پچپچه

مكر زنان
نویسنده : آری - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤
 

 

مكر زنان                         

روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن .
زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد به بهانه اي رفت تو و پرسيد داري چي مي نويسي؟
مرد جواب داد دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند
زن گفت : اي مرد تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتابی بنويسي و به بقيه ياد بدهي؟
مرد گفت : من شما زن ها را بهتراز خودم مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم
زن گفت : عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود
مرد گفت : اين حرف ها را لازم نيست به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن
مرد گفت : خيلي ممنون حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد .معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب !
زن گفت : بسيارخوب !
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غاليه وحنا وسرمه و وسمه و غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد .
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب برداشت ، ديد دختر غريبه ای مثل پنجه ی آفتاب ايستاده روبرويش .دلش شروع كرد به لرزيدن و با دستپاچگي پرسيد تو كي هستي؟
زن, پشت چشمي نازك كرد و  با کرشمه گفت :دختر قاضي شهر
مرد گفت : شوهر کرده ای يا نه؟
زن گفت : نه ! 
مرد گفت : چطور دختري به شکل و شمايل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد .
مرد گفت :چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن !
زن جواب داد :  هر وقت خواستگاري برايم مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مي كند .
مرد گفت : اي دختر زيبا روی ؛ من دل در گروی تو داده ام آيا زن من مي شوي؟
زن گفت : من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند .
مرد گفت : دستم به دامنت؛  راهی نشانم بده وبگو چه كار كنم كه تو را از آن خود کنم ؟ 
دختر گفت : اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم اين طور شايد راضي بشود و مرا  به تو بدهد .
مرد گفت : بسيار خوب!
و رفت پيش قاضي وگفت : اي قاضي آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم .
قاضي گفت : جوان خوش آمدي؛ اما بدان که دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد.
مرد گفت : دخترت را با همه عيب هايش قبول دارم  و حلقه ی غلامی اش را به گوش می گيرم .
قاضي گفت : حالا كه خودت مي خواهي, ما هم از داشتن دامادی چون تو خوشحال می شويم . مبارك است !
وروز بعد به همه ی مردم شهر خبر داد و همه جمع شدند و جشن مفصل و مرتبی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.
بعد از جشن عروس و داماد را به اتاق خلوتی فرستادند و داماد مشتاق که سر از پا نمی شناخت؛با يك دنيا شوق و ذوق جلو رفت تا تور عروس خانم را بردارد ، اما چشم تان روز بد نبيند همچين که تور را برداشت و چشمش به روي عروس خانم افتاد، دو دستي زد تو ی سر ش ،چون پی برد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است  و آن زن زيبای مکّار فريبش داده؛ ولي از آنجا که جرأت زير قولش بزند و به قاضي بگويد که دخترش را نمي خواهد ؛ ناچار شد کسب و کار و زندگی و فاميلش را بگذارد و به جای دوری برود که هيچکس نتواند ردش را پيدا كند
پس صبح روز بعد بی آنکه به کسی بگويد ؛ خانه ی قاضی را ترک کرد و به شهری رفت که هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت
مدتی گذشت ، کم کم جا افتاد .دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع به كار و كاسبي نمود .
بعد از چندی يك روز همان ماهروی فريبکار به در دكانش آمد و سلام كرد .مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت : اي زن تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟
زن خنديد و گفت : من از تو هيچي نمي خواهم؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست که ادعا داشتی هيچ وقت فريب زن ها را نمي خوری؟
مرد گفت :  بله بله يادم هست ... غلط کردم ، گُه خوردم ، حالا ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا  برو و دست از سرم بردار !
زن گفت : اگر قول بدهی که ديگر براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم.
مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار .
زن گفت : اگر به حرف من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي خودش طلاق دخترش را از تو بگيرد .
مرد که از آن ازدواج دل ِ خونی داشت گفت : باشد ... باشد  هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم.
زن گفت : اول بايد قول بدهی که با من عروسی کنی .
مرد کمی فکر کرد و پيش خود گفت اين همان زنی است که تو را بدبخت کرده ؛ اما وقتی به زن نگاهی انداخت ، همه ی آن مصيبت ها را فراموش کرد و گفت قول می دهم که هيچی ، از خدا هم می خواهم .
زن گفت : حالا كه عقلت دوباره به سرت برگشته ، همين فردا با يك دسته کولی راه بيفت برو به سوی  شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن ! بدان که تا قاضی در را باز کند و چشمش به تو بيافتد ، خواهد پرسید که اين همه مدت كجا بودي؟ تو هم بگو دلم براي قوم و خويش هايم تنگ شده بود و به ديدن آنها رفته بودم وآن ها چون چند سال بود كه مرا نديده بودند نگذاشتند زود برگردم حالا هم  چون شنيده اند که من عروسی کرده ام ؛ آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
مرد آنچه را که زن يادش داد ، مو به مو انجام داد و با سي چهل تا كولي ريز و درشت راه افتادو رفت خانه ی قاضی و چون قاضی از او پرسيد که اين همه مدت كجا بودی و اين ها که هستند جواب داد :
پدر زن عزيزم مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروس شان را ببينند و مدتي اينجا بمانند.
بعدهم شروع كرد به معرفي آن ها و گفت : اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه ، اين ..... آن ...... اين ......
كولي ها  هم ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي يكي مي پرسيد جناب قاضي سگم را كجا ببندم؟
يكي مي گفت : جناب قاضي دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاده ي ما را به دامادي قبول كردي
ديگري مي گفت : خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده ...
يكي مي گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود...
ديگري مي گفت : بُزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي
قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت : تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار و برو !
مرد گفت : پدر زن عزيزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟
قاضي گفت :  مهريه نمی خواهم که هيچي، يک پول دستی هم به تو خواهم داد .
مرد كه از خدا مي خواست زودتر از اين شر خلاص شود, حرف قاضي را پذيرفت دختر را فوري طلاق داد و بلافاصله با زن زيبا عروسي كرد.

و اين داستان از آن جهت نوشته آمد که آقايان گرامی کاملا ً حواسشان جمع باشد و يک وقت به سرشان نزند که پا در کفش خانم ها کنند !