری - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦
 

                                     

ريموند کارور (1988-1938) شاعر و نويسنده مطرح آمريکايی و نيز يکی از دلايل اصلی تجديد حيات در نوشتن داستان های کوتاه در قرن بيستم است.

او خود را بعنوان کسی که «تمایل به ایجاز دارد» و «به نوشتن داستانهای کوتاه معتاد است»، معرفی می کند. سبک وی را «واقع‌گرایی کثیف» خوانده‌اند که شامل حال گروهی از نویسندگان سالهای 1970 و 1980 از قبيل ريچارد فورد، توبياس ولف، آن بيتی هم می شود. او در سال 1988 با دومين همسرش گالاگر ازدواج کرد. اما شوربختانه  دو ماه بعد، در پنجاه سالگی به دليل سرطان ريه چشم از جهان فرو پوشيد، حال آنکه در همان سال عضویت او درآکادمی آمريکايی هنر و ادبيات آعلام شده بود. 

اينک با نام جاودانگی دو شعر از کارور (ورشکستگی) و(صبح با فکر امپراطوری) را با ترجمه ی سهراب محبی مرور می کنيم:

     1

ورشکستگی

بيست و هشت ساله ام، شکم مو دارم از زير پيراهنی ام

بيرون زده( معاف)

يک وری روی کاناپه

ولو شده ام(معاف)

و به صدای دلنشين زنم

گوش می دهم(باز هم معاف)

به اين لذت های کوچک

ما تازه رسيده ايم

مرا ببخش(به دادگاه التماس می کنم)

که ولخرج بوديم.

قلبم امروز، مثل درجلويی خانه

برای اولين بار در اين چند ماه، باز است.

 

                2

صبح با فکر امپراتوری

لب هايمان را به لبه ی لعابی فنجان می فشاريم

و می دانيم اين روغن شناور

بر سطح قهوه، روزی قلب هايمان را از کار خواهد انداخت.

چشم ها و انگشتان بر ظرفی نقره ای می چکند

که ظرفی نقره ای نيست.

آن سوی پنجره موج ها

بر ديوارهای لب پريده ی شهر قديمی می کوبند

دستانت انگار به قصد پيشگويی از روی روميزی زبر بر

می خيزند، لبانت می لرزند ...

می خواهم بگويم گور پدر آينده.

آينده ی ما در اعماق بعد از ظهر آرميده.

خيابانی است باريک با يک گاری و سورچی.

سورچی به ما نگاهی می اندازد و درنگ می کند،

بعد سرش را تکان می دهد، و

من با خونسردی يک تخم مرغ لگهورن laghorn را می شکنم.

چشمانت فيلم می گيرند، از من بر می گردی و از فراز

شيروانی به دريا نگاه می کنی. حتا مگس ها ساکن اند.

تخم مرغی ديگر می شکنم.

بی شک همديگر را کاسته ايم.