پچپچه

دو قورت و نیمش باقی است
نویسنده : آری - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٩
 

دو قورت و نیمش باقی است

ریشه یابی ضرب المثل ها

*******************
روایت است که سلیمان از پیامبران قدرتمند خدا بود چون همه ی پرندگان و چرندگان و درندگان و آب و باد و آتش و انسان به فرمان او بودند. او وقتی به پیامبری رسید، از خداوند اجازه خواست که تمام جانداران روی زمین و هوا و دریا را به یک وعده غذا دعوت کند. هرچه خدا به او گفت جان من این کار از عهده ی تو بر نمی آید و روزی دادن به جانداران عالم با من است،به گوشش فرو نرفت که نرفت و اصرار پشت اصرار که حالا که همه ی اینها به فرمان من اند، چگونه ممکن است که من نتوانم یک وعده شکم شان را سیر کنم. سرانجام خدا پذیرفت و سلیمان هم به کارگزارانش دستور تهیه ی خوراک داد و القصه همه دست به کار شدند و هفتصد هزار دیگ بزرگ غذا آماده کردند و در کنار دریا جاهای وسیعی ساختند تا مهمانان در آنجا حضور به هم رسانند و در ضمن تخت زرین سلیمان را هم در کنار دریا گذاشتند. و سلیمان با کبکبه و دبدبه بر آن نشست و نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب گفت خوب ... همه چیز آماده است و دستور داد سفره بزرگی انداختند و غذاها را سر سفره آوردند که ناگهان ماهی غول آسایی از دریا بیرون آمد و به سلیمان گفت: به من گفته شده که امروز غذای همه ی مخلوقات را تو می دهی. پس امر کن که غذای مرا بدهند. سلیمان همچنان که بر تختش تکیه داده بود به دیگ های غذا اشاره کرد و گفت: این همه غذا را برای پذیرائی از مخلوقات تهیه کرده ام.برو هر چه که میل داری بخور
با شنیدن این حرف ماهی غول پیکر به غذاها حمله کرد. و در مقابل نگاه حیرت آمیز مهمانان گرامی، در یک چشم بر هم زدن همه ی غذاها را بلعید و بعد با عصبانیت گفت: باز هم غذا می خواهم
چشمان سلیمان سیاهی رفت. چون نمی توانست آنچه را که می بیند و می شنود باور کند. تازه انتظار داشت که ماهی بعد از خوردن آن همه غذا تشکر هم بکند، اما ماهی فریادی کشید و با خشم گفت: گرسنه ام! غذا می خواهم، یالله
سلیمان گفت: مگر تو روزی چقدر غذا می خوری؟ ما که هر چه آماده کرده بودیم یک مرتبه بلعیدی. هنوز هم گرسنه ای؟
ماهی گفت: بله که گرسنه ام. خدا روزی سه وعده و در هر وعده یک «قورت» غذا به من می رساند. من تا حالا در مهمانی تو فقط « نیم قورت» خورده ام و هنوز « دو قورت و نیمش» باقی مانده . ماهی بعدازاین حرف به سلیمان که از شنیدن حرفهای او گیج و منگ شده بود، با غضب نگاهی انداخت و گفت : تو که نمی توانی شکم جانوران را سیر کنی، مگر مجبوری ضیافت راه بیاندازی؟
سلیمان وقتی به حال خود برگشت در مقابل خدا تعظیمی کرد و گفت : یا خدا توبه کردم ، اشتباه کردم ، غلط کردم ، گُه خوردم، دیگر از این قمپزها در نمی کنم ، غذا دادن به این عجایب و غرایب کار من نیست خودت می دانی و مخلوقاتت! ...دی

بازپردازی : پیرایه یغمایی