پچپچه

کارلو مانزونی
نویسنده : آری - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦
 

 

                                کليد خانه

 

آقای «ونه راندا» جلوی در خانه ای ايستاد و به کرکره های تيره ی پنجره های بسته نگاه کرد و بعد چندين بار سوت زد، مثل اينکه می خواست کسی را صدا کند.

کنار يکی از پنجره های طبقه ی سوم مردی نمايان شد .

مرد برای اينکه صدايش برسد، فرياد زد:

- کليد همراهتان نيست؟

آقای «ونه راندا» فرياد زد:

- نه، من کليد ندارم.

مرد از کنار پنجره دوباره فرياد کشيد:

- در خانه بسته است؟

آقای«ونه راندا» جواب داد:

- بله بسته است.

- پس برايتان کليد را پرتاب می کنم.

آقای «ونه راندا» پرسيد:

- برای چه؟

مرد کنار پنجره تأکيد کرد:

- خوب برای اينکه در خانه را باز کنيد!

آقای«ونه راندا» فرياد زد:

- بسيار خوب، اگر می خواهيد در خانه را باز کنم،پس کليد را پايين بياندازيد!

- مگر نمی خواهيد بياييد تو؟

- من؟   نه، آخر برای چه؟

مرد کنار پنجره که از ماجرا سر در نمی آورد،پرسيد:

- مگر تو اين خانه زندگی نمی کنيد؟

«ونه راندا» با صدای بلند گفت:

- من؟  نه!

- پس کليد را برای چه می خواهيد؟

- اگر شما می خواهيد در را باز کنم، مجبورم با کليد اين کار را انجام دهم. فکر می کنيد مثلا ً در را می شود با پيپ هم باز کرد؟

مرد کنار پنجره فرياد زد:  

- من ابدا ً نمی خواهم در باز بشود . من صدای سوت زدن شما را شنيدم، تصور کردم اينجا زندگی می کنيد!

«ونه راندا» با صدای بلند پرسيد:

- همه ی آنهايی که در اين خانه زندگی می کنند، سوت می زنند؟

مرد کنار پنجره جواب داد:

- فقط اگر کليد نداشته باشند.

«ونه راندا» فرياد زد:

- من کليد ندارم!

مردی که کنار پنجره ی اول ظاهر شده بود، داد زد:

- می خواهم بدانم معنی اين همه داد و فرياد چيست؟ آدم نمی تواند چشمش را روی هم بگذارد؟

«ونه راندا» گفت:

- ما فرياد می زنيم، چون آن آقا در طبقه ی سوم قرار دارد و من در خيابان. اگر يواش حرف بزنيم نمی توانيم حرف همديگر را بفهميم.

مردی که کنار پنجره ی طبقه ی اول ايستاده بود پرسيد:

- حالا شما چه می خواهيد؟

«ونه راندا» گفت:

- اين را بايد از آقايی که در طبقه ی سوم زندگی می کند، بپرسيد من که تا به حال به موضوع پی نبرده ام، يک بار می خواهد کليد در خانه را برای من به پايين پرتاب کند تا در خانه را باز کنم، بعد می گويد اگر سوت می زنم پس حتما ً توی اين خانه زندگی می کنم. خلاصه ی کلام هنوز نفهميده ام چه خبر است . راستی شما هم سوت می زنيد؟

مردی که کنار پنجره ی طبقه ی اول ايستاده بود، هاج و واج گفت:

- من ؟ نه ، چرا بايد سوت بزنم؟

«ونه راندا» گفت:

-  خوب ...چون در اين خانه زندگی می کنيد. آقايی که در طبقه ی سوم زندگی می کند، گفت کسانی که توی اين خانه اقامت دارند، سوت می زنند. به هر حال ....  به حال من فرقی نمی کند، اگر دلتان می خواهد می توانيد سوت بزنيد.

بعد آقای «ونه راندا» با ادای احترام خداحافظی کرد و به راه خود ادامه داد و غرغر کنان به خود گفت :

« اينجا حتما ً نوعی تيمارستان بايد باشد !»  

 

کارلو مانزونی، نويسنده ی ايتاليايی

برگردان : جاهد جهانشاهی