از صدا افتاده تار و کمونچه ...

 

                         

 

                                  دیداری با فرهاد مهراد به بهانه ی سال مرگش

 

9 شهریور 1381، صبح یک یکشنبه ی غمگین فرهاد رفت.

رفت تا جدول نیمه تمام عمرش را پر کند. همان جدولی که سی سال پیش در «هفته ی خاکستری» خوانده  بود:

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم ...

خبر مرگش تلخ و کوتاه بود. «فرهاد مرد!» اما فرهاد فقط یک نام نبود، یک چهره نبود، یک صدا نبود، فرهاد، فرهاد بود. متفاوت بود و سرانجام یک شب ماه آمد و او را با خودش برد. مگر خودش نخوانده بود:

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره کوچه به کوچه

باغ انگوری، باغ آلوچه ...

منو می بره، از توی زندون

مثه شب پره، با خودش بیرون

او در بیست و نهم دی ماه 1322 چشم به جهان گشود. نهمین و آخرین فرزند خانواده .

پدرش رضا مهراد کاردار وزارت امور خارجه در کشورهای عربی بود.

رفتار فرهاد در خانواده آنقدر متفاوت بود که همیشه از سوی اطرافیان به «تقلید از بزرگترها» تعبیر می شد. بیشتر از سه سال نداشت که عشق به موسیقی او را وادار می کرد پشت در اتاق برادرش بنشیند و برای شنیدن تمرین ویلون او و دوستانش گوش پهن کند.

در همین دوران یکی از دوستان برادر متوجه علاقه ی او به موسیقی شد و خانواده، به اصرار برادر بزرگتر یک ویلون سل برای فرهاد خرید و به این ترتیب تمرین های فرهاد آغاز گردید. اما عمر ویلون سل بیش از سه سال نپایید. ساز شکست و به قول خود ِ فرهاد: « ساز صد تکه شد و روح من هزار تکه ...»

در کلاس یازده هم بود که با یک گروه نوازنده ی ارمنی آشنا شد و بعد از چندی به عنوان نوازنده ی گیتار در همان گروه شروع به فعالیت کرد.

چندی نگذشت که وی در یکی از کنسرت های بزرگی که به مدیریت اطلاعات جوانان در امجدیه برگزار شد، جند ترانه با گیتار اجرا کرد و غوغایی به راه انداخت و از همان جا بود که به گروه Black Cats راه یافت و مرد اول آنجا شد.

آشنایی او با زبان و ادبیات ملل و وسواس شدیدش در ادای صحیح کلمات، هنگامی که ترانه ای را به زبان ایتالیایی، فرانسوی و یا انگلیسی اجرا می کرد، نقش عمده ای در موفقیتش داشت. و از این رو در سال 42 موفق شد برای اجرای چند ترانه ی انگلیسی به برنامه ی تلویزیونی«واریته استودیو ب» راه یابد.

نخستین ترانه ی فرهاد به زبان فارسی، «صدای بی صدا» نام داشت. دومین کارش «جمعه» بود. ترانه ای که به خاطر محتوایش بحث های بسیاری برانگیخت و در رده ی یکی از سیاسی ترین ترانه های دهه ی پنجاه شناخته شد:

تو ی قاب خیس این پنجره ها /عکسی از جمعه ی غمگین می بینم/ چه سیاهه به تنش رخت عزا/ تو چشاش ابرای سنگین می بینم/ داره از ابر سیا خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه/ نفسم در نمی یاد / جمعه ها سر نمی یاد /کاش می بستم چشمامو / این ازم بر نمی یاد/ جمعه وقت رفتنه / موسم دل کندنه / خنجر از پشت می زنه /اون که همراه منه / داره از ابر سیا .....

 

سومین ترانه اش« هفته ی خاکستری» بود. ترانه ای دیگر، از بافتی دیگر، برخلاف بافت ترانه های رایج و مبتذل آن زمان. تلنگری به انسان های غرق در روز مره گی. این ترانه حکایت سرگردانی نسلی بود که خلوتی برای تنهایی خویش میان جاز و اذان، نمی یافت.

