پچپچه

فرشته ها زن هستند
نویسنده : آری - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٩
 

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.

وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند، یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم

فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیت درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد. حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه.

مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم، آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.

فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

 

نتیجه اخلاقی : مردها ممکنه زرنگ باشند، ولی فرشته ها زن هستند


 
 
بالاترین
نویسنده : آری - ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩
 

 

 

کاربران گرامی :

بالاترین را رعایت کنید، اینجا خانه ای است که همه ی ما در آن  چالش می کنیم ، همراهی و همدلی می کنیم و به یگانگی می رسیم

بگذارید بالاترین در اعتبار موجه و مورد استقبال خود باقی بماند

ارزش بالاترین را با پست های خفیف و سبک پایین نیاورید

برای بالاترین با لینک های تکراری خستگی ایجاد نکنید.بگذارید بالاترین همیشه تازه و متنوع باشد، باورکنید این چند روز بخاطر لینک تکراری فائزه  رفسنجانی همه عاصی و خسته بودند.

اعتبار بالاترین را با غلط های املایی و انشایی  کم نکنید . باور بفرمایید وقتی خواننده به این غلط های فاحش برخورد می کند، نوشته و نویسنده از چشمش می افتد.


 
 
و اما گنجعلی خان که بود و داستان کرمان ِ شاه چه ؟
نویسنده : آری - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٩
 

و اما گنجعلی خان که بود و داستان کرمان ِ شاه چه ؟

*************

 گنجعلی خان شخصی درستکار بود که در زمان شاه عباس سی سال در کرمان حکومت کرد و عمارات وی هنوز هم درکرمان برجاست (از جمله حمام گنجعلی خان که تصویرش را هم اکنون پیش رو دارید). روایت است زمانی بدخواهان نزد شاه عباس از گنجعلی خان بدگویی کردند که مردی ستمکار و نادرست است و با رعایا بدرفتاری می کند.

شاه چون گنجعلی خان را از دیرباز می شناخت، این گفته را نپذیرفت اما برای اینکه حقیقت امر را در یابد، بی خبر و تنها از اصفهان به یزد و از آنجا به کرمان رفت. در روز ورود شاه، اتفاقاً گنجعلی خان با گروهی از مردم به سر آسیایی می رفت. شاه خود را در آن گروه افکند و به تحقیق احوال حاکم مشغول شد. پس از آن سه شبانه روز نیز در یکی از کاروانسراهای کرمان بطور ناشناس به سر برد و از هر طبقه و گروهی در باب رفتار و اخلاق حکمران پرسش کرد و در نهایت بر او ثابت شد که بر خلاف گفته ی بدگویان گنجعلی خان بسیار عادل و مهربان و درستکار است.

بعد از آن عزم بازگشت کرد. از کرمان بیرون آمد ولی ناگهان برف و بوران سختی در گرفت و ناچار شد در محل «باغین» ( پنج فرسنگی کرمان آن روز) توقف کند. در آنجا از شیخ حسین نامی خواهش کرد که آن شب او را در خانه ی خود، چون میهمانی بپذیرد. شیخ خواهش او را به مهر پذیرفت. او را به خانه ی خود برد. اسبش را در طویله جای داد و شام هم برایش خروس پلو تدارک دید. بامداد فردا شاه هنگام حرکت گفت: « کاغذی نوشته ام و زیر فرش گذاشته ام. آن را به صاحبش برسان.» شیخ حسین پس از رفتن او، نامه را پیدا کرد و خواند. مضمون نامه چنین بود: « گنجعلی خان، جمعی از حرکات و رفتار تو بد می گفتند. خواستم شخصاً تحقیق کنم. به همین جهت به کرمان آمدم و همان روزی که تو با جمعی بر سر آسیا می رفتی، به این شهر رسیدم. با جمعیت به سر آسیا آمدم. سه شب در فلان کاروانسرا ماندم و بر من یقین شد که آنچه درباره ی تو گفتند، دروغ و خطا بوده است. اینک به اصفهان برمی گردم که بدخواهان و دروغگویانت را مجازات کنم. روز مراجعتم هوا بد بود. در باغین خانه ی شیخ حسین ماندم. میهمان نوازی کرد و برای من خروس پلو پخت. سه دانگ از قریه ی باغین را که تمامش خالصه ی دیوان است، به او بخشیدم، به تصرفش بدهید.»شیخ حسین پس از خواندن دست خط شاه که مهر و امضای او را داشت، متحیر شد، و به شتاب آن را نزد گنجعلی خان برد.

