پچپچه

 
نویسنده : آری - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
 

  

             آنان هرگز نخواهند مُرد و يادشان همواره در جان ِ ما باقی است ...

 از چپ به راست ؛ مرتضا کيوان ، احمد شاملو ، نيما پوشيج ، محمد زُهَری ، سياوش کسرايی

                        به مناسبت پنجاهمين سال خاموشی مرتضی کيوان

مرتضا کيوان در آسمان انسانيت يک ستاره ی درخشان بود و هزاران افسوس که بسيار ناهنگام به خاموشی پيوست . وی در مرداد ماه سال ۱۳۳۳ باز داشت گرديد و در ۲۷ مهرماه همان سال (۱۳۳۳)  ، در ۳۳ سالگی و در حاليکه فقط دو ماه از ازدواج عاشقانه اش با پوری سلطانی می گذشت ، همراه با ديگر يارانش به جوخه ی آتش سپرده شد . کيوان مرد تا آوازه ی بلندش در سراسر ميهنی که آنقدر به آن شيفته بود طنين انداز شود !

آخرين نامه ی او که چند ساعت پيش از مرگش نوشته شده بدين مضمون است :

مادر عزيزم ؛ يار و همسر عزيزم ؛ خواهر عزيزم :

به دنبال زندگی و سرنوشت و سرانجام خود می روم . همه ی شما برای من عزيز و مهربان بوديد و چقدر به من محبت کرديد ، اما من نتوانستم ، نتوانسته ام جبران کنم . اکنون که پاک و شريف می ميرم ، دلم خندان است که برای شما پسر ، دوست و شوهر و برادر نجيبی بودم ، همين کافی است . دوستانم زندگی ما را ادامه می دهند و رنگين می سازند ... همه را دوست دارم زيرا زندگی پاک و نجيبانه و شرافتمندانه را می پرستيده ام . زن عزيزم يادت باشد که (عمو تيغ تيغی ) تو راه را تا آخر طی کرد ...

بوسه های بی شمار برای همه ی ياران زندگی ام .

                                         مرتضی کيوان ، سه و نيم بعد از نيمه شب دوشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۳۳

احمد شاملو در مورد وی می گويد : با مرتضی برحسب تصادف آشنا شدم ..... من از او بسيار چيز ها آموختم . مرتضی برای من واقعا ً يک انسان نمونه بود . يک انسان فوق العاده ......

هر دردی برای آدميزاد کهنه می شود ، مرگ مادر ، مرگ پدر ، ولی هيچوقت غم او برايم کهنه نشده است و هميشه مثل اين است که حادثه همين امروز اتفاق افتاده ...

شعر (از عموهايت ) که شاملو  آن را در رثای مرتضی کيوان سروده بی گمان يکی از ماندگارترين کارهای او و نشانگر ژرفای درد  اوست .

به ياد جاودانگی هر دوی آنها شعر را  ديگر باره باهم مرور می کنيم...

از عمو هايت ...

نه به خاطر آفتاب

نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش 

به خاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر دريا ، نه به خاطر جنگل

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها

به خاطر يک چپر

به خاطر همه ی انسان ها

به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا

به خاطر خانه ی تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيايی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستويی در باد ، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ

هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سرد ترين شب ها ،

                                                          تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های کوچک تو

نه به خاطر انسان های بزرگ

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان ، هنگامی که می بارد

به خاطر کندو ها و  زنبور های کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند

به ياد آر

عموهايت را می گويم ،

                                از مرتضی سخن می گويم .