پچپچه

 
نویسنده : آری - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢
 

.................. ؟

  ..  حيثيت هنری ايران به شعر است چنانکه حيثيت هنری ايتاليا به مجسمه سازی معماری است وچنانکه حيثيت هنری اسپانيا به موسيقی و رقص های کوليانه است . و اگر – ما که ايرانيان باشيم – بخواهيم اين ميراث کهنسا ل را حفظ کنيم بايد شعر خوب را از شعر بد تشخيص دهيم ؛ شعر خوب را بستاييم ؛ شعر بد را نخوانيم ؛ شعر بد نسراِِييم ؛ در مقابل شعر بد ( بد در هر زمينه) ايستادگی کنيم بخصوص اگر اين شعر بد از شاعر پر آوازه ای صادر شده باشد که در اين صورت اصلا ً قابل بخشش نيست .

مشکل بعضی از شاعرهای مشهور و معروف و به اصطلاح مردمی ما اين است که تا می بينند مورد تأييد مردم قرار گرفته اند ، به خودشان اجازه می دهند که هر چه را که دلشان می خواهد بسرايند و کاملا ً بدون هيچ مانعی در اين ميدان تکتازی کنند ، گويی که با يک مشت خواننده ی بی حس و حا ل و ناهوشمند سر و کار دارند و راستش را هم بخواهيد اين گناه از خود ماست که در ذهن خود از آنها آنچنان بتی می سازيم که ديگر خودمان هم دلمان نمی آيد آن را بشکنيم و اينگونه می شود که احمد شاملو را با همه ی کم و کاستی های شاعرانه اش دربست می پذ ير يم و به او استناد می کنيم و از او ا لگو می گيريم و اگر هم بر فرض محال کسی بگويد بالای چشمش ابرو ، با متعصبانه ترين کلمات به دفاع بر می خيزيم . حال اينکه بهتر است بجای اين برخورد متعصبانه با مطا لعه در آثار و با دنبا ل کردن خط شاعرانه ی هر شاعری به قضاوت عادلانه بنشينيم  و بدانيم بهترين شيوه برای اينکه در راه شعر و شاعری به سلامت قدم بگذاريم نخست اين است که سخن بحق را بپذ يريم و سخن بحق را بگوييم .

روی سخن اين نوشتار با خانم سيمين بهبهانی است که در چند دهه به بانوی غزل در ادب فارسی شناخته شده است : خانم سيمين بهبهانی تا آنجا که غزل های شخصی و عاشقانه می سرايد ، مورد قبول است و اصلا ً  عاشقانه هايش  حرف ندارد چون آنها را می سرايد ؛ نمی سازد ...    

يادمان باشد که ساختن شعر آسان است و درست مثل ساختن يک خانه می ماند . اگر مصا لح را در ا ختيار داشته باشی ، با صرف کمی وقت و کمی پول می توانی خانه ی دلخواهت را بسازی . در غزل هم اگر اوزان عروضی را بدانی ( فعولن ، فعولن) و ابزارت را که واژگان باشند ، در خدمت بگيری می توانی غزلی بسازی .

اما سرودن شعر(=  شعر گفتن) حتما ً  جان مايه می خواهد . در سرودن تو بايد ا حساس درونی ات را در شعرت جاری کنی ؛ بايد در کلمه به کلمه ی شعرت حضور داشته باشی ؛ و خلاصه اينکه با يد آن اتفاق درونی در تو ا فتاده باشد که بتوانی در موردش قلم به دست بگيری ... اينجا ديگر شعر وظيفه ای عمل نمی کند ، فرمايشی نيست ،ساخته نمی شود ، سروده می شود (= گفته می شود) و شعر است . حال اگر شاعر در( فعولن ، فعولن ) آن هم اشکالی داشته باشد ، با مراجعه به کسی که اين نکات را بداند ، اشکال را بر طرف می نمايد ، اما احساس که جان مایه ی شعرا ست همچنان بجای خود باقی است وبر آن شعر حکومت می کند . نمونه های شگفت انگيزی از اين نوع شعر ها را می توان به سادگی در کار های جوان تر ها پيدا کرد ، بی آنکه به آنها نان قرض داد . اين شعرها از يک احساس جاندار و خالص و از ژرفای جان آنان سر چشمه می گيرد . مثل غزل های آقای سيامک بهرام پرور که سرشار از يک درون مايه ی احساسی است . ( در نوشتار ديگری در مورد کارهای سيامک بهرام پرور که جای درنگ دارد گفتگو خواهد شد) .

