kayvan2.jpg

             آنان هرگز نخواهند مُرد و يادشان همواره در جان ِ ما باقی است ...

 از چپ به راست ؛ مرتضا کيوان ، احمد شاملو ، نيما پوشيج ، محمد زُهَری ، سياوش کسرايی

                        به مناسبت پنجاهمين سال خاموشی مرتضی کيوان

مرتضا کيوان در آسمان انسانيت يک ستاره ی درخشان بود و هزاران افسوس که بسيار ناهنگام به خاموشی پيوست . وی در مرداد ماه سال ۱۳۳۳ باز داشت گرديد و در ۲۷ مهرماه همان سال (۱۳۳۳)  ، در ۳۳ سالگی و در حاليکه فقط دو ماه از ازدواج عاشقانه اش با پوری سلطانی می گذشت ، همراه با ديگر يارانش به جوخه ی آتش سپرده شد . کيوان مرد تا آوازه ی بلندش در سراسر ميهنی که آنقدر به آن شيفته بود طنين انداز شود !

آخرين نامه ی او که چند ساعت پيش از مرگش نوشته شده بدين مضمون است :

مادر عزيزم ؛ يار و همسر عزيزم ؛ خواهر عزيزم :

به دنبال زندگی و سرنوشت و سرانجام خود می روم . همه ی شما برای من عزيز و مهربان بوديد و چقدر به من محبت کرديد ، اما من نتوانستم ، نتوانسته ام جبران کنم . اکنون که پاک و شريف می ميرم ، دلم خندان است که برای شما پسر ، دوست و شوهر و برادر نجيبی بودم ، همين کافی است . دوستانم زندگی ما را ادامه می دهند و رنگين می سازند ... همه را دوست دارم زيرا زندگی پاک و نجيبانه و شرافتمندانه را می پرستيده ام . زن عزيزم يادت باشد که (عمو تيغ تيغی ) تو راه را تا آخر طی کرد ...

بوسه های بی شمار برای همه ی ياران زندگی ام .

                                         مرتضی کيوان ، سه و نيم بعد از نيمه شب دوشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۳۳

احمد شاملو در مورد وی می گويد : با مرتضی برحسب تصادف آشنا شدم ..... من از او بسيار چيز ها آموختم . مرتضی برای من واقعا ً يک انسان نمونه بود . يک انسان فوق العاده ......

هر دردی برای آدميزاد کهنه می شود ، مرگ مادر ، مرگ پدر ، ولی هيچوقت غم او برايم کهنه نشده است و هميشه مثل اين است که حادثه همين امروز اتفاق افتاده ...

شعر (از عموهايت ) که شاملو  آن را در رثای مرتضی کيوان سروده بی گمان يکی از ماندگارترين کارهای او و نشانگر ژرفای درد  اوست .

به ياد جاودانگی هر دوی آنها شعر را  ديگر باره باهم مرور می کنيم...

از عمو هايت ...

نه به خاطر آفتاب

نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش 

به خاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر دريا ، نه به خاطر جنگل

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها

به خاطر يک چپر

به خاطر همه ی انسان ها

به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا

به خاطر خانه ی تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيايی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستويی در باد ، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ

هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سرد ترين شب ها ،

                                                          تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های کوچک تو

نه به خاطر انسان های بزرگ

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان ، هنگامی که می بارد

به خاطر کندو ها و  زنبور های کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ

به خاطر تو

به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند

به ياد آر

عموهايت را می گويم ،

                                از مرتضی سخن می گويم .

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیما

دوست گرامی ام سلام و ممنون از محبتت برای اينکه در وبلاگم نوشتی. چه زيبا از مرتضی کيوان گفتی. دلم می خواهد بيشتر از کيوان بدانم. آيا او شاعر بود و شعری دارد که برايمان بنويسی؟......شاد باشی و پر شور

سیما

....راستی کيوان ها هميشه زنده اند. خوش بحالشان....

mahvash

اگرچه میدانم وبلاگ محل فروش کتاب نیست اما فقط برای اطلاع دوستان میگویم که دومین کتاب روانشناسی تربیتی نوشته این حقیر تحت عنوان...از دبستان تا دانشگاه... هم اکنون در نمایشگاه کتاب تهران سالن ۲۷ غرفه ۲۵ در معرض فروش می باشد. بد نیست دوستانی که ساکن ایران هستند این کتاب را دیده و نظرشان را برای من که هنوز آنرا ندیده ام بنویسند، متشکرم. http://1322.persianblog.ir

hamid m

گر چه ياران فارغند از ياد ما از من ايشان را هزاران ياد باد از اينکه ياد عزيزان وطن را بيادمان می اورييد بسيار نکوست شاد وپيروز باشيد .

nader

اين شعری که از شاملو انتخاب کرده ايد مزخرفترين شعر اوست .از اول تا آخر همه می گويد : نه به خاطر نه به خاطر نه به خاطر و همينطور حرفهای تکراری مزخرف . من فکر می کنم باید شعر بهتری برایش انتخاب میکردید یا اصلا مگر مجبورید هر مزخرفی از شاملو را چاپ کنید. در ضمن شما هم همچین دست به قلم نیستید. منکه هیچ خوشم نیامد.

آرزو

نه به خاطر اندیشمندان بزرگ / به خاطر خرد کوچک تو شاید ...

شهلا شرف

عکس خیلی قشنگی ست. دلم آدم می گیرد وقتی که چنین عکسهائی را می بیند. همیشه فکر می کردم که شاملو این شعر را برای کسی به نام مرتضی عموئی سروده. در واقع فکر می کردم: عموهایت را می گویم / از مرتضی سخن می گویم. به نام اعدامی برمی گردد. از شما هم این را یاد گرفتیم.

pechpecheh

خانم شهلا شرق با سپاس از آمدنتان و با سپاس بیشتر از پیام تان و امیدوارم این یادداشت را بخوانید و اگر خواندید همین جا برای من پاسخی بنویسید . من خواستم به آدرسی که داده بودید بیایم ، اما صفحه باز نشد . چند بار هم امتحان کردم ، اما باز هم جواب نداد . آیا وبلاگ شما گرفتار مشکلی است ؟ و شاید آدرس اشتباه نوشته شده .

darya

خيل زيبا نوشتيد. دستتان درد نکند.از اين مردان نوشتن کار هر کسی و هر قلمی نيست./به خاطر يک سرود....