زمين را خط کشيدند.

                          

                                    

                                     

                                 

                                    خورشيد گم شده ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 و اين بار «رفيعه اويسی» با کوله باری شگفت انگيز از خاک پاک آذربايحان می آيد که اگر چه اين کوله بار کوچک و موجز است اما هنگامی که آن را باز می کنی ، می بينی حهانی در گوش تو فرياد می کشد که : « خورشيد گم شده ...»

بند آغازين اين شعر با قاطعيتی سرد و قدرتی بُرنده ، فاجعه ای را گزارش می کند که گو اينکه از روی زندگی همه عبور نموده ، اما چشم آنقدر به تکرار آن معتاد شده است که تنها گزارشی از اين دست می تواند به خود هوشيارمان کند : « زمين را خط کشيدند .»

اين بند که به تنهايی بخش اول شعر را بوجود می آورد ، می تواند تداعی خط های مرز مانندی باشد که مبصرهای کلاس روی تخته ی سياه می کشيدند و « خوب ها » و « بدها » را از هم جدا می کردند، در حالی که همه ی ما شاگردان يک کلاس بوديم.

بندهای بعدی که در ايجازی کامل جريان می يابند ، به خواننده اين فرصت را می دهند که با شعر آنچنان که می خواهد و دريافت می کند ، ارتباط برقرار کند و اينجاست که هنر ايجاز – يعنی اتفاق افتادن بخشی از شعر در ذهن خواننده – بی آنکه سرگشتگی ايجاد کند ، بطور کاملی عرضه می شود.

واژه گان « برادر » که زندانی است و « من » که زندانبانم ، نماد تمامی مردم از زن و مرد است و پنجره ای است که بر گسيختگی روابط عاطفی در جهان عصيانی امروز ، باز می شود و نشان می دهد که افراد ، با تمامی روابط تنگاتنگ ، چگونه می توانند با هم بيگانگی کنند و دشمنی ورزند .

بودن برادر درقفسی که از آهن بافته شده ( که به بخش زنانه ی شعر متصل می شود – بخش خواهر که زندانبان است) ، آب شدن به عشق ديدار آفتاب ( از جهت اينکه خود آفتاب ، آب کننده است ) و سنگين کشيدن صليب بی خبری ، بخش های درخشان و مؤثری را در شعر بوجود می آورد.

در پايان بايد گفت فضای ايستا و سرد و مه آلود در شعر « خورشيد گم شده » به يادمان می آورد که سال هاست خورشيد به معنای واقعی گم شده است .

اينک با آرزوی خواندن شعرهای بی شمار از «رفيعه » ، شعر را با هم زمزمه می کنيم که خود گويا ترين است :

 

 

خورشيد، گم شده ...

 

 

زمين را خط کشيدند.

 

     ***

برادرم،

در آن سوی خط،

در ميان قفسی بافته شده از آهن

به عشق ديدار دوباره ی آفتاب ،

آب می شود ...

 

 

و من،

در اين سوی خط،

در قفسی که تابش آفتاب را

به سينه باز می دارد،

و کليد آن را

به صليب بی خبری آويختم .

و چه سخت با خود می کشم،

سنگينی آن را ...

 

 

برادرم،

در آن سو ،

به اميد واهی مرگ زندانبان

و من،

     در اين سو

                    خود،

                        زندانبان!

 

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير دهقان

اين شعر بسيار پر مغز و زيبا بود . از نوعی که اين روزها کمتر ميبينيم و ميشنويم. البته من منکر زیبایی شعرهای عارفانه - احساسی و عاشقانه نميشوم - اما از اين دست شعرها که جنبه ی اجتماعی دارد - کم داريم . موفق و موًيد باشيد.

فرسيم

شعر بسيار تاثير گذار است. راستی که ما همه بنوعی گاهی زندانی هستيم وگاه زندانبان. و هر دوی ان درد بزرگیست

بی نشان

رفيعهء عزيز چقدر بجا و بدون شعار کلمه های زندان و زندانبان را بکار برده ای. زندانی ٍ قراردادهای اجتماعی- سنت- همسر- فرزند - پدر و مادر بودن از بدترين هاست. شعرت به دلم جانانه نشست به اميد شکستن قفس و ديدن خورشيد.

آرش

تولدت مبارک بانوی غزل اینو سال گذشته که خانم سیمین بهبهانی به تورنتو اومده بود نوشتم! آتش ِ زنده گی آغوشت چقدر گرم است قلبت عشق را امشب، چه باشکوه دوباره می نوازد اينجا! کاشکی فردايی نبود و ما تماميِ شبی ناتمام را گِردِ روشنايی تو صبح می کرديم! *****

آرش

کيميای حضور تو اما ُبعدِ «زمان» را در «فضا» به بند کشيده است! تا رقص شعله هايِ سرکش تو در امتداد نا پيدايی شب، تک تکِ ما را در ديداری با شوکتِ ستارگان، به آسمان پيوند زند! ***** دامن آبی بلندت چه پُر گُل است امروز چرخی بزن بانوی ما رقص ِ چين چين ِ دامنت موج ِ گندم زار ِ دانه های بالغ است امروز آسمانت خورشيدباران است امروز! ***** بانوی زنده گی چرخی بزن نازی بکن برقِ چشمانت بازتابِ دلِ بی تابِ دهقانان گندمکار ديروز است، امروز! **** بانوی زندگی عشق- آزادی -صلح را با مَرهمِ شعرت نازی بکن امروز!

آرش

اميدوارم ترانه خانم ديگه اينو دوست داشته باشه [

محمود دهقانی

خيلی وقت است که دلم برات تنگ شده. دسته گلی که فرستادم رسيد؟

مانی مقدم

حيف اين پچپچه ها نيست که ادامه نمی دهيد ؟ گاهی سرک ميکشم و گوش وا می ايستم شايد دوباره سخنی صحبتی ...

احمد صوفی

ای دوست! به خانه ی من بيا گرسنه خواني ست نوای درد در دستگاه افشاری...