پچپچه

پاييز و پوران فرخ زاد
نویسنده : آری - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦
 

 

 

به خجسته باد پاييزی که کوله بارش را گشوده، می رويم و ميهمان «پاييزی» پوران فرخ زاد می شويم...

جاروی طلايی پاييز

                می روبد

                    رؤياهای آبی پرنده گان را ...

پوران فرخ زاد پاييز را به صورت جارويی طلايی می بيند که رؤياهای آبی پرنده گان را از روی درختان می روبد.

جاروی طلايی پاييز/ می روبد/ رؤياهای آبی پرنده گان را / از برگابرگ شاخساران فردا ...

در اين ميانه گنجشکی که داغ گل سرخ را بر دل دارد بر نمی تابد و در چرخ و فلک باد خاطره ی خونينش را چرخ می خورد:

گنجشکی که هنوز/ دلش می سوزد/ از داغ گل سرخ/ در چرخ و فلک باد/ خاطره های خونينش را گيج می خورد ...

اما بعد از اين تصوير فضای شعر عوض می شود و در بند ديگر شاعر از باغی ويران ياد می کند که خود اوست و از گل های پنبه، از جامه ای ديگر که همان پوشش آخرين باشد. گو اينکه شاعر دو بار تکرار می کند که اين جامه هنوز برايش زود است :

زود است / گل های پنبه/ باغ ويران را/ آذينی دوباره بخشند/ و جامه ای نو کنند او را / زود است ...،

اما خودش هم باوری به اين گفتن ندارد چرا که ادامه می دهد: در آن روز / اگر که باشم/ شعری خواهم سرود ...

بخش سوم شعر اوج کار است. در اين بخش شاعر حتا از خودش هم می گريزد. او می خواهد شعری بسرايد و آن را به بانويی پيشکش کند، اما اين بانو آيا چه کسی است جز خود ِ او ؟

اينجاست که شاعر خودش را بيرون از خود می بيند و بگونه ای باورنکردنی با خود بيگانه می شود. آنقدر بيگانه می شود که می خواهد شعر خودش را به خودش ارمغان دهد، به بانويی که گيسوانش چون برف های سپيد البرز، در تمامی آينه ها سپيد شده است. اما شگفت اينجاست که اين بانوی سپيد گيسو، فقط خود شاعر نيست، بلکه سرزمين کهنسال او نيز هست که شاعر خودش را بر آن منطبق می کند و با آن يگانه می بيند. بدينگونه شعر که از تصاويری ساده آغاز می شود ، به فضايی شخصی و سپس اجتماعی می رسد، بی آنکه خواننده در اين پيچاپيچ ها گم شود.  

اينک شعر را با هم زمزمه می کنيم:

 

جاروی طلايی پاييز

می روبد

رؤياهای آبی پرنده گان را

از برگابرگ شاخساران فردا ...

 

گنجشکی که هنوز

دلش می سوزد

از داغ گل سرخ

در چرخ و فلک باد

خاطره های خونينش را

گيج می خورد ...

 

زود است

گل های پنبه

باغ ويران را

آذينی دوباره بخشند

و جامه ای نو کنند او را

زود است ...

 

در آن روز

اگر هنوز باشم –

شعری خواهم سرود

به سپيدای هر چه برف است

در قلّه ی البرز

و آن را

ارمغان بانويی خواهم کرد

که دير زمانی است

گيسوانش در تمامی آيينه ها

سپيد شده است ...