و بعدی «شبانه» بود با شعر جاودانه ی احمد شاملو. ترانه ای سیاه که شاعر آن، راز واژه گانش را می دانست و از پیش وزن کرده بود.

یه شب مهتاب/ ماه میاد توخواب/منو میبره/ کوچه به کوچه/ باغ انگوری/ باغ آلوچه/ دره بهدره/ صحرا به صحرا/ اونجا که شبا/ پشت بیشه ها/یهپری میاد ترسون ولرزون/ پاشو می ذاره تو آب چشمه/شونه میکنه موی پریشون/یه شب مهتاب/ ماه میاد توخواب/ منو میبره ته اون دره/ اونجا که شبها/ یکه و تنها/تک درخت بید/ شاد وپر امید/ میکنه به ناز/ دستشو دراز/ که یه  ستاره بچکه/ مثل یهچیکه بارون/به جای میوهاش/ سریهشاخه اش / بشهآویزون/ یه شب مهتاب/ ماه میاد توخواب/منو میبره از توی زندون/مثل شبپره با خودش بیرون/ میبره اونجا /که شب  سیاه /تا دم سحر
شهیدایشهر /با فانوس خون /جار میکشن/تو خیابونا/سر میدونا/ عمو یادگار/ مرد کینهدار/مستی یا هشیار/خوابی یا بیدار/مستیم و هشیار شهیدای شهر/خوابیم وبیدار شهیدای شهر/آخرش یه شب  ماه میاد بیرون/ از سراون کوه/بالای دره/روی این میدون/ رد می شه خندونیه شب ماه میاد

 

و بعدی ترانه ی «کودکانه» بود، یاد آور مطبوع یادهای کودکی ...

بوى باغچه، بوى حوض، عطر خوب نذرى /شب جمعه پى فانوس توى کوچه گم شدن /توى جوى لاجوردى هوس یه آبتنى /با اینا زمستونو سر مى کنم

/ 36 نظر / 201 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرين - م

با درد می گویمت بانو : وقتی که بهای یک احتیاج کوچک انسان ، هرزه بوسه ایست که استفراغ می شود و لجن تطهیر کننده ، دنیا برای من قانون جنگل را احیا می کند ! جایی که دیگر ، نه نفتالین ، بوی گندی را به تاراج می برد و نه گذشت زمان به فراموشی! بخاطر همین جنگل را انتخاب کرده ام نازنینم

ساناز

به خانه ی عاشقانه ي من خوش ا«دی بانو

تنها

خانم/ آقای پچپچه با سلام من از اين متن پرينت گرفته ام آيا اشکالی نداره برای برنامه ها آموزشی ازش استفاده کنم؟ من تازه با اين وبلاگ آشنا شده ام و می بينم که مطالب مفيدی داره. ازتو تشکر می کنم

از پچپچه به تنها

خانم / آقای تنها: اگر متنی است که به درد برنامه های آموزشی می خورد - هیچ اشکالی ندارد. از لطف تان هم سپاسگزارم. در ضمن چون پرسشی کرده بوديد و نشانی نگذاشته بوديد ناچار شدم همين جا پاسخ را بنويسم

نسرين - م

با تشکر از راهنماییت ، تصحيحش کردم .

تنها

از پاسختون سپاسگزارم. و از اجازه تون هم همينطور.

ساناز

همه چیز خوب خواهد شد .... باز هم منتظرم

ساناز

سلام بانو جان ممنونم از اينكه وقت گذاشتيد .. چرا پاكش كنم يانديده اش بگيرم ... من در مورد حرف همه ي دوستاي خوبم فكر مي كنم ... فقط يه چيزي كه مي خوام بگم اينه كه اين روزا عجيب غريب شده .. شايد به خاطر همون دلهره است . وقتي مي خوام بنويسم فقط ميشه حديث نفس و اين قضيه كمي آزارم ميده. ديشب وقتي اين شعر رو داشتم مي نوشتم ديگه مثل قبل نبودم ..نمي تونم زياد تمركز كنم و هميشه دلهره رو تو شعراي جديدم جا ميدم ... بايد يه كم استراحت كنم تا ذهنم آروم بشه ... اين طوري نمي شه . مگه نه ؟