آخرین کلمات ...

 

به هنگام مرگ اغلب مردم کلماتی ادا می کنند و این آخرین کلمات برای بازماند گان ارزش و اهمیت بسیار دارد. «ادوارد لوکومت» تعداد زیادی از آنها را جمع آوری کرده و در کتابی به نام فرهنگ آخرین کلمات منتشر ساخته است. در زیربه بخش کوتاهی از این فرهنگ اشاره می شود :

 

نیوپولد دوم پادشاه بلژیک: «چه داغ شده ام ...»

مادام ژان رکامیه(برپا کننده ی سالن های ادبی): «دوباره یکد یگر را ملاقات خواهیم کرد!»

چارلز داروین: «کمترین ترسی از مرگ ندارم.»

جرج واشنگتن :«خوب است!»

کلارا بارتن: «بگذارید بروم، بگذارید بروم! »

دومینیک بوهورز (متخصص دستور زبان): «من در شرف مردن هستم، یا من دارم می میرم. هر دو بیان درست است !»

فیلیپ هنری: «ای مرگ کجایی؟» 

بریکام یانگ: «بهتر شدم ...»

ژوزف دووین: «خوب، من پنج سال آنها را تحمیق کردم !»

لوسی لارکوم : « آزادی!»

توماس چامرز(مرد مذهبی اسکاتلند): «لازم نیست شما پی طبیب بفرستید. من او را هم اکنون خواهم دید.»

امیلی برونته(نویسنده) : «عمیقا ً و کاملاً ... »   (از او پرسیده بودند که آیا قادر است به خواب رود؟)

مورآس: (مور آس هنرمند فرانسوی پس از احتضاری طولانی در گذشت و در این حال بود که این سخنان را به زبان آورد): «حتا به مرگ هم نمی شود اطمینان کرد !»

لویی میشل(سیاستمدار): «چه سرد شده ام ...»

 و در مورد آخرین سخن جامی شاعر نام آور ایرانی در «رساله ی مولانا رضی الدین عبدالغفور» اینگونه آمده است:

«... در صباح جمعه ... از حرکت نبض ایشان در چاشتگاه آثار ارتحال به دارالقرار ظاهر گشت ... چون لحظه ای برآمد، ناگاه حضرت ایشان فرمودند که «هم چنین! » بر وجهی که گویا ایشان را کسی از چیزی خبر داد.»

و آخرین سخن مولانا جلال الدین در آخرین غزل وی متجلی شده است. درمورد سرایش این غزل ِ آخرین در مناقب العارفین چنین آمده است:

«حضرت مولانا جلال الدین به بستر درافتاده بود. بهاء ولد، فرزند مولانا در خدمت پدر بیمار خویش بود و بیداری بسیار کشیده و بسیار ناتوان گشته بود و همواره بر بالین پدر می گریست و جامه ها پاره می کرد. در شب موعود حضرت مولانا به او فرمود: بهاء الدین من خوشم ... تو برو سری بر بالین بنه و کمی بیاسا! چون سلطان ولد روانه شد او این غزل را فرمود و حسام الدین چلپی می نوشت و اشک می ریخت ...

 

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن !

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن!

 

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

 

از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

 

خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا

بکشد ،کسش  نگوید تدبیر خونبها کن

 

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر کن، وفا کن

 

دردی است درد مُردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم ، کاین درد را دوا کن

 

در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد ، که عزم سوی ما کن

 

گر اژدها است بر ره، عشق است چون زمرد 

از برق این زمرد، هین دفع اژدها کن

 

بس کن که بیخودم من،  ور تو هنر فزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

 

غزل 2039 دیوان شمس

 

 

/ 11 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيما

هميشه شنيده بودم:دردی است غير مُردن ؛ کان را دوا نباشد /پس من چگونه گويم ، کاين درد را دوا کن/ و فکر می کردم منظور مولوی عشق است ...اما حالا شعر معنی بهتری پيدا می کند.....

سيما

دوست خوبم آدرس سايت خود را در کامنت خود وارد کنيد تا از آن طريق دوستان بيشتری به سايتتان بيايند. در محلURL کامل بنويسيد:http://www.pechpecheh.persianblog.ir قربانت

شهريار

معلوم می شود آدمی هستيد با افکار متفاوت . تبريک می گويم.

Mehran

To Iris; Cleopatra is preparing her death scene and this is her Death-wish: Give me my robe, put on my crown, I have Immortal longings in me! From "Antony and Cleopatra" by SHAKESPEARE

بي بي

از اينکه خانه ام را روشن کرديد متشکرم. در ضمن ما همه تنها هستيم. بگرد و آن زمردی که گفته پيدا کن ... هميشه سبز باشی مثل بهار.

ديبا

ولی هيچ کدام ازون چه ديدند نگفتند !

سيما

سلام پچپچه جونم. برای من که آدرس نگذاشتی! پس آنها که به سراغ من می آيند آدرس را ندارند که پيش تو بيايند.....من در نوشته بعدی سايتت را معرفی می کنم . باشد که دوستان سری به کلبه با صفای تو بزنند.....باز هم بنويس.....

mahidarkhak

Salam. 1- address o as weblog e Sima gereftam 2- in dotA ro yAdet raft: a) dAsh Akol : mar jan ..be ke gooyam ..marjan ..to mano koshtee ...eshgh e to ..man o ...kosht b) citizen Kane: Gole Rose

manijeh

برای عارف مرگ درد نيست . رهایی است. من فكر ميكنم شعری كه سيما شنيده درست تر است.

نسرین

فکر ميکنم مرگ يک خواب ير آرامش هست . البته من هنوز يک کم کار دارم که نيمه تمام مانده اند . ميدونی که!!! بايد باری را که بر دوش گرفته ام ُ به منزل برسانم . يسرم مرا صدا ميکند ُ بايد بروم .