پچپچه

 
نویسنده : آری - ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

 

نوشتار زير که توسط  ای- ميل  به ما رسيده ، نظر يکی از خوانندگان باذوق ماست . از آنجايی که همه ی عزيزان خواننده بايد در خواندن پيام های اين سايت مشارکت ذهنی داشته باشند ، آن را به همان صورتی که رسيده ، زير نظر خوانندگان قرار می دهيم و همگان می توانند در مورد آن نظر موافق و مخالف خود را ابراز دارند . با سپاس از تمامی عزيزانی که با پيام ها و رهنمود های خود ، ما را در اين راه ياری می دهند .

 

سايت شما هم از جملهء سايت هائي شده كه من روزانه به آن ها مراجعه مي كنم. در روزهاي تعطيل آخر هفتهء گذشته هم سري به آن زدم و هم نوشته هاي خودتان و هم اظهار نظرهاي مراجعه كنندگانتان را خواندم. سر صبر در زمينهء نقدتان از شعرا هم مطلبي را نوشتم و همانطور كه در سايت تان آدرس داده بوديد دكمهء مربوطه را فشار دادم. اما افسوس كه كار نكرد. اكنون سعي مي كنم آنچه را كه نوشته بودم دوباره به ذهنم فراخوانم و با اي – ميل برايتان بفرستم.

بسيار خوشحالم كه شما جسورانه پا به ميدان گذاشتيد و برخي از حرف هاي دل مرا نيز در نوشته تان بيان كرديد. همچنانكه لابد پي برده ايد من شاعر نيستم اما از شعر خوب تأثير مي گيرم. درست همانطوري كه خميني “ ورزشكار نبود ولي ورزشكاران را دوست داشت “ . عذر مي خواهم كه از تركيب  ” شعر خوب “ استفاده كردم. تركيب مناسب تري نيافتم. من در ذوقيات معتقد به خوب و بد نيستم. شايد تركيب ” مؤثر

و ” نامؤثر “ در اين رابطه بهتر باشد. بعنوان مثال شعر نيما ( اگر احياناً از عهدهء خواندنش برآيم ) هيچ تأثيري بر من ندارد. بجان شما خيلي و بدفعات هم تلاش كرده ام و نشده. چندين نسخهء متفاوت هم از اشعار او را دارم و اين را هم خوب مي دانم كه بيان روشن چنين سخني مرا از جرگهء روشنفكران و ترقيخواهان به بيرون پرتاب مي كند ( هر چند پيشتر ها هم با بيان اين نكته كه ” شاملو شاعر من نيست “ گناه نخستين را مرتكب شده ام.).

من شك ندارم كه اينهمه دوستدار وطرفدار كه بويژه شاملو و بعد نيما دارند حكايت از   اين مي كند كه شعرشان بر روي اقشار و گروه هائي مؤثر است و من بسيار بعيد مي دانم كه اين خيل عظيم از هواداران و دوستداران، همگي قصد تظاهر داشته باشند يا بخواهند اينطور وانمود كنند. آنچه كه مي گويم اين است كه بر من تآثيري  نمي گذارند و اين بي گمان گناه نورون هاي عصبي من است و نه چيزي ديگر.

 

با وقوع زلزلهء بم  همانطوري كه خود بهتر از من شاهديد، ما با زلزله، انفجار و فوران

ديگري كه همان سيل اشعار يا شبه اشعاري است كه سايت هاي انترنتي را

به توپ بسته اند روبروشديم. گوئي شاعران بي سوژهء ما چنان محروميت كشيده بودند كه منتظر زلزله، سيل يا آتشفشاني نشسته بودند تا آن را سوژه كنند. اما گرفتاري اينست كه فاجعه، خود آنقدر دردناك بود كه اشعاري كه قرار بود انسان را در زمينهء اين فاجعه بهيجان آورند، در سايهء خود فاجعه قرار گرفتند!

اين حالت زماني پيش مي آيد كه انسان زور بزند كه شعر بگويد. اگر شعر خودجوش نباشد، اگر هزار جور حساب و كتاب در شكل گيري اش نقش داشته باشد خيلي زود هم تق ش در مي آيد يعني مردم بسادگي از كنارش مي گذرند. نمي دانم چرا يك دفعه ياد اين بيت مولوي افتادم كه اشاره به عرصه اي ديگر دارد:

عشق هائي كز پي رنگي بود

عشق نبود عاقبت رنگي بود.

 

باري من يكي دو خط نخست اين اشعار را در اينترنت نگاه مي كنم. اگر در آن ها  احساس، نقش يا ديدگاهي نو تشخيص دهم يا حدس بزنم، جلوتر مي روم وگرنه

كوتاه مي آيم.

در مورد حكم كلي كه شما در ابتداي مطلبتان نوشته بوديد يعني اين كه ” شعر حيثيت هنري ايران است “ من دارم فكر مي كنم و كمي دودل هستم. اگر چنين باشد بايد گفت كه مدت هاست اين حيثيت خدشه دار شده است و بايد براي اعادهء حيثيت هنري اين كشور زلزله زده فكري كرد. اما بويژه براي شاعران و هنرمندان به باور من هيچ چيز مهم تر از اين نيست كه به احساس خود دروغ نگويند، به آن آزادي كامل بدهند و تحت هيچ شرايطي در مورد مسائل و موارد احساسي ”زور “ نزنند.

شعر و هنر اگر قريحهء لازم در كسي وجود داشته باشد، خود به بيرون مي تراود  

هنرمند شايد تنها بايد آن را پالايش دهد. چنين اثري فكر مي كنم روي مخاطب، اثر

بگذارد در غير اينصورت ”شعر“ خواهد بود. 

در اين زمينه با هم صحبت خواهيم كرد.

فعلاً: قربان شما

سالك