پچپچه

موهایت / بوی گل های / تازه را می دهد...
نویسنده : آری - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦
 

 

تنفس در کوچه باغ يک عاشقانه از « آرش »

 

هنر و زيبايی شعر عاشقانه ی « اشتياق » در اين است که با تصاويری لطيف و معصوم خواننده اش را گيج می کند ، نه با ايماژهای مجلل و پوشالی .

در اين شعر راوی به دور از خيال های غيرممکن ، آرزوهای ساده ی زمينی اش را واگويه می کند و اين آرزوها به سبکبالی پر پروانه از لابلای شعر آنچنان عبور می کنند  که آرامش هيچيک از واژگان بر هم نمی ريزد :

هر صبحدم / وقتی که چشم می گشايی / و به روز می خندی / از پشت پلک هايت،/ حباب ستاره بر می خيزد . آرش عاشق زمين است . در باور او زمين مادر ِ مادرهاست . او زمين مقدس را می ستايد و برای همين است که حتا در عاشقانه ترين ترانه هايش نيز آسمان را به زمين می کشاند و برق چشمان « او»   را که چونان درخشش ستاره هاست ، در باغچه می کارد تا از هر کدام گلی برويد :

از پشت پلک هايت ،/ حباب ستاره برمی خيزد / و من / با هر ستاره که از پنجره / پرواز می کند، / گلی در باغچه می کارم ...

و زيبايی و طراوتش را هم به زمين نسبت می دهد :

موهايت / بوی گل های / تازه را می دهد ...

و يا در بندی ديگر از شعر نم و نرمای علف های جوان را به ميدان شعر می آورد :

......... / و کف پاهای تو / نم و نرمای علف ها را !

آرش آنچنان عاشق زمين است که اشتياقش به عشق و اشتياقش به گل هايی که در باغچه می کارد ، گاه در هم می آميزد و آن زمان است که می تواند تکرار مهربانی های لبخند ديروز و امروز را در ذهنش تجربه کند:

به گل های امروزم نگاه می کنی / و با وقار بر اشتياق کودکانه ام ... / چون ديروز لبخند می زنی ...

و آنگاه که باز به عشق پناه می برد به سمت پرشکوفه ترين درخت کشيده می شود :

به سمت پر شکوفه ترين درخت / می کشانی مرا ، /   ......

و گو اينکه در پايان شعر می خواهد در ميان بهت ستاره گان به ملکوت پرواز کند ، اما آنجا هم در جستجوی يک دهکده ی زمينی است ؛ ساده ، کوچک و عاشق .

شعر « اشتياق » در جهان بی رحم و عاصی امروز مثل هجوم يک هوای تازه در مرداب به خواننده فرصت تنفس می دهد و او را به پيشخوانی ديگر می کشاند.

پيشخوانی که شرابش سرخ است و دلاّلگی سَم را ندارد .

و اينک شعر را با هم به تماشا می نشينيم :

 

اشتياق

 

هر صبحدم

وقتی که چشم می گشايی

و به روز می خندی

از پشت پلک هايت،

حباب ستاره بر می خيزد

و من

با هر ستاره که از پنجره

                      پرواز می کند،

گلی در باغچه می کارم ...

 

کنار پنجره می ايستی

موهايت

بوی گل های

تازه را می دهد ...

 

به باغچه می آيی ،

خنکای نسيم

نرمی ساق هايت را

                نوازش می کند –

و کف پای تو

               نم و نرمای علف ها را !

 

به گل های امروزم نگاه می کنی

و با وقار بر اشتیاق کودکانه ام ...

چون دیروز لبخند می زنی

 

بر می خیزم

تا امروز دستم را به دستت بسپارم

                                     - شايد -

اما ناباورانه دو دست تو

بر گردنم حلقه می شود

چشمانت را

شرمگينانه می بندی

و من يواشکی ،

جای پای ستاره ها را

با لب هايم می بويم ...

 

به سمت پرشکوفه ترين درخت

می کشانی مرا،

کنار هم می نشينيم

شانه ام به خرمن گيسوان تو

                              پناه می برد ...

 

آرام ،

اما

با هزار اشتياق حرف می زنيم ...

و همه ی داستان های جهان را

برای هم از نو تعريف می کنيم !

 

وقتی خورشيد به افق پناه می برد –

                               من و تو به آسمان ...

و تمامی شب را

در ميان بهت ستارگان

تا ملکوت پرواز می کنيم :

 

{ در جستجوی

آن دهکده ی

کوچک و ساده

که در هر گوشه کنارش

حروف

ع ش ق

حک شده است –

با نرمی پر

فرشتگان

ديروز و

        امروز ! }

  

نسرين دوشنبه 18/4/1386 - 13:48

پچپچه جان سلام - ميشه يه شعر ديگه از ارش بگذاری تو سايتت؟
تا هر وقت که مهلت مونده... بگذار بيشتر بهره مند بشيم .

يک شعر ديگر از آرش به خاطر نسرين

کاوش تن فضا

با عمق نفس هايم،
ياد تو را به ريشه های وجودم می دمم-
آنگاه که هر بامداد
برایم ترانه ای می سرودی!

چقدر هستی ام با طراوت است حالا...
و راستی چقدر تنم تنها!
پرنده ی وجودم انگار
 به سوی پنجره ات پرکشیده است
-
                 در کاوشِ تنِ فضا،
                 مسیرِ هوای نفس هایم را یافته است!

به سرچشمه رسیده است؟
عطر تو آخر برایش آشنا بود!