پاييز و پوران فرخ زاد

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

به خجسته باد پاييزی که کوله بارش را گشوده، می رويم و ميهمان «پاييزی» پوران فرخ زاد می شويم...

جاروی طلايی پاييز

                می روبد

                    رؤياهای آبی پرنده گان را ...

پوران فرخ زاد پاييز را به صورت جارويی طلايی می بيند که رؤياهای آبی پرنده گان را از روی درختان می روبد.

جاروی طلايی پاييز/ می روبد/ رؤياهای آبی پرنده گان را / از برگابرگ شاخساران فردا ...

در اين ميانه گنجشکی که داغ گل سرخ را بر دل دارد بر نمی تابد و در چرخ و فلک باد خاطره ی خونينش را چرخ می خورد:

گنجشکی که هنوز/ دلش می سوزد/ از داغ گل سرخ/ در چرخ و فلک باد/ خاطره های خونينش را گيج می خورد ...

اما بعد از اين تصوير فضای شعر عوض می شود و در بند ديگر شاعر از باغی ويران ياد می کند که خود اوست و از گل های پنبه، از جامه ای ديگر که همان پوشش آخرين باشد. گو اينکه شاعر دو بار تکرار می کند که اين جامه هنوز برايش زود است :

زود است / گل های پنبه/ باغ ويران را/ آذينی دوباره بخشند/ و جامه ای نو کنند او را / زود است ...،

اما خودش هم باوری به اين گفتن ندارد چرا که ادامه می دهد: در آن روز / اگر که باشم/ شعری خواهم سرود ...

بخش سوم شعر اوج کار است. در اين بخش شاعر حتا از خودش هم می گريزد. او می خواهد شعری بسرايد و آن را به بانويی پيشکش کند، اما اين بانو آيا چه کسی است جز خود ِ او ؟

اينجاست که شاعر خودش را بيرون از خود می بيند و بگونه ای باورنکردنی با خود بيگانه می شود. آنقدر بيگانه می شود که می خواهد شعر خودش را به خودش ارمغان دهد، به بانويی که گيسوانش چون برف های سپيد البرز، در تمامی آينه ها سپيد شده است. اما شگفت اينجاست که اين بانوی سپيد گيسو، فقط خود شاعر نيست، بلکه سرزمين کهنسال او نيز هست که شاعر خودش را بر آن منطبق می کند و با آن يگانه می بيند. بدينگونه شعر که از تصاويری ساده آغاز می شود ، به فضايی شخصی و سپس اجتماعی می رسد، بی آنکه خواننده در اين پيچاپيچ ها گم شود.  

اينک شعر را با هم زمزمه می کنيم:

 

جاروی طلايی پاييز

می روبد

رؤياهای آبی پرنده گان را

از برگابرگ شاخساران فردا ...

 

گنجشکی که هنوز

دلش می سوزد

از داغ گل سرخ

در چرخ و فلک باد

خاطره های خونينش را

گيج می خورد ...

 

زود است

گل های پنبه

باغ ويران را

آذينی دوباره بخشند

و جامه ای نو کنند او را

زود است ...

 

در آن روز

اگر هنوز باشم –

شعری خواهم سرود

به سپيدای هر چه برف است

در قلّه ی البرز

و آن را

ارمغان بانويی خواهم کرد

که دير زمانی است

گيسوانش در تمامی آيينه ها

سپيد شده است ...

 

/ 13 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

بانوی مهر سلام چقدر کار شايسته و باارزشی انجام داديد .. هم زيبا هم دلنشين هم گرامی ... من حتما اين سروده ی شما را به صاحبش خواهم رساند . البته اگر شما اجازه دهيد .. منتظر پاسختان هستم ..

ساناز

بانو جان چرانميشه تو پست شما نظر خصوصی گذاشت ؟ من می خواستم بگم که يه بار ۲۳ نوامبر يه بار هم امروز براتون ايميل زدم ... من هيچ وقت آدم بدقولی نيستم ..نمی دونم مشکل از کجا ست که ايميل اولی منو دريافت نکرديد ..

امپراتور

صميميت در گفتار و بی پروايی اين وبنوشت را دوست دارم اينجا را به علاقه هایم افزودم بدرودی

ساناز

سلام بانو جونم بازهم نامه ی من به مقصد نرسيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من تو خونه ی مخفی نسرين منتظرتونم ...

فاطمه

سلام بر پچپچه مرغکان مهربانی در میان مخاطبان شما دوست دارم تا آخرین لحظه همچنان دست بزنم به پاس قدردانی تمامی این صفحه که سراسر یاد ماندگاران بود و این تنها از یک بزرگ بر می آید... گرامی می دارمتان

ماني مقدم

بانوی شعر و غزل خانم سلام اگر نبود فروغ خانه تاريک بود .

فاطمه

پچپچه عزيز من هيچگاه ندانستم که اينها که می نويسم شعر است ٬ و هيچگاه به بهتر نوشتن فکر نکردم ٬ نمی دانم شايد می ترسم اگر سعی کنم قشنگ بنويسم ٬ قشنگ نوشتن را بلد نباشم ! چون ادبيات نخوانده ام شايد نمی توانم نقاط ضعف و قوت را درک کنم ٬ فقط می نويسم که نوشته باشم و درونم خالی شود ...

تنها

با سلام و عرض احترام راست مي روم سر اصل مطلبی که می خواهم بگويم: در جايی که می گوييد از اينجا فضای شعر عوض می شود و بعد تفسير می کنید شعر خانم فرخ زاد را به نظر من اما فضای شعر اصلا عوض نشده است. زود است به معنی به زودی و منظور از گل های پنبه برف زمستانی است که باغ ویران شده در پاییز را جامه ای نو می بخشد و دوباره تزیین می کند. در اين شعر هيچ صحبتی از پوشش آخرين و ... نيست. شاعر می گويد اگر تا زمستان باشد ( ببخشید نمی دانم دکمه کاما روی صفحه کلید کجااست) شعری خواهد سرود . ببخشيد من بلد نيستم به قشنگی شما شعر تفسير کنم . اميدوارم در اين تفسير ساده اشتباه نکرده باشم. شاد و سربلند باشيد