پچپچه

هذیان هايم چه غريبانه می زنند ...
نویسنده : آری - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
 

                             من چند ساله هستم؟

 

و اين بار ميهمان آتوسا خدابنده لو، و اثر شگفت انگبز او هستيم، چرا که دريغ مان می آيد در احساس متفاوت و هذيان های غريبانه ی اش شرکتی نداشته باشيم.

اين شعر که حسرتی به بن بست رسيده  رابه ثبت می رساند، از نخستين بند، معبری برای اندوه های سرگردانی می شود که از آن عبور می کنند اما سرانجام هم در فضای شعر معلق می مانند. سرگردانی راوی در مقطعی از زمان ماليخوليايی که نمی داند «سنگ است يا آب» او را به حالات نوستالژيک سال هايی نه چندان دور– به گفته ی خودش « ده سال شاید!... » و کلاس های درس فيزيک و  از آنجا به مدرسه و از مدرسه به مادر و دلواپسی های و سفارش های مادرانه می رساند که بازتاب آن دلتنگی های حزن آميز را يادآوری می کند. اين بخش عميق ترين بخش احساسی شعر را بوجود می آورد:  

 ..../ کدامش منم/ اينها درس فیزیک را به یادم می آورند. /چند سال، /از زمانی که فیزیک در مدرسه می خواندم/گذشته است؟/ ده سال شاید!... / من چند ساله هستم؟/ ....../ ....../ مادرم می گفت:/« جوراب هایت را بپوش تا سردت نشود.»/ چقدر دلم برایش تنگ شده ...

جای دارد که گفته شود، که هر چندشاعر در اين خاطرات حزن آميز غرق می شود، اما باز هم به زيبايی ميان گذشته و «اکنون» هذيانی اش پل می زند:

چند روز پیش در دفترم نوشتم:/ «مانند معادله ریاضی حل نشده ای رهایت کردم.»

يا در جايی ديگر: مسئوليت صبحگانه نیشم می زند دوباره.

 گويش شعر نيز ضرب آهنگ هذيان را با طنينی ديگر در گوش ضبط می کند: /کاش به جای مدیرم،/از خودم می ترسیدم من اینقدر!

و اينک شعر را با هم زمزمه می کنيم که خود گويا ترين است:

 

 

هذیان هايم چه غريبانه می زنند ...

 

آتوسا خدابنده لو

 

انتهای روز است.

مدتی است از انتها می گويم.

                            از پايان!

روز مره گی به تحملی مرگ بار

                        مختوم است  

و اين نوشتن به راه حل.

و نااميدانه تر: به تنها راه حل.

اکنون اشک ها می آيند،

تا نوشته ام رااز احساسی زنانه پر کنند ...

دلم می خواهد امشب،

درازترين شب روزگار باشد

و دنيا با همين شب تا ابد ادامه پيدا کند

 

از تمام شدن نمی گويم

تنها

     می خواهم

                دوباره

                    طلوع نکنم ...

 

 

از فکرم،

مقايسه ی سنگ و آب عبور می کند:

بیمزه گی اين

             و سفتی آن  

کدامش منم؟

اينها درس فیزیک را به یادم می آورند.

چند سال،

از زمانی که فیزیک در مدرسه می خواندم،

                                    گذشته است؟

ده سال شاید!...

من چند ساله هستم؟

چند روز پیش در دفترم نوشتم:

«مانند معادله ریاضی حل نشده ای رهایت کردم.»

 

 

هذیان هایم چه غریبانه می زنند!

 

 

مادرم می گفت:

« جوراب هایت را بپوش تا سردت نشود.»

چقدر دلم برایش تنگ شده ...

 

مسئوليت صبحگانه نیشم می زند دوباره.

کاش به جای مدیرم،

از خودم می ترسیدم من اینقدر!

کاش این نوشته،

طولانی ترین نوشته ی تاریخ می شد!

 

 

خسته ام من.

بگذار تن تب دار را

به بستر طلوعی دیگر بسپارم ....