و اما بر می گرديم به سر ِ مطلب اصلی  ؛ من آژ سيمين بهبهانی شعر ساختگی  زياد خوانده ام ، مثل شعری که ا و برای پای بريده ی احمد شاملو ساخته است جا دارد که دو ،سه بيت از ا ين شعر آورده شود :

عزيز تر زجان احمد ! دويدن تو با پا نيست / به پای شعر می پويی؛ مگو که پای ِ پويا نيست / تو مرد ِ مرد ِ مردانی ، دليل رهنوردانی / به پای دل دلالت کن ، که پای تن توانا نيست / مگو سخن ز بيماری ، که شعر تندرستت را / به جنگ نا درستی ها ، شهامت است و پروا نيست / ...................... / ..............

من فکر می کنم حتا وقتی خود احمد شاملو هم اين شعر را خوانده – با آن رو حيه ی طنزی که در او وجود داشت و نيز با آن نا باوری اش به شعر قديم – از ته ِ دل به اين شعر خند يده است .

حال قضاوت با شما خوانندگان عزيزاست که اين شعر سروده شده يا ساخته شده و يا اينکه چقدر درآن جان مايه ی شاعر می تپد و يا نمی تپد

وديگر اينکه اصلا ً اينگونه شعر ها که به روابط دوستانه ی دو نفر ارتباط دارد خيلی به ذهنيت اجتماعی آسيب نمی زند و می شود آنها را نا ديده گرفت ، اما در مورد مسأله ی دردناکی چون فاجعه ی زلزله ی بم که به همه ی ما مردم بستگی دارد ، روح دردمند چون به شعری ساختگی و فقط در حد يک انجام وظيفه از شاعر پر آب و تابی مثل خانم سيمين بهبهانی روبرو می شود نمی تواند آرام بماند . و فقط به شعارهای پوشالی و دور از ا ندوه و مصيبت ،دل خوش کند که ای بم ،ای شهر نارنج و خرما دوباره می سازمت  و اصلا ً چه اصراری است که حتما ً آدم شعر بگويد ؟ مگر کسی شاعری را به دار می کشد اگر که شعری در اين مورد خاص نگويد. اين  شعر خانم بهبهانی را من در روزنامه ی کيهان لندن دو هفته ی پيش درصفحه ی نوشته های دکتر صدر الدين الهی ديدم و به حال خودمان متأسف شدم .

اما در همين گير و دار ها هم به شعری در همين زمينه از سعيد بيابانکی بر خوردم که از اند وه درونش آ ب می خورد و مرا به تماشای تصاويری می برد که بی آنکه خود بخواهم جزو آن تصاوير می شدم . او بی آنکه غمش را بسازد؛ غمش را سروده بود ... کاری ندارم که اوزان عروضی به قاعده بود يا نه ، که او جوان است و می تواند آن ها را بياموزد. ا و در نهايت تأثر- زمان را- در شعر خويش به زندان کشيد ه و با اندوهی از اين دست مويه می کند که :

کجايی ای دست خالی ؟ کجايی ای دار قا لی ؟

بلند و سر سبز ديشب ، به زير آ وار امشب !

اما مطمئن باشيد که اگر سعيد بيابانکی شعرش را به اين صفحه کيهان لندن می سپرد ، هرگز چاپ نمی شد  چرا که همواره نام ها و رابطه ها بر ما حاکم هستند  ؛

                 نه هوشياری ها ،

                           نه احساس ها ،

                                  و نه ژرف نگری ها ...