پچپچه

 
نویسنده : آری - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢
 

بايد اکنون پرده ای د يگر نواخت ... اين جمله يا اين مصراع ،( به نقل از نيمروز) عنوان نقد پر مايه ای است از پيرايه يغمايی در مورد کتاب " پرنده ديگر ، نه " مجموعه ی اشعار مهر انگيز رسا پور ( م. پگاه )، که در آخرين شماره ی مجله ی بررسی کتاب به چاپ رسيده است . اين نقد که در حقيقت شکافتن یکی از اشعار سپيد اين مجموعه می باشد ، سر و صدايی در ميان خوانندگان اين مجله ی معتبر بوجود آورده که قابل توجه است .

از آنجايی که کار ما در اين وبلاگ نقد شعر است و تا جايی که ممکن است می خواهيم از حيثيت شعر دفاع نماييم ، بخش مقدماتی اين نقد را که در نشريه ی نيمروز هم به صورت کوتاهی آمده است . باز نوِيسی می کنيم . اما پيش از آن امتنان خود را به دکتر مجيد روشنگر سردبير گرامی  مجله ی بررسی کتاب ابلاغ می نماييم که با وجود چنين مطالبی راه را برای آيندگان باز می کنند .   گروه نويسندگان پچپچه

 

در زمانه ای که شعر بيشتر به خود فروشی های ذهنی و به شعبده بازی های کلمات می ماند تا شعر ، و شاعر بجز خود مخاطبی ندارد  ؛ و در زمانه ای که به قول سيد علی صالحی می توان بی هيچ دغدغه ای اسم شعر ها را از بالای آنها برداشت و همه شان را پشت سر ِ هم خواند – بی آن که به محتوای درونی آنها آسيبی برسد ، اگر آدم ناگهان چشمش به يک شعر خوب بيافتد که سخنی داشته باشد ، در خود جشن می گيرد و با آن تفأ ل می زند و اين کاری بود که من با شعر مرد مشعشع مهر انگيز رسا پور کردم .

متأسفانه شعر سپيد که شعر امروز ماست و بايد باز تاب فلسفه ی ذهنی شاعر سپيد پرداز باشد ، امروزه تا حد ترانه های لُس آنجلسی بی محتوا و قابل ترحم شده و علت هم اين است که شاعران نو پرداز تصور می کنند که سرودن شعر نو بسيار آسان است .. . از اين رو با پس و پيش کرد ن افعال و گاهی با حذف بی جانشين آنها و رديف کردن کلماتی که تازگی ها خيلی هم باب شده و اصواتی بی معنا ، بدون پشتوانه ی ذهنی شعر می سازند و بعد هم ناشران خدا نشناس و شعر نشناس تر آنها را چاپ می کنند و در اختيار خوانندگان می گذارند . در حالی که نمی دانند ورود به شعر نو خطر ناک تر است و به معنای واقعی دل و جرأت می خواهد . زيرا ممکن است در يک غزل ؛ وزن رقصان و کوبنده ،  قافيه و رديف ، وجود حرف رَوی  و صنايعی از قبيل جناس و ايهام  و ... و ... شعر را گوشنواز و بدون محتوای فلسفی هم شعر کند ، اما در شعر سپيد که شاعر همه ی اينها را از شعر می گيرد ، حتما ً بايد چيزی به شعر بدهد که شعر بتواند به آن تکيه کند و اين دار بست بجز ذهنيت فلسفی و اجتماعی شاعر چيز ديگری نيست . پس شاعر سپيد پرداز بايد از ذهنيتی سرشار و شکوفا و نو بر خوردار باشد تا سخنی برای گفتن داشته باشد .

..............................

............................ 

تعداد اينگونه شاعران که شعرشان جهت و خط مشخص خود را يافته است ، بسيار نيست ... اما آنها به معنای واقعی شاعرند و می توانند به سادگی ميان ذهن نا خود آگاه و خود آگاه خود دالانی بسازند و آزادانه از اين سو به آن سو در رفت و آمد باشند و همواره دست آوردهای اين دو سوی دالان  ( ذهن آگاه و نا آگاه را به هم منتقل کنند و پس از آميختن با عنصر خيال و ابزار کلمه از آن شعر های ناب بسازند . از اين روست که شعر آنان جوششی است ، نه کوششی  .

و مثلا ً شعر سياسی – اجتماعی آنان شعر است ، شعار نيست .

در مورد شعر پگاه زياد نقد نوشته اند . دست کم من خودم سه ، چهار نقد را خوانده ام ( از جمله دو نقد در بررسی کتاب شماره ی 40 ) اما متأ سفانه همه نيمرخ شعر را ديده اند ، يا فقط سايه ای از آن را ... زيرا به نظر من بيرون آوردن تکه ای يا جمله ای يا بندی از يک شعر بلند که دارد مسيرمشخصی را طی می کند و فضايی ويژه دارد ، کار سلامتی نيست . همچنان که ما اگر در يک غزل هفت بيتی هم که ساختار منظمی دارد ، يک بيت را بيرون کشيده و به عنوان شاه بيت منظور کنيم ، آن شش بيت ديگر را محترمانه جواب کرده ايم . شعر سپيد که ديگر جای خود دارد ، ورود به يک شعر سپيد ، درست مثل ورود به يک خانه ی ناشناس است که همه چيز آن از در و پنجره گرفته تا راهرو و اتاق و پلکان به هم مربوط اند و همه با هم فضای ويژه ای را بوجود می آورند . پس نمی توان از آن خانه مثلا ً " پرچين " را در نظر گرفت و بر اساس آن خانه را قضاوت کرد . هر چند که آن پر چين زيبا و خوش نما هم باشد .

............................................................................

..............................................................................

..................................................................................