شیطان

«ابوالحسن نوری» با یکی نشسته بود

و هر دو زار می گریستند.

چون آن کس برفت،

«نوری» روی به یاران کرد و گفت :

- دانستید که این شخص که بود ؟

گفتند :  - نه !  

گفت : - شیطان بود.

حکایت خدمات خود می کرد.

و افسانه ی روزگار خود می گفت.

و از درد فراق می گریست ...

      

                                        «افسانه های عارفان»

/ 30 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zita

سلام.پس قرار نيست به اين زوديها آپ کنيد؟

شیپور

سلام . هر چه منتظر بماندی تا شايد آپديدگی بکردی که شاید بهانکی برای دعوت بدست آید چشمهایمان سفيد گشتی لاجرم اگر هستيد به اين کلبه هم بيائيد مهيای شما با چای و گلاب و قليون هستيم ...

نجوا كاشاني

سلام ( به روز گشته گلستان و دوستان گلم / هنوز گام محبت دریغ می دارند ) به امید دیدار

sima

سلام دوست عزيز. تازه کردم سر بزن. منتظر نوشته های جديدت هستم.....

mahvash

دوست عزیز کجا رفتی ؟ ناپیدا شدی ، برگرد پشیمون میشی آخر!!!!!!!

سیما

سلام دوست من. سر نمی زنی. به خانه مشترکمان چی؟!

جنگلي !

ابيات داخل (...) از سروده هاي تازه فريب ا آتش است كه باز از مخفي گاه خود در سدد اغفال و فريب و آتش افروزيست ٬كه بنده هم جوابكي دادم ! ( دل بي چاره من ياد دلارام كند ) دل بي مهر تو ٬ ياد كدام يار كند ؟ ( ياد از آن قصه و افسانه و پيغام كند )ياد از آن فتنه و نيرنگ دمادم كند ( خشم او از دل من تاب و توان برده كنون )شرم از چشم تو و نام نيكت رفته كنون (ميروم تا نگهش خاطرم آرام كند ) ميروي تا نگهش راز تو افشأ نكند ( دل او بر دل غم پرور من هيچ نسوخت ) دل هيچ كس به دل سنگ تو هرگز نسوخت (تا چها بر سرم آن دلبر خود كام كند ) تا چها بر سر تو گردش ايام كند ( غنچه سان تا به ابد پاك و نيكو نامم من )غنچه سان تا به ابد خنده زند ٬ به ناپاكي تو اين دل من (بي وفا خوانده مرا بهر چي بد نام كند ) بي وفا بودي از اول٬ نمكش نام تو بد نام كند ( باز با باد صبا گرد سرش خواهم گشت ) باز با خواب و خيال از نظرت خواهد گشت (همرهى با من اگر گردش ايام كند ) همرهى با تو دگر گردش ايام نكند(تند باد غضبش زد به دل و جان آتش ) تند باد غضبم زد به{ جنگل } آتش ( باز شايد دل او را غزلي شاد كند ) باز شايد غزلت بر دل او كار نكند !

Panevis

سلام. مدت زيادی است از شما اطلاعی نداريم. اميدوارم حالتان خوب باشد. خوب بود خبری از خودتان می‌داديد. باميد ديدار.