گنجعلی خان به محض رؤیت دستخط شاه آن را چندین بار بوسید و بر سر و چشمش گذاشت و بی درنگ از دنبال او به طرف اصفهان حرکت کرد. در راه اصفهان چون به شاه رسید، از اسب به زیر جست، پای شاه را بوسید و التماس کرد که به کرمان بازگردد. ولی شاه نپذیرفت و در جوابش گفت: « کرمان ِ شاه همین جاست. در همین نقطه کاروان سرای بزرگی بساز و نام آن را کرمان شاه بگذار.» گنجعلی خان به موجب فرمان چنین کرد و همانجا کاروانسرایی ساخت که به کرمانشاه معروف شد. هم اکنون هم کرمانشاه قهوه خانه ای است بین راه کرمان و یزد که جوی آبی از میان آن می گذرد.

----

 

آری ... آنان آنگونه مردمانی بودند : پاک و باصداقت و خدمتگزار و ما را حق نبود که از خاکی که بدینگونه اش دوست می داشتیم ، دور افتیم و به جای آسمانی که با فیرزه ی نیشابورش نسبتی بود ، زیر آسمان های دیگری نفس تازه کنیم که آسمان سرزمین ما را رنگ دیگرگونه می نمود.

به نقل از کتاب تاریخ شاه عباس/نصرالله فلسفی / با اندکی ویرایش

 

 


 
 
حرف مفت نزن!
نویسنده : آری - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٩
 

حرف مفت نزن!

 ریشه یابی ضرب المثل ها

                                      

روزی که تلگرافخانه در تهران افتتاح شد مردم باور نمی کردند که بتوانند از یک شهر به شهر دیگر پیام بفرستند.از طرف دیگر افراد بی سواد و خرافاتی بین مردم شایع کرده بودند که توی سیم های تلگراف ارواح و شیاطین زندگی می کنند. و با این حرف های دور از عقل، مردم حاضر نمی شدند از تلگراف استفاده کنند.

وزیر تلگراف «علیقلی خان مخبرالدوله» چون دید از تشویق و تبلیغ پیرامون مخابرات تلگرافی خبری نیست تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه شاه یکی دو روز به مردم اجازه داد که مجانی با دوستان و آشنایان خود که در اصفهان یا شیراز و تبریز و نقاط دیگر بودند، صحبت کنند، چیزی بپرسند و جواب بخواهند تا یقین کنند که تلگراف شعبده بازی نیست. وقتی جریان مفت افتاد، مردم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد . هرکس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورد و به مخاطبش مخابره نمود زیرا حرف مفت بود و فطرت آدمی به سوی هر چه که مفت است، گرایش دارد. تا کار به آنجا رسید که عده ای پیام های خنده دار و حرف های بی معنی مخابره می کردند. چون چند روز به همین ترتیب گذشت و مردم فهمیدند که تلگراف وسیله ی خوبی است و و وزیر هم دید که مردم به ارزش تلگراف پی برده اند دستور داد روی کاغذ بنویسند:  « از امروز حرف مفت قبول نمی شود.»  وکاغذ راپشت شیشه تلگراف خانه چسباندند.به این ترتیب مردم برای مخابره پیامهایشان باید مقداری پول می دادند..

پیداست آنهایی که به «حرف مفت» عادت کرده بودند، برایشان گران تمام می شد که متصدیان مربوط بگویند: «حرف مفت نزن» یا «حرف مفت نگو» به همین جهت از آن روز به بعد  این جمله در اذهان مردم عبارتی ناخوشایند به شمار رفت.

امروزه افرادی را که بدون تامل و اندیشه حرف می زنند به حرف مفت زدن منسوب می نمایند و ریشه از آنجا دارد.