پچپچه

زمين را خط کشيدند.
نویسنده : آری - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦
 

                          

                                    

                                     

                                 

                                    خورشيد گم شده ...

 

 و اين بار «رفيعه اويسی» با کوله باری شگفت انگيز از خاک پاک آذربايحان می آيد که اگر چه اين کوله بار کوچک و موجز است اما هنگامی که آن را باز می کنی ، می بينی حهانی در گوش تو فرياد می کشد که : « خورشيد گم شده ...»

بند آغازين اين شعر با قاطعيتی سرد و قدرتی بُرنده ، فاجعه ای را گزارش می کند که گو اينکه از روی زندگی همه عبور نموده ، اما چشم آنقدر به تکرار آن معتاد شده است که تنها گزارشی از اين دست می تواند به خود هوشيارمان کند : « زمين را خط کشيدند .»

اين بند که به تنهايی بخش اول شعر را بوجود می آورد ، می تواند تداعی خط های مرز مانندی باشد که مبصرهای کلاس روی تخته ی سياه می کشيدند و « خوب ها » و « بدها » را از هم جدا می کردند، در حالی که همه ی ما شاگردان يک کلاس بوديم.

بندهای بعدی که در ايجازی کامل جريان می يابند ، به خواننده اين فرصت را می دهند که با شعر آنچنان که می خواهد و دريافت می کند ، ارتباط برقرار کند و اينجاست که هنر ايجاز – يعنی اتفاق افتادن بخشی از شعر در ذهن خواننده – بی آنکه سرگشتگی ايجاد کند ، بطور کاملی عرضه می شود.

واژه گان « برادر » که زندانی است و « من » که زندانبانم ، نماد تمامی مردم از زن و مرد است و پنجره ای است که بر گسيختگی روابط عاطفی در جهان عصيانی امروز ، باز می شود و نشان می دهد که افراد ، با تمامی روابط تنگاتنگ ، چگونه می توانند با هم بيگانگی کنند و دشمنی ورزند .

بودن برادر درقفسی که از آهن بافته شده ( که به بخش زنانه ی شعر متصل می شود – بخش خواهر که زندانبان است) ، آب شدن به عشق ديدار آفتاب ( از جهت اينکه خود آفتاب ، آب کننده است ) و سنگين کشيدن صليب بی خبری ، بخش های درخشان و مؤثری را در شعر بوجود می آورد.

در پايان بايد گفت فضای ايستا و سرد و مه آلود در شعر « خورشيد گم شده » به يادمان می آورد که سال هاست خورشيد به معنای واقعی گم شده است .

اينک با آرزوی خواندن شعرهای بی شمار از «رفيعه » ، شعر را با هم زمزمه می کنيم که خود گويا ترين است :

 

 

خورشيد، گم شده ...

 

 

زمين را خط کشيدند.

 

     ***

برادرم،

در آن سوی خط،

در ميان قفسی بافته شده از آهن

به عشق ديدار دوباره ی آفتاب ،

آب می شود ...

 

 

و من،

در اين سوی خط،

در قفسی که تابش آفتاب را

به سينه باز می دارد،

و کليد آن را

به صليب بی خبری آويختم .

و چه سخت با خود می کشم،

سنگينی آن را ...

 

 

برادرم،

در آن سو ،

به اميد واهی مرگ زندانبان

و من،

     در اين سو

                    خود،

                        زندانبان!