پچپچه

از پنجره ی اتاق خواب من، تا گورستان رو به رو...
نویسنده : آری - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

 

 

                              با « گلريز» به بهانه ی دلتنگی ...

 

گلريز نيکروش از خاک کردستان؛شاعری است با احساسی متفاوت وبا شعری که از ژرفای جانش برمی خيزد. او با شعر شوخی نمی کند. شعر را دستاويزخودشيفتگی قرار نمی دهد. شعر می سرايد، چون در لحظه ی سرودن، احساس می کند که حرفی برای گفتن دارد و از اين روست که شعرش سرشار از درونمايه ای است که در اعماق جانش خانه کرده. شعر « از پنجره ی اتاق خواب من تا گورستان رو به رو ...» حاوی اندوه « انسان» امروز است که فاصله ای ميان مرگ و زندگی نمی بيند. و آنچه می بيند«کوره راه باريک و کوتاه» ی است که آن را هم « سنگ هايی به بزرگی رنج انسان» پر کرده است.

گلريز در اين شعر ميراث های ناخواسته ای را که از پدر و مادر، به انسان منتقل می شود، چون «بردباری های مادرانه» و « بی تابی های پدرانه» زير سئوال می برد و می انديشد که آن آرامش گم شده را می توان در نسل های قديمی تر«مادر بزرگ ها» يافت.اما او در اين سفر بی برگشت، در کنار مادربزرگ هم درنگی چندان نمی کند. همچنان به راه خويش ادامه می دهد تا به« درون آنی که در انتظارش نشسته» بيارامد.

کاربرد کلمه ی«جهان تان» و ضمير(تان) که برای سوم شخص به کار می رود، در بند:« تاديگر نشانی از جهان تان/با من باقی نماند»، احساس بيگانگی شاعر را با جهان تلخی که بناگزير در آن می زيد، به شگفتی آشکار می کند و در پايان ترکيب « لالايی زايش» می تواند تولدی ديگر باره را به انسان به پوچی رسيده ی امروز نويد دهد.

و اينک شعر:

   

فاصله بين مرگ و زندگي؛

از ميان پنجره ی اتاق خواب من،

            تا گورستان روبه روست.

 

كوره راهي باريك و كوتاه،

با سنگ هايی به بزرگي رنج هاي انسان

 

بارها بر زمينم زد

           و من برخاستم.

 

خسته؛

با يادهای سرد و گرم،

و انبوهی از آرزو،

به آنجا رسيدم.

 

تا به مقصد برسم،

غبار راه، رنگ از شبق موهايم

                             بر گرفت،

چشمان زلالم به كور سو افتاد!

 

در اين راه؛

هزاره ها را پشت سر گذاشتم...

عمق زمان را در نورديدم،

به بلندا رسيدم...

به گودال پرتاب شدم،

و در خود سفر كردم .

 

فاصله بين مرگ و زندگي

از ميان پنجره ی اتاق خواب من

تا گورستان روبه روست ...

 

براي رسيدن به آنجا،

كوره راهي باريك را طي خواهم كرد،

با دسته اي از ياسمن هاي سفيد.

 

به آنجا قدم مي گذارم

                            آرام

در درون آني كه به انتظار نشسته،

                               خواهم آرميد!

دسته گلم را

         تنگ،

        بر سينه خواهم فشرد!

 

و به ياد خواهم  آورد؛

در اين سفر كوتاه،

           چه ها كه نديدم؛

زيبائي ناب،

زشتي بيکرانه

          عظمت عشق

                   تنگناي كينه

و آنگاه بر لبخند تلخم

ياسمن هاپاسخي سپيد خواهند داد ..

 

فاصله بين مرگ و زندگي

از ميان پنجره ی اتاق خواب من

               تا گورستان روبه روست ...

به آنجا كه برسم

بی گمان در كنار مادرم

                   نخواهم آرميد!

 

اگر گلايه کند

خواهمش گفت:

«ديگر نمي خواهم

 بردباري ات را بياموزم.»

 

در كنار پدر نيز نخواهم خفت،

به او خواهم گفت:

«بي تابي ام از توست.»

 

 

فاصله بين مرگ و زندگي

از ميان پنجره ی اتاق خواب من،

              تا گورستان روبه روست،

كه گاه و بي گاه

نگاهم را به خود مي كشد.

 

هنوز گل هاي دو روز پيش

        بر تني از آرزوهاي خفته

                     خود نمائي مي كنند.

 

 

آنگاه كه من به آنجا برسم،

مادر بزرگ با موهاي بافته

                وآن متانت نجيب

در انتظارم نشسته است!

از سماورش كه قل قلي آهنگين دارد،

استكاني چاي مي ريزد.

طعم چاي او،

با طعم كرسي گرمش،

استخوان های سردم را

                  داغ مي كند!

 

فاصله بين مرگ و زندگي

از ميان پنجره ی اتاق خواب من،

تا گورستان روبه روست...

 

من باقامتي نه چندان ايستاده

وگام هائي نه آن چنان استوار

                     به آن جا مي رسم

و درون آنی که به انتظارم نشسته،

 خواهم آرميد!

چشم هايم را محکم بر هم می فشارم،

تا ديگر نشانی از جهانتان

                   با من باقی نماند.

 

و آنگاه كه لالای زايش را،

در گوش خويش تكرار می کنم،

ديدگانم را فرو خواهم بست...