ديداری با محمد قاضی در۲۴ دی ماه

                                        

                                            همان دون کيشوت کافی بود ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                                      

مثل بذر،

من واژه هايم را

روی زمين افشانده ام

يکی در خاک ادوسا

يکی در استامبول

و آن ديگری در پراگ

ميهن محبوب من،

تمام زمين است

و به هنگامی که

نوبت من در رسد،

بر گورم

تمام زمين را بکاريد

                    «ناظم حکمت»

 

محمد قاضی– مردی که با ترجمه فرياد کشيد-  در ۱۲ مرداد ۱۲۹۲ درمهاباد چشم به جهان گشود.

از ابتدای نوجوانی زبان فرانسه را در مهاباد نزد شخصی به‌نام «گیو» که از کردان عراق بود، آموخت. در سال ۱۳۰۸ به تهران آمد و در ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبی دیپلم گرفت. در مهرماه ۱۳۲۰ به استخدام وزارت دارایی درآمد. قاضی از سال 1328به کار ترجمه پرداخت که آن را تا آخرين روزهای زندگی بدون وقفه ادامه داد.  

در ۱۳۵۴ به سرطان حنجره و از دست دادن تارهای صوتی دچار شد و زير تيغ جراحی قرار گرفت، اما هرگز يأس و افسدگی را به خود نپذيرفت و زبان طنز خود را فراموش نکرد چنان که بعد از عمل جراحی اين رباعی طنز آميز را درباره ی خود سرود:

قاضی که به راه ترجمه، جوکی شد

از بس که نوشت، چون قلم دوکی شد

ديديم که عاقبت به دست جراح

تبديل به يک عروسک کوکی شد

محمد قاضی سر انجام پس از گذراندن يک زندگی پربار، در سحرگاه چهارشنبه ۲۴ دی‌ماه ۱۳۷۶ در بیمارستان دی، در سن ۸۴ سالگی چشم از جهان فرو بست و در زادگاهش مهاباد به خاک سپرده شد. در حالی که بيش از نود(90) ترجمه از آثار جاودانه از قبيل دون کيشوت، سپيد دندان، شازده کوچولو، مسيح باز مصلوب، نان و شراب و ... و ... برای ما به ميراث می گذاشت. که به قولی همان دون کيشوت کافی بود.

محمد قاضی همواره در فضاهای خفقان آوری فعال بود که هر کتابی را نمی شد ترجمه کردو هر چيزی را نمی شد نوشت و هر واژه ای را نمی شد به کار برد، اما او با توجه به اعتبار عظيم «انسان» کتاب را با روشن بينی و هدفمندی ويژه ی خود گزينش می نمود.  چنانکه  وقتی «خوزوئه دوکاسترو» نويسنده ی « آدم ها و خرچنگ ها» از او می پرسد که «انگيزه ی شما برای ترجمه ی اين کتاب چه بوده است؟ » ، پاسخ می دهد که:  

«...ما نمی توانيم از بدبختی ها و بی عدالتی های رايج در کشورمان مستقيما ً سخن بگوييم، چون سر و کارمان با ساواک و با زندان و زجر و شکنجه خواهد بود. ولی اگر نويسنده ای – مثلا ً شما- دردها و بدبختی های مردم ستم کش کشورش را در کتابی عرضه کرده باشد و ما حس کنيم که آنچه بر سر مردم کشور شما می آيد، عيناً يا تقريبا ً همان است که در آن کتاب تشريح و توصيف شده است، به ترجمه ی آن می پردازيم تا تسکينی به درد دل خود بدهيم و اگر مورد اعتراض و تعقيب دستگاه سانسور هم قرار گرفتيم، می گوييم اينها مربوط به فلان کشور است و ربطی به کشور ما ندارد ... به عبارت ديگر، ما در پناه شما حرف های خودمان را می زنيم.» (سرگذشت ترجمه های من/345)

محمد قاضی بی ترديد يکی از شريف ترين مترجمی بود که همواره به متن اصلی وفادار بود و آنچه با نام او به صحنه ی ترجمه رسيده بی گمان از اعتبار شايسته ای برخوردار است. روانش شاد و يادش جاودانه باد!

 

و بدين سان

زندگی تو

در اين زمين

پايان يافت

که آن همه  

آتش

و عشق

و تاکش را ستودی!

                       «پابلو نرودا»

 

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
محمود دهقانی

سلام بر بانوی گل پچپچه جان. شادروان قاضی می دونید که صدایش می گرفت و با دستگاه اواخر عمر حرف می زد. توی دفتر گردون در تهران بودم ایشان هم تشریف داشتند. می گفتند :(بچه ها به من می گویند غازی) یادش گرامی باد. از اینکه با تمام توان داری به روح خفته ادبیات فارسی در غربت نیرو می دهی خیلی خوشحالم و برایت آرزوی تندرستی دارم.

هاوار

مطلبت بسيار خوب بود نيست من کردم اينه که لذتش برای من دو چندان بود

کوکو

پچپچه عزيز اشاره شما به عمل جراحی زنده ياد قاضی خاطره ایابرايم زنده کرد که بی مناسبت نيست بازگو کنم. روزی در جايی افتخارهم صحبتی ايشان راداشتم وبرايم از خاطره هايش تعريف مي کرد. درآلمان دکتر جراحش گفته بود که متاسفم بايد حنجره شمارادربياوريم. درجواب گفته بود نگران نباشيد من درمملکتی زندگی می کنم که نيازی به حنجره نيست و کسی نبايد حرفی بزند

يک ناشناس

موفق باشی در ديار غربت با مطالب خوبی که مينويسی.