پچپچه

طرح 1 ...
نویسنده : آری - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦
 

                                        غــمـــم شمــــــاره نـــــدارد ...

گفتيم  که:

پاييز موسم رنگ ها و درنگ هاست، ريزش باران هايش بر برگ های فروريخته، يادها را در ما نواخوانی می کند و جان را به خاطره های گنگ می سپارد. هر پرتو کج راه و بی رمق آفتاب که می تابد، بهانه ای است برای بيدار کردن يادهای دور و نزديک. گذشته ها زنده می شود و پيش رو می ايستد، انگار که در دو قدمی است، اما تا بخواهی که به آنها چنگه بياندازی، از دست می گريزد و تنها خالی ِ وهم انگيزی به جايشان باقی می ماند. پاييز موسم درنگ هاست و به سادگی می تواند جان های شيفته را به ساز و نوا کوک کند.

اما درنگ احسان يغمايی (باستان شناس) در طرح پاييزی خود ديگرگونه است. او در پاييزی خود، زمان را نفی می کند و «گذشته» را با «اکنون» می آميزد و مکان و اشياء را در بستر آن جاری می سازد و سرانجام آن را بر پاييزی که در خود ِ او – يا نماد کلی « انسان امروز » - وجود دارد، منطبق می نمايد.

شعر« طرح 1 ...» در مرحله ی نخست، با تصاوير کوتاه و مقطع، خواننده اش را به فضايی تصويری می برد:

بند رختی که در توفان نفس بريده است، کاغذ مچاله شده ای که به هر سو می گريزد، غبار وهمناک چراغ ايوان، پنجره های بسته، سرهای در گريبان فرو رفته، نگاه های بی حوصله ای که مثل قدم های شتاب زده از روی همه چيز و همه کس به سرعت رد می شود، کلاغ پيری که هراسان است، همه گزارش واره ای تصويری است. اما در دو بند آخرين خط عوض می کند و همه ی اين تصاوير بر پاييزی که در درون انسان است، منطبق می شود

انگار که سرگردانی کاغذ مچاله شده که به هر سو می گريزد، سرگردانی انسان است، و کلاغ هراسان در اوست که با قارقار ممتدش نوحه می خواند و اندوه سرد « شام غريبان»  - که بسيار زيبا در شعر نشسته – غربت عظيم اوست که حتا با خودش نيز بيگانه می نمايد.

در شعر احسان يغمايی، اين انسان نيست که ازميان پاييز عبور می کند، بلکه پاييز است که از ميان تار و پود انسان می گذرد و رد پايی سرد می گذارد و باز پاييز است که در بند پايانی شعر مُهر تلخ و کوتاهی  - فقط در شش کلمه-  بر پيشانی او می نشاند :غــمـــم شمــــــاره نـــــدارد / چـــــو خار های بیابان ...

اينک شعر را با هم زمزمه می کنيم:

 

طرح ...(1)

 

 

هــوا گرفتـــه و ابــــری

به انتظار قطره ی باران

 

ز ســوز مـــوذی سـردی        

ســـرم به چـــاک گریبان        

 

مچــــاله کـــــاغذ پــــاره

اسیر باد شتابان

 

 به برگ زرد نشسته

کـــف سیــــاه خیــــابـــان

 

 دريچه ها همه بسته

اتاق ها همه پنهان

 

طناب رخت بريده

نفس، ز بازی توفان  

     

 نگاه مردم خسته

چو گام های گريزان

 

نشـــــسته بر ســـرِ هـــره

کــــلاغ پیـــر، هراســــان

 

غــــــبار مرگ گــــرفتـــه

چراغ کوچک ايوان

 

هوای سینــــه ی  سردم

غـــروب شــــام غریبـــــان

 

غــمـــم شمــــــاره نـــــدارد

چـــــو خار های بیابان

 


 
 
پاييز و پوران فرخ زاد
نویسنده : آری - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦
 

 

 

به خجسته باد پاييزی که کوله بارش را گشوده، می رويم و ميهمان «پاييزی» پوران فرخ زاد می شويم...

جاروی طلايی پاييز

                می روبد

                    رؤياهای آبی پرنده گان را ...

پوران فرخ زاد پاييز را به صورت جارويی طلايی می بيند که رؤياهای آبی پرنده گان را از روی درختان می روبد.

جاروی طلايی پاييز/ می روبد/ رؤياهای آبی پرنده گان را / از برگابرگ شاخساران فردا ...

در اين ميانه گنجشکی که داغ گل سرخ را بر دل دارد بر نمی تابد و در چرخ و فلک باد خاطره ی خونينش را چرخ می خورد:

گنجشکی که هنوز/ دلش می سوزد/ از داغ گل سرخ/ در چرخ و فلک باد/ خاطره های خونينش را گيج می خورد ...

اما بعد از اين تصوير فضای شعر عوض می شود و در بند ديگر شاعر از باغی ويران ياد می کند که خود اوست و از گل های پنبه، از جامه ای ديگر که همان پوشش آخرين باشد. گو اينکه شاعر دو بار تکرار می کند که اين جامه هنوز برايش زود است :

زود است / گل های پنبه/ باغ ويران را/ آذينی دوباره بخشند/ و جامه ای نو کنند او را / زود است ...،

اما خودش هم باوری به اين گفتن ندارد چرا که ادامه می دهد: در آن روز / اگر که باشم/ شعری خواهم سرود ...

بخش سوم شعر اوج کار است. در اين بخش شاعر حتا از خودش هم می گريزد. او می خواهد شعری بسرايد و آن را به بانويی پيشکش کند، اما اين بانو آيا چه کسی است جز خود ِ او ؟

اينجاست که شاعر خودش را بيرون از خود می بيند و بگونه ای باورنکردنی با خود بيگانه می شود. آنقدر بيگانه می شود که می خواهد شعر خودش را به خودش ارمغان دهد، به بانويی که گيسوانش چون برف های سپيد البرز، در تمامی آينه ها سپيد شده است. اما شگفت اينجاست که اين بانوی سپيد گيسو، فقط خود شاعر نيست، بلکه سرزمين کهنسال او نيز هست که شاعر خودش را بر آن منطبق می کند و با آن يگانه می بيند. بدينگونه شعر که از تصاويری ساده آغاز می شود ، به فضايی شخصی و سپس اجتماعی می رسد، بی آنکه خواننده در اين پيچاپيچ ها گم شود.  

اينک شعر را با هم زمزمه می کنيم:

 

جاروی طلايی پاييز

می روبد

رؤياهای آبی پرنده گان را

از برگابرگ شاخساران فردا ...

 

گنجشکی که هنوز

دلش می سوزد

از داغ گل سرخ

در چرخ و فلک باد

خاطره های خونينش را

گيج می خورد ...

 

زود است

گل های پنبه

باغ ويران را

آذينی دوباره بخشند

و جامه ای نو کنند او را

زود است ...

 

در آن روز

اگر هنوز باشم –

شعری خواهم سرود

به سپيدای هر چه برف است

در قلّه ی البرز

و آن را

ارمغان بانويی خواهم کرد

که دير زمانی است

گيسوانش در تمامی آيينه ها

سپيد شده است ...